{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁶]

*ا/ت ویو*

در حالی که داشتم سعی میکردم موضوع رو عوض کنم تا غم مرگ پدر و مادرش رو به یاد نیاره، با صدای شکستن گلدون و وسایل دیگه ساکت شو و با تعجب بهش نگاه کردم. وقتی که وسایل روی میزم رو بهم ریخت و روی زمین انداخت، سریع از روی صندلیم بلند شدم و ازش فاصله گرفتم. وقتی هی میگفت "خفه شو" فکر می‌کردم منظورش منم، بی خبر از کشمکش درونیش. یهو شروع کرد به ضربه زدن به دیوار، قطعا دستش آسیب میدید. به سمتش رفتم و شونه هاش رو محکم گرفتم و سعی کردن به عقب بکشمش تا بیشتر از این به خودش آسیب نزنه. اما با پرت کردن شونه‌هاش به عقب، محکم به عقب و بعدش روی زمین افتادم و فقط بهش نگاه کردم. چند دقیقه‌ای رو همونطوری نشستم و بهش نگاه کردم، چون میخواستم بهش فضا بدم تا خودش رو خالی کنه. توی این چند دقیقه با صدای بلندی فریاد میزد و فحش میداد. متوجه‌ی باز شدن آروم در و نگاه‌های خیره‌ی خانم رانگ و دا یون و چند نفر دیگه شدم. بالاخره بعد از مدتی دست از مشت زدن برداشت. دیوار کاملا خونی شده بود و از استخونای پشت دستش، قطره فقره خون روی زمین میچکید. وقتی سرش رو به سمت در چرخوند و اونا فرار کردن، به سمتم چرخید. با پوزخندی بهم نگاه کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد.

-متاسفم فندق کوچولو!

لبخندی کوچیک از اسمی که من رو صدا زد، زدم و دستش رو گرفتم و بلند شدم، و به روش وایستادم و دستش رو چرخوندم و به پشت دستش نگاه کردم.

+ببین با خودت چیکار کردی!
-چیزی نیست... فقط... یه زخم ساده‌ست.
+ساده؟ تو... تو به این میگی ساده؟ همینجا بمون... الان برمیگردم.

دستش رو ول کردم و از اتاق بیرون رفتم. به سمت کمدی که گوشه‌ی راهرو روی دیوار چسبیده بود رفتم و درش رو باز کردم. از توش ضدعفونی کننده، پنبه، بتادین و بانداژ برداشتم، برگشتم تا به سمت اتاق برگردم که توسط دستی کشیده شدم و با نگاه های پر از ترس و نگران دا یون مواجه شدم.

&ح-حالت خ-خوبه؟
+عاام... آره...
&چه اتفاقی براش افتاد؟
+نمیدونم شاید فشار عصبی بهش هجوم آورد...
&ببین ا/ت... هر چقد میتونی ازش فاصله بگ-
+دا یون من باید برم... کار دارم... شاید بتونیم دیرتر صحبت کنیم.

ازش فاصله گرفتم و به سمت اتاقم برگشتم و وارد شدم. به سمتش رفتم و وسایل توی دستم رو روی میز بهم ریخته گذاشتم. دو تا از صندلی هایی که روی زمین افتاده بودن رو صاف روی زمین، نزدیک میز گذاشتم و تهیونگ رو روی صندلی کشوندم. یکی از دستاش رو گرفتم و ضدعفونی کننده رو یکم روی دستش ریختم و بعدش با پنبه، پشت دستش رو تمیز کردم و بعدش روی جای زخمش بتادین ریختم و بعدش با بانداژ، دستش رو باندپیچی کردم. بعدش همین کار رو با دست دیگش هم انجام دادم و بعدش وسایل رو روی میز گذاشتم.
با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم.

+یهو چت شد؟
-هیچی فقط... مهم نیست.
+من روانشناستم... میتونی باهام راحت باشی و هر جی میخوای بهم بگی.
-هیچی فقط... یاد مرگ پدر و مادرم افتادم... خاطره‌ی مرگشون برام دردناک بود و نیاز داشتم عصبانیتم رو خالی کنم. (با صدای لرزان)

با شنیدن لرزش توی صداش، دلم به درد اومد و کاملا خام این لحن معصومانه‌اش شدم و دلم برایش سوخت و با همدردی گفتم.

+درک میکنم... میتونی راحت باشی و هر چقد میخوای با فریاد زدن عصبانیتتررو خالی کنی اما دیگه به خودت آسیب نزن.
-با-باشه... س-سعی میکنم.
+آفرین پسر خوب...

بچه‌ها فعلا توی این زمان جنگ من براتون شرط نمیزارم و سعی میکنم روزی دو پارت بزارم ولی خب... منم انتظار حمایت دارن پس لطفا حمایتا فراموش نشه.
ماچ به کلتون💋
بدرود🫠
دیدگاه ها (۲۷)

چطوری زیبا؟✨️یعنی میگی که نمیخوای نینا رو فالو کنی و رمان‌ها...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁷]*ا/ت ویو*بعد از پانسمان کردن دستش، م...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁵]*تهیونگ ویو*فک کنم باید طوری نقش باز...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]*ا/ت ویو*طرز راه رفتنش... چرا انقد ب...

[☆part³⁶☆]رفتم سمت انباری که ادرسش رو فرستاده بود،توی ناکجا ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²]*تهیونگ ویو*با لحن و چهره‌ی مظلومی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط