قسܩـتـ سوم،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
قسܩـتـ سوم،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
جنی:تو دیگه حرف نزن
بابا:دخترا دخترا هیچی نشده دعوا میکنید بزارید یکم از حرفام بگذره، به هر حال حرف من عوض نمیشه
رومآ:بابا تو واسه این چیزا با خودت فشار نیار
رومیا:بابا تو مطمئنی؟
اما بابا اگر میخوای اینکارو کنی چرا کانگ رو هم تو گزینه ها نمیزاری؟
جنی:رومیا چی میگی کانگ از جیسو کوچیک تره(با اعصاب خورد)
بابا:درسته رومیا منظورت چیه اون سنش اصلا به شما ها نمیخوره(باتعجب)
جیسو:(با لحن خونسرد)نکنه عاشق شدی؟
رومیا:منظورت چیه حرف الکی نزن اون همسن بچه ی منه(با خنده و تردید تو صداش)
بابا:بسه دیگه بلند شید برید برون من میخوام استراحت کنم لیست کار ها و وظایف تون رو دادم به منشی پارک ازش بگیرید فقط جیسو به خاطر درست هروقت که نتونستی به منشی پارک بگو خودش انجام میده
جیسو:چشم بابا
ادامه دارد...........🌤
جنی:تو دیگه حرف نزن
بابا:دخترا دخترا هیچی نشده دعوا میکنید بزارید یکم از حرفام بگذره، به هر حال حرف من عوض نمیشه
رومآ:بابا تو واسه این چیزا با خودت فشار نیار
رومیا:بابا تو مطمئنی؟
اما بابا اگر میخوای اینکارو کنی چرا کانگ رو هم تو گزینه ها نمیزاری؟
جنی:رومیا چی میگی کانگ از جیسو کوچیک تره(با اعصاب خورد)
بابا:درسته رومیا منظورت چیه اون سنش اصلا به شما ها نمیخوره(باتعجب)
جیسو:(با لحن خونسرد)نکنه عاشق شدی؟
رومیا:منظورت چیه حرف الکی نزن اون همسن بچه ی منه(با خنده و تردید تو صداش)
بابا:بسه دیگه بلند شید برید برون من میخوام استراحت کنم لیست کار ها و وظایف تون رو دادم به منشی پارک ازش بگیرید فقط جیسو به خاطر درست هروقت که نتونستی به منشی پارک بگو خودش انجام میده
جیسو:چشم بابا
ادامه دارد...........🌤
- ۲۴۹
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط