{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

منتظرخیانتباش

#منتظر.خیانت.باش.

#پارت1
---------------------------------------------------------

ا.ت تو اتاق خواب روی صندلی جلوی میز آرایشی نشسته بود و موهاش شونه می کرد منتظر ران بود.


ا.ت یه لباس قرمز خوشگل پوشیده بود. چون ران بهش قول داد بود امشب حتما کارش زود تموم می کنه و پیشش می مونه اما نمی دونست که شوهر دوس داشتنی اش تو هتل در حال خیانت کردن بهش بود.


ا.ت ساعت ها و ساعت ها منتظر موند. اما در آخر خبری از ران نشد و درست وقتی که تسلیم شد صدای باز شدن در شنیده شد و ران با موهای به هم ریخته و بوی الکل و رد رژ رو یقه و صورتش به خونه برگشت.

ا.ت بی چاره‌ای ما از دنیا بی خبر با ذوق و هیجان از اتاق خواب خارج شد و از اتاق پذیرایی رد شده و به ورودی خونه رسید اما با دیدن وضعیتت ران قلبش شکست و احساس کرد یه آب سرد رویش ریخته شده.

ا.ت:ر..ران....

ران به محض شنیدن صدای ا.ت نگاه سردی بهش انداخت و با یه حالت آزرده به ا.ت بیچاره نگاه کرد.

ران: برو کنار!
با عصبانیت و خشونت از کنار ا.ت رد شد جوری که شانه‌ای مردانش به شانه‌ای ظریف ا.ت برخورد کرد. این برخورد باعث شده ا.ت از شدت شک و ضربه‌ای ران زمین بیفتد.

ویو ا.ت:

رو زمین افتادم قلبم از شدت درد و شک محکم می تپید جوری که حس می کردم قرار از سینه ام بزنه بیرون اما یه لحظه چطور همچین اتفاقی افتاد من براش چی کم گذاشتم یا شاید چون یه خانوم خونگی بود ازم خسته شده... باشه اگر یه خانوم خونگی نمی خوای باشه بهت میدمش اما باید تحمل کنی شوهر عزیزم.

ا.ت با عزم راسخ از جاش بلند و با یه حالت بی تفاوت به سمت اتاق خواب رفت و جوری رفتار کرد که انگار اتفاقی نیفتاده.


ویو نویسنده:

ا.ت به سمت ران رفت و بهش کمک کرد کتش در بیاره و بعد در آوردن کت تاش کرد و گذاشتش داخل کمد بعدش دوش آب گرم برای ران کند.

ران هم با تعجب به ا.ت نگاه می کرد برایش عجیب بود بعد اینکه فهمید هنوز هم مثل قبل باهاش رفتار می کرد و چیزی که عجیب تر بود لبخند ا.ت بود همون لبخند ساده و پاک و مهربونی که براش آزار دهنده بود.

ا.ت بعد آماده کردن دوش از حموم اتاق بیرون رفت.

ا.ت: عزیزم دوش حاظر فقد حواست باشه آب خیلی گرمه.

ا.ت لبخند مهربونی زد همون لبخندی که ران ازش متنفر بود و بعدش از اتاق خارج شد.

ا.ت در قلبش: ران هایتانی این آخرین روزی هست که قرار من اینطوری ببینی پس ازش لذت ببر


ران با خودش گفت « معلومه بعد اینکه بفهمه اتاقش از اتاقم جدا می کنه» و بعدش بدون معطلی به حموم رفت.


ویو ا.ت:

به سمت اتاق مهمون ها رفتم و خودمو رو تخت انداخت و قلبم با فکر اینکه همچین کاری با من کرد هزار تیکه شد اما نه! من اونقدر ضعیف نیستم که انتقام نگیرم!


چشم های ا.ت بدون اختیار شروع به اشک ریختن کرد اشکی که هر چقدر پاک می کرد تموم نمی شد اما کدوم یکی از ما می اونه اونو سرزنش کنه؟

کم کم چشم های ا.ت خواب رفت و با چشم های پف کردم و خسته به خواب رفت
دیدگاه ها (۱۳)

یکم زیبایی ببینیم

داری تلو تلو می‌خوری.نه از موسیقی. نه از شادی. فقط... تاب خو...

تاکهومیکاملاً بی‌مصرف شدی.مست نیست. کمی هم وزوز نمی‌کند. ولخ...

سناریو ران پارت ۲

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط