{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part¹⁷

﴿ویو راوی﴾

یک...

هم‌زمان با زمزمه‌ی جونگکوک، همه‌چیز در یک چشم بر هم زدن اتفاق افتاد.

جین با تمام قدرت میله‌ی آهنی را به سمت چراغ بالای سر زن پرتاب کرد.

تق!

چراغ شکست.

سالن برای چند ثانیه در تاریکی فرو رفت.

زن ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

همان یک لحظه کافی بود.

تهیونگ با تمام سرعت خودش را به سمت ات رساند.

ات: تهیونگ...!

زن سعی کرد دوباره چاقو را بالا بیاورد، اما جونگکوک از سمت راست خودش را رساند و مچ دست او را محکم گرفت.

چاقو با صدای بلندی روی زمین افتاد.

تق!

زن با عصبانیت آرنجش را به شکم جونگکوک کوبید.

جونگکوک چند قدم عقب رفت، اما تعادلش را از دست نداد.

جین هم وارد درگیری شد و یکی از افراد زن را که از راهرو بیرون دویده بود، با یک ضربه نقش زمین کرد.

...

﴿ویو ات﴾

همه‌چیز جلوی چشمانم تار شده بود.

فقط صدای درگیری و فریادها را می‌شنیدم.

ناگهان دستی دور شانه‌هایم حلقه شد.

تهیونگ.

مرا پشت سر خودش قرار داد.

تهیونگ: حالت خوبه؟

لب‌هایم تکان خورد، اما دیگر توانی برای حرف زدن نداشتم.

...

زن با خشم به تهیونگ حمله کرد.

اما قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد، جونگکوک دوباره جلویش را گرفت.

چند مأمور پلیس با صدای بلند وارد انبار شدند.

مأمور: پلیس! هیچ‌کس تکون نخوره!

افراد زن یکی‌یکی دستگیر شدند.

خود زن هم بعد از چند لحظه مقاومت، با دستبند روی دستانش توسط مأموران بازداشت شد.

...
ویو ات

همه‌چیز تمام شده بود.

اما بدنم دیگر توان ایستادن نداشت.

نفسم سنگین شده بود.

صدای تهیونگ را از دور می‌شنیدم.

تهیونگ: ات... فقط یکم دیگه طاقت بیار.

خواستم جواب بدهم...

اما پلک‌هایم سنگین‌تر از همیشه شد.

آخرین چیزی که دیدم، چهره‌ی نگران تهیونگ بود.

و بعد...

همه‌جا سیاه شد.

بدنم بی‌جان به سمت جلو افتاد.

تهیونگ قبل از اینکه به زمین بخورم،منو گرفت

تهیونگ: ات!

تهیونگ منو براید استایل بغل کرد و بردم تو ماشین

جین با نگرانی درِ ماشین را باز کرد.

جونگکوک هم سریع درِ عقب را باز نگه داشت.

تهیونگ با احتیاط ات را روی صندلی عقب خواباند.

خودش کنار او نشست و بدون اینکه لحظه‌ای نگاهش را از چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی ات بردارد، دستش را آرام در دست او گرفت.

جونگکوک پشت فرمان نشست.

جین هم در صندلی جلو قرار گرفت.

ماشین با سرعت از محوطه‌ی انبار دور شد...

)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁸﴿ویو راوی﴾ماشین بعد از حدود بیست دقیقه...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

اکسیژنه💐

واکنش صادقانم:😅#شب_فرا_رسیده

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁶﴿ویو تهیونگ﴾همه‌چیز در یک لحظه متوقف ش...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹²﴿ویو ات﴾صدای بسته شدن در فلزی دوباره د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط