{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part¹⁸

﴿ویو راوی﴾

ماشین بعد از حدود بیست دقیقه وارد محله‌ای شد که بیشتر شبیه قلمروی افراد ثروتمند بود تا یک خیابان معمولی.

دروازه‌ای عظیم و مشکی‌رنگ به‌آرامی باز شد.

ماشین وارد عمارتی شد که از دور شبیه یک قصر مدرن بود.

ساختمان سه‌طبقه با نمای سنگ سفید و شیشه‌های قدی، زیر نور غروب شکوه عجیبی داشت. باغی وسیع دو طرف مسیر را پوشانده بود؛ فواره‌های مرمری، درختان بلند و گل‌هایی که با نظم بی‌نقصی کاشته شده بودند، منظره‌ای خیره‌کننده ساخته بودند.

ماشین مقابل ورودی اصلی ایستاد.

ردیفی از خدمتکارها با لباس‌های رسمی کنار در منتظر ایستاده بودند.

تهیونگ بدون معطلی از ماشین پیاده شد.

هنوز ات را در آغوشش نگه داشته بود.

یکی از خدمتکارها با نگرانی جلو آمد.

خدمتکار: آقا... خانم حالشون...

تهیونگ: پزشک خصوصی رو خبر کنید. همین الان.

صدای محکم او باعث شد همه بدون سؤال کردن پراکنده شوند.

درهای بزرگ عمارت باز شد.

داخل عمارت حتی از نمای بیرون هم باشکوه‌تر بود.

لوستر کریستالی عظیمی از سقف بلند آویزان بود.

راه‌پله‌های مرمری به طبقه‌ی دوم می‌رسیدند و دیوارها با تابلوهای هنری و قاب‌های قدیمی تزئین شده بودند.

همه‌چیز بوی آرامش و قدرت می‌داد.

تهیونگ مستقیم از پله‌ها بالا رفت.

به انتهای راهرو رسید و درِ اتاق بزرگی را باز کرد.

اتاق، پنجره‌های قدی رو به باغ، شومینه‌ای سنگی، کتابخانه‌ای بزرگ و تختی دونفره با ملحفه‌های سفید داشت.

او با دقت، ات را روی تخت خواباند.

برای چند لحظه فقط به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی او خیره ماند.

موهای آشفته‌ی ات روی بالش پخش شده بود و نفس‌های آرامش نشان می‌داد که هنوز بیهوش است.

در همان لحظه در زده شد.

پزشک خصوصی وارد اتاق شد.

بعد از چند دقیقه معاینه، لبخند کم‌رنگی زد.

پزشک: جای نگرانی نیست، آقای کیم. ضربه‌ی جدی‌ای ندیده. فقط شوک و خستگی باعث بیهوش شدنش شده. چند ساعت استراحت کنه، به هوش میاد.

تهیونگ نفس عمیقی کشید؛ انگار برای اولین بار از زمان ناپدید شدن ات، کمی آرام شده بود.

پزشک از اتاق خارج شد.

جین که کنار در ایستاده بود، آهسته گفت:

جین: همه‌چیز تموم شد...

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از ات بردارد، آرام جواب داد:

تهیونگ: نه...

تا وقتی خودش چشم‌هاشو باز نکنه، برای من هیچ‌چیز تموم نشده.

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

تنها صدای منظم نفس‌های ات در فضای باشکوه عمارت شنیده می‌شد...
)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

من بدبخت😭😔#هندوانه_چشمک_زن

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁷﴿ویو راوی﴾یک...هم‌زمان با زمزمه‌ی جونگ...

اکسیژنه💐

رمان جدید داریم

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط