پارت پنجم لحظههایپنهان
پارت پنجم - #لحظه_های_پنهان
دستت روی دستگیره خشک شده بود. چشمهات دوخته شده بود به مردی که مقابلت ایستاده بود؛
چشمانی به رنگ شب، عمیق و پر از چیزی که نمیتوانستی اسمش را بگذاری؛ ترس؟ دلهره؟ یا شاید... جذب شدن.
او، با همان لبخند مبهم و سنگین، قدمی به جلو برداشت.
هوا بینتان لرزید.
تو یک قدم عقب رفتی، اما او متوقف نشد.
صدایش بم و آرام، درست مثل زمزمهای که در گوش کسی میپیچد، گفت:
"پس بالاخره دیدمت... اریسا."
(ا/ت)
نامت را طوری ادا کرد انگار مدتها بود آن را در ذهنش مزه مزه میکرده.
قلبت دیوانهوار به سینهات میکوبید، نمیتوانستی تکان بخوری.
مرد مرموز جلوتر آمد. فاصلهای میانتان نمانده بود.
نگاهش را به چشمانت قفل کرد، آنقدر عمیق که حس کردی رازهایت را بدون کلمهای بیرون میکشد.
"تو همونی هستی که انتخاب شدی... دیگه راهی نداری."
زمزمهاش مثل نسیمی یخزده، روی پوستت نشست.
خواستي چیزی بگویی، چیزی بپرسی، اما زبانت قفل شده بود.
انگشتانش آرام بالا آمدند، بدون اینکه تو اجازه بدهی، گونهات را لمس کرد.
دستش سرد نبود... اما گرمایی هم نداشت. چیزی بین زندگی و خواب.
چشمانش پر از قدرت و تهدید بود. اما عجیب بود... تو نمیترسیدی.
"همه چیز از این لحظه تغییر میکنه، اریسا..."
صدایش فقط برای تو بود. دنیا در آن لحظه خاموش شد. فقط تو بودی و او... و یک چیزی که در تاریکی نفس میکشید.
بیهوا دستت را گرفت. دستش قوی بود ولی ظریف.
تماس دستش مثل یک مهر امضا شده بود؛ یک عهد نانوشته.
و تو، برای لحظهای... تنها برای یک لحظه، وسوسه شدی که تسلیم شوی.
اما عقل و قلبت باهم درگیر شده بودند.
فرار... یا ماندن؟
مقابلش ایستادن... یا غرق شدن توی اون چشمهای مرموز؟
مرد مرموز بیصدا خندید. لبخندش این بار اندکی نرمتر بود.
اما هنوز هم پر از رمز و رازی که با هر تپش قلبت بیشتر در وجودت ریشه میدواند.
"دیگه دیر شده، اریسا... تو مال مایی."
و همان لحظهای که خواستی سوال کنی "ما؟"،
دستت را کشید و تو را به دنیایی کشاند که دیگه هیچ چیز، مثل قبل نبود...
بچه هاااااا
تا اینجای داستان با یه مرد مرموز روبهرو شدیم...
حالاااااااا حدس بزنین اون مرد کیه؟!
هرکی درست جواب بده ، ی فیک خفن ب سلیقه ای خودش براش مینویسم!
منتظر حدساتونم، زود #بجنبینننننن!!🔥
دستت روی دستگیره خشک شده بود. چشمهات دوخته شده بود به مردی که مقابلت ایستاده بود؛
چشمانی به رنگ شب، عمیق و پر از چیزی که نمیتوانستی اسمش را بگذاری؛ ترس؟ دلهره؟ یا شاید... جذب شدن.
او، با همان لبخند مبهم و سنگین، قدمی به جلو برداشت.
هوا بینتان لرزید.
تو یک قدم عقب رفتی، اما او متوقف نشد.
صدایش بم و آرام، درست مثل زمزمهای که در گوش کسی میپیچد، گفت:
"پس بالاخره دیدمت... اریسا."
(ا/ت)
نامت را طوری ادا کرد انگار مدتها بود آن را در ذهنش مزه مزه میکرده.
قلبت دیوانهوار به سینهات میکوبید، نمیتوانستی تکان بخوری.
مرد مرموز جلوتر آمد. فاصلهای میانتان نمانده بود.
نگاهش را به چشمانت قفل کرد، آنقدر عمیق که حس کردی رازهایت را بدون کلمهای بیرون میکشد.
"تو همونی هستی که انتخاب شدی... دیگه راهی نداری."
زمزمهاش مثل نسیمی یخزده، روی پوستت نشست.
خواستي چیزی بگویی، چیزی بپرسی، اما زبانت قفل شده بود.
انگشتانش آرام بالا آمدند، بدون اینکه تو اجازه بدهی، گونهات را لمس کرد.
دستش سرد نبود... اما گرمایی هم نداشت. چیزی بین زندگی و خواب.
چشمانش پر از قدرت و تهدید بود. اما عجیب بود... تو نمیترسیدی.
"همه چیز از این لحظه تغییر میکنه، اریسا..."
صدایش فقط برای تو بود. دنیا در آن لحظه خاموش شد. فقط تو بودی و او... و یک چیزی که در تاریکی نفس میکشید.
بیهوا دستت را گرفت. دستش قوی بود ولی ظریف.
تماس دستش مثل یک مهر امضا شده بود؛ یک عهد نانوشته.
و تو، برای لحظهای... تنها برای یک لحظه، وسوسه شدی که تسلیم شوی.
اما عقل و قلبت باهم درگیر شده بودند.
فرار... یا ماندن؟
مقابلش ایستادن... یا غرق شدن توی اون چشمهای مرموز؟
مرد مرموز بیصدا خندید. لبخندش این بار اندکی نرمتر بود.
اما هنوز هم پر از رمز و رازی که با هر تپش قلبت بیشتر در وجودت ریشه میدواند.
"دیگه دیر شده، اریسا... تو مال مایی."
و همان لحظهای که خواستی سوال کنی "ما؟"،
دستت را کشید و تو را به دنیایی کشاند که دیگه هیچ چیز، مثل قبل نبود...
بچه هاااااا
تا اینجای داستان با یه مرد مرموز روبهرو شدیم...
حالاااااااا حدس بزنین اون مرد کیه؟!
هرکی درست جواب بده ، ی فیک خفن ب سلیقه ای خودش براش مینویسم!
منتظر حدساتونم، زود #بجنبینننننن!!🔥
- ۲.۸k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط