آنجا یک قهوه خانه بود.

آنجا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای.
چرا...؟
دنیا خراب می‌شد
اگر دقایقی آنجا می‌نشستیم
و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟!
عجله، همیشه  عجله
کدام گوری میخواستم بروم؟!
من به بهانه‌ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
-محمود دولت آبادی🌱
دیدگاه ها (۱)

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

‏محمود دولت آبادی قشنگ گفت؛"آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشست...

آنجا یک قهوه خانه بود.اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای....

آنجا یک قهوه خانه بود.اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای....

♥️آنجا یک قهوه خانه بود.اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چا...

محمود دولت آبادی قشنگ گفت؛"آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستی...

محمود دولت آبادی قشنگ گفت؛‏آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستی...

‏"آنجا یک قهوه خانه بوداما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای...

☕🖇️محمود دولت آبادی قشنگ گفت؛"آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننش...

آنجا یک قهوه خانه بود.اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط