جانا ! بگو تا کی بمانم بی تو تنها
جانا ! بگو تا کی بمانم بی تو تنها
دور از تو با امّید واهی، مثل فردا
من باشم و سردرد و شب، تشویش و سرسام
تصویرهای مبهمِ شاید ، مبادا
جانا بگو ! دور از تو بودن یا نبودن
فرقی مگر دارد قفس با دشت و صحرا؟
تقدیرِ تلخِ بی تو بودن را چه تدبیر؟
سخت است میگویم ولی افتادم از پا
گفتم نمیگویم غزل امّا چه کاریست؟
پژمرده گل هم قصّهای دارد دریغا
این روزها ، احوال دل گفتن ندارد
هر روز شد پیچیده تر شکلِ قضایا
هر فکرِ بکری، احتمالی، نادرست است
بیهوده میکوشم به حل این معمّا
طاقت ندارد حرفهای تلخ و سنگین
معشوقهات، ای "بی نشان"! حتّی به نجوا
دور از تو با امّید واهی، مثل فردا
من باشم و سردرد و شب، تشویش و سرسام
تصویرهای مبهمِ شاید ، مبادا
جانا بگو ! دور از تو بودن یا نبودن
فرقی مگر دارد قفس با دشت و صحرا؟
تقدیرِ تلخِ بی تو بودن را چه تدبیر؟
سخت است میگویم ولی افتادم از پا
گفتم نمیگویم غزل امّا چه کاریست؟
پژمرده گل هم قصّهای دارد دریغا
این روزها ، احوال دل گفتن ندارد
هر روز شد پیچیده تر شکلِ قضایا
هر فکرِ بکری، احتمالی، نادرست است
بیهوده میکوشم به حل این معمّا
طاقت ندارد حرفهای تلخ و سنگین
معشوقهات، ای "بی نشان"! حتّی به نجوا
- ۴۸۸
- ۲۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط