یک شبی هم باید با هم بیدار بمانیم تا خود صبح. هی چشمهای ت
یک شبی هم باید با هم بیدار بمانیم تا خود صبح. هی چشمهای تو پر از خواب شود و من و بگویم کمی دیگر که حرف بزنیم میخوابیم. هی من برایت تعریف کنم از تنهایی این چند قرن که تو نبودی و من هر شب می نشستم با رودخانه حرف میزدم درباره تو و رودخانه می خندید و میگفت نیست، نمی آید، بخواب. هی من برایت تعریف کنم هر بهار که رد میشد و تو نبودی، من چقدر می پژمردم
هی من حرف بزنم و نگذارم تو بخوابی و کم کم صبح شود. اولین شعاع آفتاب که از لابلای پرده پنجره به تن ترد و نازک تو تابید،انوقت توروبخوابانم، وقتی
. که بخوابی و چشمهای درشت تیره ات را ببندی، که این روزگار کینه توز هیچوقت تحمل دو خورشید در یک آسمان را ندارد.
تو بخوابی، من بنشینم به تماشاکردنت. هی روز شب شود، شب روز شود، تو خواب باشی ... همه ایام بگذرند، و ما همانطور برای همیشه با هم بمانیم. تو خواب، من غرق تماشا. من و تو دو تشنه لب نزدیک هم، تندیس نیاز و ناز، جهان آرام .....
هی من حرف بزنم و نگذارم تو بخوابی و کم کم صبح شود. اولین شعاع آفتاب که از لابلای پرده پنجره به تن ترد و نازک تو تابید،انوقت توروبخوابانم، وقتی
. که بخوابی و چشمهای درشت تیره ات را ببندی، که این روزگار کینه توز هیچوقت تحمل دو خورشید در یک آسمان را ندارد.
تو بخوابی، من بنشینم به تماشاکردنت. هی روز شب شود، شب روز شود، تو خواب باشی ... همه ایام بگذرند، و ما همانطور برای همیشه با هم بمانیم. تو خواب، من غرق تماشا. من و تو دو تشنه لب نزدیک هم، تندیس نیاز و ناز، جهان آرام .....
- ۴.۷k
- ۲۳ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط