سناریووو جدیدددددد
سناریووو جدیدددددد
وقتی شب میری خونه دوستت بهشون پیام میدی ولی پیامت تو بقیه پیامای گوشیش گم میشه(یعنی نمیبینه) بعد شب که میاد خونه تا صبح دنبالت میگرده بهت زنگ میزنه ولی تو گوشیتو سایلنت کردی تا با دوستات یه شب خوب داشته باشی
نامجون
هوا کم کم روشن میشد.از نگرانی تا صبح چشم رو هم نذاشته بود به تمام بیمارستان های شهر،پدر و مادرت و اطرافیانت زنگ زده بود از استرس پاشو تکون میداد.تو دلش التماس میکرد که حالت خوب باشه تو شماره های گوشیش دنبال شماره دوستات میگشت تا بهشون زنگ بزنه ولی شماره تورو میبینه که یه نوتیف ازت داره
«نامی دارم میرم پیش نایون.بقیه بچه ها هم هستن.صبح برمیگردم»
همزمان هم خیالش راحت شده بود هم عصبانی بود.یه بار دیگه بهت زنگ زد و با جواب ندادنت راه خونه نایون رو در پیش گرفت ساعت پنج صبح بود مسلماً شما خواب بودین پس زنگ یکی از همسایه ها رو زر و اومد داخل در اصلی رو پیدا کرد و چندتا ضربه روش زد با چشمای خوابآلود اومدی دم در ولی مهلت نداد حرف بزنی.محکم بغلت کرد
"سلام نامی"
"تو آخرش دیوونهم میکنی!"
"چرا؟"
"از نگرانی مردم ا.ت!به تمام بیمارستان های سئول زنگ زدم تمام خیابون ها رو گشتم!"
"من که بهت گفتم میرم مهمونی دوستام"
"کاش زنگ میزدی...پیامت گم شده بود و من...ولش کن"
دوباره محکم بغلت کرد لبخند زدی و نگاهی بهش انداختی
"باشه پسرعاشق پیشه.منم با خودت میبری یا برم داخل بخوابم؟"
~
جین
پشت فرمون بود.تند تند داشت بهت زنگ میزد.خونه نبودی و روی کانتر خون ریخته بود.توی ترافیک گیر کرد دستشو از روی بوق ورنمیداشت.وقتی دید فایده نداره کشید شونه خاکی و به سرعت به سمت محل کارت حرکت کرد.فکر کرد شاید کارات مونده شاید برگشتی تا کار نیمه تمومی رو تموم کنی.اونجا نبودی.خونه پدر و مادرت نبودی و شماره یا آدرسی هم از دوستات نداشت تمام شهر رو دنبالت گشته بود داشت صبح میشد صداش از داد زدن در نمیومد جلو در خونه پارک کرده بود چون دیگه نمیتونست بیدار بمونه.کل روز تمرین کرده بود و شب قبل هم نخوابیده بود ساعت تقریباً نه صبح بود که کنار ماشین وایسادی.با ناخن چندتا ضربه به شیشه زدی و بیدارش کردی شیشه رو داد پایین
"سوکجینا چرا-
نذاشت حرفتو تموم کنی.به سرعت باد از ماشین پیدا شد و محکم بغلت کرد سر تا پات رو به دنبال جای زخم یا آسیب آنالیز کرد با دستای لرزون صورتتو گرفت و با صدای گرفته گفت"ممنون که خوبی!"
لبخند زدی"آخه چرا باید خوب نباشم عزیزم؟"
"خون روی کانتر...اینکه هیچ جا نبودی...وای ا.ت!واقعا خداروشکر که خوبی"
کف دست پانسمان شدهت رو نشونش دادی"دستم زخم شد و لکهش روی کانتر موند فرصت نداشتم تمیزش کنم تولد سویون بود و کادو نخریده بودم من که بهت پیام دادم که با دخترا شب اونجاییم!چرا با خودت اینطوری کردی؟!"
"پیام رو ندیدم...نبود.باید بریم دکتر"
"ها؟!"
"اون همه خون که من دیدم...باید دستتو ببینن.شاید زخم عمیق باشه"
"جین عزیزم...من حالم خوبه!"
"میدونم...بخاطر من.بذار خیالم راحت شه"
درخواستی
وقتی شب میری خونه دوستت بهشون پیام میدی ولی پیامت تو بقیه پیامای گوشیش گم میشه(یعنی نمیبینه) بعد شب که میاد خونه تا صبح دنبالت میگرده بهت زنگ میزنه ولی تو گوشیتو سایلنت کردی تا با دوستات یه شب خوب داشته باشی
نامجون
هوا کم کم روشن میشد.از نگرانی تا صبح چشم رو هم نذاشته بود به تمام بیمارستان های شهر،پدر و مادرت و اطرافیانت زنگ زده بود از استرس پاشو تکون میداد.تو دلش التماس میکرد که حالت خوب باشه تو شماره های گوشیش دنبال شماره دوستات میگشت تا بهشون زنگ بزنه ولی شماره تورو میبینه که یه نوتیف ازت داره
«نامی دارم میرم پیش نایون.بقیه بچه ها هم هستن.صبح برمیگردم»
همزمان هم خیالش راحت شده بود هم عصبانی بود.یه بار دیگه بهت زنگ زد و با جواب ندادنت راه خونه نایون رو در پیش گرفت ساعت پنج صبح بود مسلماً شما خواب بودین پس زنگ یکی از همسایه ها رو زر و اومد داخل در اصلی رو پیدا کرد و چندتا ضربه روش زد با چشمای خوابآلود اومدی دم در ولی مهلت نداد حرف بزنی.محکم بغلت کرد
"سلام نامی"
"تو آخرش دیوونهم میکنی!"
"چرا؟"
"از نگرانی مردم ا.ت!به تمام بیمارستان های سئول زنگ زدم تمام خیابون ها رو گشتم!"
"من که بهت گفتم میرم مهمونی دوستام"
"کاش زنگ میزدی...پیامت گم شده بود و من...ولش کن"
دوباره محکم بغلت کرد لبخند زدی و نگاهی بهش انداختی
"باشه پسرعاشق پیشه.منم با خودت میبری یا برم داخل بخوابم؟"
~
جین
پشت فرمون بود.تند تند داشت بهت زنگ میزد.خونه نبودی و روی کانتر خون ریخته بود.توی ترافیک گیر کرد دستشو از روی بوق ورنمیداشت.وقتی دید فایده نداره کشید شونه خاکی و به سرعت به سمت محل کارت حرکت کرد.فکر کرد شاید کارات مونده شاید برگشتی تا کار نیمه تمومی رو تموم کنی.اونجا نبودی.خونه پدر و مادرت نبودی و شماره یا آدرسی هم از دوستات نداشت تمام شهر رو دنبالت گشته بود داشت صبح میشد صداش از داد زدن در نمیومد جلو در خونه پارک کرده بود چون دیگه نمیتونست بیدار بمونه.کل روز تمرین کرده بود و شب قبل هم نخوابیده بود ساعت تقریباً نه صبح بود که کنار ماشین وایسادی.با ناخن چندتا ضربه به شیشه زدی و بیدارش کردی شیشه رو داد پایین
"سوکجینا چرا-
نذاشت حرفتو تموم کنی.به سرعت باد از ماشین پیدا شد و محکم بغلت کرد سر تا پات رو به دنبال جای زخم یا آسیب آنالیز کرد با دستای لرزون صورتتو گرفت و با صدای گرفته گفت"ممنون که خوبی!"
لبخند زدی"آخه چرا باید خوب نباشم عزیزم؟"
"خون روی کانتر...اینکه هیچ جا نبودی...وای ا.ت!واقعا خداروشکر که خوبی"
کف دست پانسمان شدهت رو نشونش دادی"دستم زخم شد و لکهش روی کانتر موند فرصت نداشتم تمیزش کنم تولد سویون بود و کادو نخریده بودم من که بهت پیام دادم که با دخترا شب اونجاییم!چرا با خودت اینطوری کردی؟!"
"پیام رو ندیدم...نبود.باید بریم دکتر"
"ها؟!"
"اون همه خون که من دیدم...باید دستتو ببینن.شاید زخم عمیق باشه"
"جین عزیزم...من حالم خوبه!"
"میدونم...بخاطر من.بذار خیالم راحت شه"
درخواستی
- ۳۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط