فیک باد شکن پارت
فیک باد شکن پارت ۴
هیکاری: بله..... چیشده؟
_حال ساکورا_سان خوبه ولی انگار قلبشون دچار مشکل هست. لطفا به اتاق دکتر بیاید تا بیشتر براتون توضیح بدن.
𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔
_اوه که اینطور ببخشید که این موضوع رو دوباره به یادتون اوردم.
هیکاری: در مورد هاروکا چی؟
_همونطور که گفتید همسرتون یا مادر هاروکا_سان هر دو بطن هاش دچار مشکل بود ولی این راجبه هاروکا_سان صدق نمیکنه
هیکاری: بیشتر بگو
_راستش فقط بطن چپ هاروکا_سان دچار مشکله ولی نه خیلی زیاد به طوری که ممکنه هر سال فقط ۲ بار بیهوش بشه و اگر بطن چپ قلب ضعیف شده باشه و نتونه خون دریافت شده از دهلیز چپ را به سمت جلو پمپاژ کنه خون نمیتونه به مسیر خود ادامه بده و بنابراین به سمت عقب یعنی داخل ریهها بازمیگردد.
هیکاری: اینارو میدونم بالاخره راه خلاص شدن از این بیماری پیدا شد؟
_..........
سوگو: بگو....
هیکاری:ادم که نمیکشی زرتو بزن
_ب.... بخشید ولی متاسفانه راه حلی وجود .... نداره که ک.. کامل ازش خلاص.... ش.... شد ولی میتونه با دارو ها ..... اون رو کنترل کنه
هیکاری: پس تو چییییی ها؟ به خودت میگی دکتر؟
_........... ه.... هه....
هیکاری از اتاق رفت و در رو محکم کوبید.
سوگو: امیدوارم از دست رئیس زنده در بیای خب دیگه بای بای*لبخند ملیح (صدای بسته شدن در)
_همشون روانین.......
*نیم ساعت بعد*
هاروکا اروم چشم هایش را بهم فشرد. چشمانش کمی باز شدند. به سقف کمی خیره شد.
افکار هاروکا ☟
ها........ اینجا کجاست این سقف....... سقف بیمارستان های تو فیلم نیست؟
بلند شدم نشستم درست فکر کردم یه اتاق خیلی بزرگ بود حتا از کل خونه ی خودمم بزرگتر اون پیر مرده روی مبل قرمز نشسته بود. ........ ها کدوم پیرمرد اون کیه؟ .......
هاروکا: هااااااا من اینجا چیکار دارمممممم
هیکاری: بیدار شدی
هیکاری از مبل پاشد و رفت طرف هاروکا
هیکاری: پسرمممم
هاروکا: خ.... خفه{سرخ شده (≧°-°≦) }
هیکاری: شبیه مامانتی {لبخند بزرگ}
ان حرف حس خوبی به هاروکا دست داده بود. دلش میخواست بیشتر راجب مادرش بداند. ولی حس میکرد جای ان اینجا نیست. از تخت پاشد و.....
هیکاری: هاروکا میخوام باهات حرف بزنم بشین.
بشین اخر حس اختلاف قدرت را میداد هاروکا نشست. ان حجم از قدرتی که از اومه میا و اندو حس کرده بود در برابر قدرت هیکاری انگار هیچ بود.
𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔
هیکاری: بله..... چیشده؟
_حال ساکورا_سان خوبه ولی انگار قلبشون دچار مشکل هست. لطفا به اتاق دکتر بیاید تا بیشتر براتون توضیح بدن.
𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔𒈔
_اوه که اینطور ببخشید که این موضوع رو دوباره به یادتون اوردم.
هیکاری: در مورد هاروکا چی؟
_همونطور که گفتید همسرتون یا مادر هاروکا_سان هر دو بطن هاش دچار مشکل بود ولی این راجبه هاروکا_سان صدق نمیکنه
هیکاری: بیشتر بگو
_راستش فقط بطن چپ هاروکا_سان دچار مشکله ولی نه خیلی زیاد به طوری که ممکنه هر سال فقط ۲ بار بیهوش بشه و اگر بطن چپ قلب ضعیف شده باشه و نتونه خون دریافت شده از دهلیز چپ را به سمت جلو پمپاژ کنه خون نمیتونه به مسیر خود ادامه بده و بنابراین به سمت عقب یعنی داخل ریهها بازمیگردد.
هیکاری: اینارو میدونم بالاخره راه خلاص شدن از این بیماری پیدا شد؟
_..........
سوگو: بگو....
هیکاری:ادم که نمیکشی زرتو بزن
_ب.... بخشید ولی متاسفانه راه حلی وجود .... نداره که ک.. کامل ازش خلاص.... ش.... شد ولی میتونه با دارو ها ..... اون رو کنترل کنه
هیکاری: پس تو چییییی ها؟ به خودت میگی دکتر؟
_........... ه.... هه....
هیکاری از اتاق رفت و در رو محکم کوبید.
سوگو: امیدوارم از دست رئیس زنده در بیای خب دیگه بای بای*لبخند ملیح (صدای بسته شدن در)
_همشون روانین.......
*نیم ساعت بعد*
هاروکا اروم چشم هایش را بهم فشرد. چشمانش کمی باز شدند. به سقف کمی خیره شد.
افکار هاروکا ☟
ها........ اینجا کجاست این سقف....... سقف بیمارستان های تو فیلم نیست؟
بلند شدم نشستم درست فکر کردم یه اتاق خیلی بزرگ بود حتا از کل خونه ی خودمم بزرگتر اون پیر مرده روی مبل قرمز نشسته بود. ........ ها کدوم پیرمرد اون کیه؟ .......
هاروکا: هااااااا من اینجا چیکار دارمممممم
هیکاری: بیدار شدی
هیکاری از مبل پاشد و رفت طرف هاروکا
هیکاری: پسرمممم
هاروکا: خ.... خفه{سرخ شده (≧°-°≦) }
هیکاری: شبیه مامانتی {لبخند بزرگ}
ان حرف حس خوبی به هاروکا دست داده بود. دلش میخواست بیشتر راجب مادرش بداند. ولی حس میکرد جای ان اینجا نیست. از تخت پاشد و.....
هیکاری: هاروکا میخوام باهات حرف بزنم بشین.
بشین اخر حس اختلاف قدرت را میداد هاروکا نشست. ان حجم از قدرتی که از اومه میا و اندو حس کرده بود در برابر قدرت هیکاری انگار هیچ بود.
𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔𖣐𖣔
- ۶۹۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط