P.1 کارخانه ی خون

لیسا رئیس یک شرکت.
کوک رئیس یک شرکت.
لیسا*
کوک ^
*یه روز عادی بود .رفته بودم به شرکت . وقتی رسیدم یه شرکت اومده بودند تا با ما مذاکره کنند. اول رئیس اون شرکت ذو که دیدم ازش خوشم نیومد.
با اون به دفترم رفتیم .
باهام جوری حرف می‌زد که انگار منو می‌شناخت.
*اسمتون چی هست؟
^نیازی نیست بدونی.
*اگر میخواین مذاکره کنیم باید بدونم که با چه کسی مذاکره میکنم.
^من برای مذاکره نیومدم ،بلند شدم و توی گوشش گفتم میخوام از شرکتتون کارخونه ی خون راه بندازم.
*به نگهبان ها گفتم بیایند اما اون رفته بود.
*یعنی اون کی بوده .ولی یادمه که قبل رفتن بهم گفت...


۱۰ لایک ۱۰ کامنت
دیدگاه ها (۰)

من که یادم نرفت

درخواست بدید استوری بزارم

چه رقیبایی

حق تر از این دیدی اخه

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁰ ( یک هفته بعد ) « ویو سوجین » سو...

P1مدتی بود کوک شبا دیر میومد خونه.و هر بار خسته و بی حال بدو...

اما من عاشقتم ! پارت ۷ تهیونگ بعد از اینکه کارای شرکت و راست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط