{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part:20
جیمین :خب عزیزم میگفتی من میرفتم وسایلت رو میاوردم
جیمین ‌:چرا این وقت شب تنهایی میری بیرون
ماریا ‌:ببخشید عزیزم کارم فوری بود
ماریا :توام کار داشتی
جیمین :من؟!
جیمین :من هیچ کاری مهم تر از تو ندارم
ا/ت :اهممم
ا/ت :لیلی بیا بریم
منو لیلی داشتیم میرفتیم که یهو جونگکوک جلومون سبز شد.راستییتش من خیلی ترسیدم خیلی بد نگاه میکرد بهم. که بلاخره لیلی مثل همیشه شروع کرد به حرف زدن.
لیلی:داداش چیزی شده
که با این حرفش جونگکوک به خودش اومد.
جونگکوک :نه چیزی نشده.

یک هفته بعد :
ویو جونگکوک
از وقتی اون دختر رفت منم فلشم رو گم کردم. فلشی که در مورد اطلاعات بار کوکائین بود. همین جوری نشسته بودم روی کاناپه فکر میکردم که به این نتیجه رسیدم شاید ا/ت برداشته. ولی اگه اشتباه کنم چرا باید موقعه ای که اون رفت گم شد. مطمئنم که اون برداشته. از اولم لهش حس خووبی نداشتم.

ویو ا/ت
حدودا یک هفته از اون مهمونی میگذره و رابطه ی منو ماریا خوب شده بود.
باهم رفته بودیم بیرون برای خرید.
بعد از خرید رفتیم رفتیم پارک و ماریا رفت بستنی بخره من منتظرش بودم.
که به دفعه ای.........


ادامه دارد.
حمایت کنید.

لایک 20
کامنت 20
بازنشر 2
دیدگاه ها (۵)

سلام سلامبچه ها این پیج دوممهلطفا دنبال کنید......🆔: @aanana...

Part:19لیلی:وای بد بخت شدملئو:چرالیای:من باید برم دنبال ا/تج...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط