{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part:19
لیلی:وای بد بخت شدم
لئو:چرا
لیای:من باید برم دنبال ا/ت
جیمین :صبر کن
ویو ا/ت
دیگه صدایه گریه هایه ماریا نمیومد. من این طرف در و ماریا اون طرف در. احساس گناه میکردم.
ا/ت:ببخشید
ماریا:موردی نیست درکت میکنم من این همه اذیتت کردم و تو هیچی نگفتی و من مطمئن بودم که به روز تلافی میکنی.
ا/ت:اما.....
ماریا :اما نداره و به خاطر صبح معذرت میخوام
ا/ت :نه اشکال نداره
ا/ت:به هر حال بی حساب شدیم
ا/ت:بهتر نیست برگردیم عمارت لیلی اینا
ماریا:اره فکر خوبیه
داشتیم پیاده قدم میزدیم. بین مون سکوتی شکست ناپذیری حکم فرما بود.
که ماریا سر صحبت رو باز کرد.
ماریا:میتونیم از الان به بعد خواهر های خوبی برای هم باشیم
ا/ت:معلومه
بعد به شوخی گفتم :فقط از پشت بهم خنجر نزن
بعد زدیم زیر خنده.
تقریبا یه یک ساعتی تو راه بودیم. که بلاخره عمارت رو دیدیم. ترکیب عمارت به این زیبایی با نور ماه یه چیز محشری شده بود.
وارد عمارت که شدم لیلی و جیمین منتظر بودن.
همین که مارو دیدن اومدن سمته مون لیلی پرید بغلم.
کم مونده بود بیفتم زمین که لیلی از بغلم اومد پایین.
لیلی:کجا بودی دختر
لیلی:چرایه دفعه ای غیبت زد
لیلی:فکر کردم دزدیدنت
لیلی:مردمو زنده شدم
لیلی‌:واسه چی رفتی
ا/ت:واییی (مثلا وای رو کشید)
ا/ت:نفس بگیر من فقط حوصله ام سر رفت بود
ا/ت:تو رم پیدا نکردم رفتم خونه یه یک ساعتی تو راه بودم
ا/ت:رفتم خونه که ماریا رو دیدم رو مبل نشسته بود اول تعجب کرد دیدم این چرا اومده
ا/ت:وقتی ازش پرسیدم گفت وسایلش رو جا گذاشته بود
ا/ت:و تصمیم گرفتیم برگردیم که دوباره یه یک ساعتی دو راه بودیم
ا/ت:همین
جیمین :...........

ادامه دارد........
حمایت کنید.

لایک : 15
کامنت : 15
بازنشر : 2
دیدگاه ها (۲۰)

سلام سلامبچه ها این پیج دوممهلطفا دنبال کنید......🆔: @aanana...

سلام سلامبچه ها یه خبر خوب.........میخوام یه فیک جدید بنویسم...

Part:18لیلی:اومدملیلی درو باز کرد دیدم لئو بسته شده به تخت. ...

#تکپارتی.جیمینویو جیمین:سلام من پارک جیمین هستم و ۲۵ سالمه و...

Part 14ا،ت ویو رفتم در و وا کردم و دیدم داخلش کلی لباس هست ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط