چند پارتی درخواستی
چند پارتی درخواستی
پارت آخر
ادمین . ا/ت رو کشید سمت خودش و محکم ت بغلش گرفت و سعی کرد به زور ببوستش ا/ت تقلا میکرد که از بغل مینهو بیاد بیرون و مدام صورتش رو میچرخوند تا مینهو نتونه ببوستش ...
مینهو چانه ا/ت رو میگره و همین که میخواد ببوستش ....
ا/ت . تهیونگگگ ( داد
تهیونگ . با صدای ا/ت از خواب پرید و سریع از چادر رو اومد بیرون ..
بقیه هم با صداش ترسیدن و بیدار شدن و ومدن بیرون تا ببینن چی شده...
مینهو. به محض اینکه تهیونگ رو دید ا/ت رو به عقب هل داد و طوری تظاهر کرد که انگار ا/ت میخواسته ببوستش ...
تهیونگ . اینجا چه خبره؟... ا/ت چرا داد زدی؟ ( سوالی به هر دو نگاه کرد
ا/ت . ت...( مینهو پرید وسط حرفش
مینهو. تهیونگ این چه دوست دختریه که تو داری .. منو نصف شب بیدار کرد و میگه بیا بیرون چادر کارت دارم و بعد میخاد منو ببوسه ..
تهیونگ . چییی ؟ ( شوکه به ا/ت نگاه کرد
بقیه . کاملا شوکه شدن و سوالی و شوکه بهش نگاه میکردن ...
ا/ت . نه نه ... اینطور که فکر میکنی نیست ...
مینهو . پس چطوریه ا/ت خانم ؟ غیر از اینه که گفتی دوسم داری ؟ من بهت گفتم فقط مینسو رو دوست دارم اما تو از همون دوران دبیرستان سعی داشتی مخ منو بزنی حالام که میخواستی منو ببوسی
یورا . اگه این طوره پس چرا ا/ت تهیونگ رو صدا زد ؟ اگه ا/ت واقعا میخواست تو رو ببوسه دلیلی نداره که با داد و اون طور صداش بزنه ... در واقعه تو باید داد میزدی و مینسو یا تهیونگ رو خبر میکردی ..
این بار همه نگاه ها رفت روی مینهو .. مینهو فقط دنبال یه جواب بود که بگه اما هیچ چی به ذهنش نمی رسید
یوجی . چرا ساکتی مینهو ؟ ...
تهیونگ . مینهو جواب بده .. مینهو وای به حالته اگه چیزایی که تو ذهنم داره میگذره واقعی باشه ... جواب بده ( بلند
مینسو . مینهو ؟... چرا چیزی نمیگی؟ مگه نگفتی ا/ت میخواست ببوستت ؟ پس چرا جواب نمیدی ؟
مینهو ......
تهیونگ . مرتیکه هول میکشمت تا دیگه گوه بخوری به زن من چپ نگاه کنی .. ( داد و یهو یقه مینهو رو گرفت و شروع کرد به زدنش یوجی و ا/ت سعی داشتن تهیونگ رو از مینهویی که صورتش به خاطر مشت های تهیونگ پر خون شده بود نجات بدن اما فایده ای نداشت تا اینکه با فریاد مینسو هم متوقف شدن
مینسو . بسته دیگه ( با جیغ ) چرا به خودتون زحمت میدین برای یه خائن دروغگویه حقه باز ؟ ولش کنید بره... ( به مینهو نگاه کرد و گفت : ازت انتظار داشتم... دیگه هیچ وقت نمیخام ببینمت از جلو چشمام گمشو( داد و دویید تو ویلا و وسایلش-رو جمع کرد بقیه هم دنبالش رفتن و وسایلشون رو جمع کردن ا/ت و یورا دور مینسو بودن و سعی داشتن ارومش کنن انا مینسو عین ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت فقط میخام برم خونه و حتی اجازه نمی داد مینهو بیاد سمتش ... و چند مین بعد که همه وسایلشون رو جمع کردن سوار ماشین هاشون شدن و به شهر برگشتن مینسو تموم راه عین افسرده ها به جاده نگاه میکرد و انگار دنیا براش تموم شده بود مینهو ام همونجا کنار ساحل نشسته بود و تازه فهمید که چه کسی رو از دست داده و دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره ون حتی دوستای صمینش رو هم از دست داد ... تهیونگ هم خوشحال بود که حرف های مینهو دروغ بوده ا/ن بهش وفاداره و عصبانی و دلخور از دوست قدیمی که سعی به آزار عشقش داشته ...
یاد بگیریم قدر کسایی رو که داریم رو بدونیم و الکی در گیره گذشته نباشیم
...
پایان
پارت آخر
ادمین . ا/ت رو کشید سمت خودش و محکم ت بغلش گرفت و سعی کرد به زور ببوستش ا/ت تقلا میکرد که از بغل مینهو بیاد بیرون و مدام صورتش رو میچرخوند تا مینهو نتونه ببوستش ...
مینهو چانه ا/ت رو میگره و همین که میخواد ببوستش ....
ا/ت . تهیونگگگ ( داد
تهیونگ . با صدای ا/ت از خواب پرید و سریع از چادر رو اومد بیرون ..
بقیه هم با صداش ترسیدن و بیدار شدن و ومدن بیرون تا ببینن چی شده...
مینهو. به محض اینکه تهیونگ رو دید ا/ت رو به عقب هل داد و طوری تظاهر کرد که انگار ا/ت میخواسته ببوستش ...
تهیونگ . اینجا چه خبره؟... ا/ت چرا داد زدی؟ ( سوالی به هر دو نگاه کرد
ا/ت . ت...( مینهو پرید وسط حرفش
مینهو. تهیونگ این چه دوست دختریه که تو داری .. منو نصف شب بیدار کرد و میگه بیا بیرون چادر کارت دارم و بعد میخاد منو ببوسه ..
تهیونگ . چییی ؟ ( شوکه به ا/ت نگاه کرد
بقیه . کاملا شوکه شدن و سوالی و شوکه بهش نگاه میکردن ...
ا/ت . نه نه ... اینطور که فکر میکنی نیست ...
مینهو . پس چطوریه ا/ت خانم ؟ غیر از اینه که گفتی دوسم داری ؟ من بهت گفتم فقط مینسو رو دوست دارم اما تو از همون دوران دبیرستان سعی داشتی مخ منو بزنی حالام که میخواستی منو ببوسی
یورا . اگه این طوره پس چرا ا/ت تهیونگ رو صدا زد ؟ اگه ا/ت واقعا میخواست تو رو ببوسه دلیلی نداره که با داد و اون طور صداش بزنه ... در واقعه تو باید داد میزدی و مینسو یا تهیونگ رو خبر میکردی ..
این بار همه نگاه ها رفت روی مینهو .. مینهو فقط دنبال یه جواب بود که بگه اما هیچ چی به ذهنش نمی رسید
یوجی . چرا ساکتی مینهو ؟ ...
تهیونگ . مینهو جواب بده .. مینهو وای به حالته اگه چیزایی که تو ذهنم داره میگذره واقعی باشه ... جواب بده ( بلند
مینسو . مینهو ؟... چرا چیزی نمیگی؟ مگه نگفتی ا/ت میخواست ببوستت ؟ پس چرا جواب نمیدی ؟
مینهو ......
تهیونگ . مرتیکه هول میکشمت تا دیگه گوه بخوری به زن من چپ نگاه کنی .. ( داد و یهو یقه مینهو رو گرفت و شروع کرد به زدنش یوجی و ا/ت سعی داشتن تهیونگ رو از مینهویی که صورتش به خاطر مشت های تهیونگ پر خون شده بود نجات بدن اما فایده ای نداشت تا اینکه با فریاد مینسو هم متوقف شدن
مینسو . بسته دیگه ( با جیغ ) چرا به خودتون زحمت میدین برای یه خائن دروغگویه حقه باز ؟ ولش کنید بره... ( به مینهو نگاه کرد و گفت : ازت انتظار داشتم... دیگه هیچ وقت نمیخام ببینمت از جلو چشمام گمشو( داد و دویید تو ویلا و وسایلش-رو جمع کرد بقیه هم دنبالش رفتن و وسایلشون رو جمع کردن ا/ت و یورا دور مینسو بودن و سعی داشتن ارومش کنن انا مینسو عین ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت فقط میخام برم خونه و حتی اجازه نمی داد مینهو بیاد سمتش ... و چند مین بعد که همه وسایلشون رو جمع کردن سوار ماشین هاشون شدن و به شهر برگشتن مینسو تموم راه عین افسرده ها به جاده نگاه میکرد و انگار دنیا براش تموم شده بود مینهو ام همونجا کنار ساحل نشسته بود و تازه فهمید که چه کسی رو از دست داده و دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره ون حتی دوستای صمینش رو هم از دست داد ... تهیونگ هم خوشحال بود که حرف های مینهو دروغ بوده ا/ن بهش وفاداره و عصبانی و دلخور از دوست قدیمی که سعی به آزار عشقش داشته ...
یاد بگیریم قدر کسایی رو که داریم رو بدونیم و الکی در گیره گذشته نباشیم
...
پایان
- ۳۵۳
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط