🖤 بادیگاردِ دردسرساز من
🖤 بادیگاردِ دردسرساز من
پارت ۶ — «یه راز کوچیک»
بعد از تمرین، آ.ت دستکشهاش رو از دستش درآورد و روی نیمکت گذاشت.
رها کنار او نشست.
«خستهای؟»
آ.ت نفسش رو بیرون داد.
«نه. فقط این بادیگاردم از خود تمرین بیشتر انرژی میگیره.»
جونگکوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، شنید.
«من؟»
آ.ت برگشت.
«بله، تو.»
جونگکوک:
«من که کاری نکردم.»
«همین که اینجایی کافیه.»
تهیونگ خندید.
«جونگکوک، فکر کنم هنوز خیلی مونده تا با هم کنار بیان.»
جونگکوک:
«من عجلهای ندارم.»
آ.ت:
«منم ندارم.»
رها زیر لب گفت:
«آره، معلومه.»
آ.ت:
«چی گفتی؟»
«هیچی.»
همون لحظه گوشی آ.ت زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
آ.ت جواب داد.
«الو؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی از پشت خط آمد:
«به خانوادهات اعتماد نکن.»
آ.ت اخم کرد.
«شما کی هستی؟»
تماس قطع شد.
جونگکوک بلافاصله نزدیک شد.
«کی بود؟»
آ.ت گوشی رو پایین آورد.
«نمیدونم.»
جونگکوک:
«چی گفت؟»
آ.ت مکث کرد.
«هیچی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«آ.ت.»
«گفتم هیچی.»
جونگکوک جدیتر شد.
«از این به بعد تماسهای ناشناس رو تنهایی جواب نمیدی.»
آ.ت:
«تو رئیس من نیستی.»
«نه.»
«پس دستور نده.»
جونگکوک آرام گفت:
«من فقط نمیخوام اتفاقی برات بیفته.»
آ.ت برای لحظهای ساکت شد.
رها نگاهش رو بین آن دو چرخوند.
«خب... من فکر کنم بهتره برم آب بخورم.»
تهیونگ:
«منم میام.»
رها:
«تو چرا؟»
تهیونگ:
«منم تشنهام.»
رها:
«آهان.»
آن دو از سالن خارج شدند.
---
چند دقیقه بعد...
لیا در راهروی عمارت منتظر جونگکوک بود.
همین که جونگکوک رسید، گفت:
«باید باهات حرف بزنم.»
جونگکوک ایستاد.
«درباره چی؟»
لیا آهسته گفت:
«درباره آ.ت.»
جونگکوک:
«چی شده؟»
لیا اطرافش رو نگاه کرد.
«تو واقعاً نمیدونی خانواده آ.ت چه گذشتهای دارن؟»
جونگکوک:
«نه.»
لیا لبخند کوچیکی زد.
«پس بهتره قبل از اینکه زیادی بهش نزدیک بشی، بعضی چیزها رو بدونی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«منظورت چیه؟»
لیا جواب نداد.
فقط گفت:
«فردا بهت میگم.»
و از کنارش رد شد.
جونگکوک چند لحظه همانجا موند.
اما یک چیز ذهنش رو مشغول کرده بود:
تماس ناشناس آ.ت و حرفهای عجیب لیا نمیتوانست اتفاقی باشد.
و در طرف دیگر عمارت...
رها و تهیونگ کنار پنجره ایستاده بودند.
رها گفت:
«تو همیشه اینقدر آرومی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«نه. فقط کنار آدمهای جالب آروم میشم.»
رها چند ثانیه نگاهش کرد.
«این تعریف بود؟»
تهیونگ:
«شاید.»
رها لبخند زد.
«بد نبود.»
و هیچکدام خبر نداشتند که راز خانواده آ.ت قرار است خیلی زود زندگی هر چهار نفرشان را تغییر دهد.
پارت ۶ — «یه راز کوچیک»
بعد از تمرین، آ.ت دستکشهاش رو از دستش درآورد و روی نیمکت گذاشت.
رها کنار او نشست.
«خستهای؟»
آ.ت نفسش رو بیرون داد.
«نه. فقط این بادیگاردم از خود تمرین بیشتر انرژی میگیره.»
جونگکوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، شنید.
«من؟»
آ.ت برگشت.
«بله، تو.»
جونگکوک:
«من که کاری نکردم.»
«همین که اینجایی کافیه.»
تهیونگ خندید.
«جونگکوک، فکر کنم هنوز خیلی مونده تا با هم کنار بیان.»
جونگکوک:
«من عجلهای ندارم.»
آ.ت:
«منم ندارم.»
رها زیر لب گفت:
«آره، معلومه.»
آ.ت:
«چی گفتی؟»
«هیچی.»
همون لحظه گوشی آ.ت زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
آ.ت جواب داد.
«الو؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی از پشت خط آمد:
«به خانوادهات اعتماد نکن.»
آ.ت اخم کرد.
«شما کی هستی؟»
تماس قطع شد.
جونگکوک بلافاصله نزدیک شد.
«کی بود؟»
آ.ت گوشی رو پایین آورد.
«نمیدونم.»
جونگکوک:
«چی گفت؟»
آ.ت مکث کرد.
«هیچی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«آ.ت.»
«گفتم هیچی.»
جونگکوک جدیتر شد.
«از این به بعد تماسهای ناشناس رو تنهایی جواب نمیدی.»
آ.ت:
«تو رئیس من نیستی.»
«نه.»
«پس دستور نده.»
جونگکوک آرام گفت:
«من فقط نمیخوام اتفاقی برات بیفته.»
آ.ت برای لحظهای ساکت شد.
رها نگاهش رو بین آن دو چرخوند.
«خب... من فکر کنم بهتره برم آب بخورم.»
تهیونگ:
«منم میام.»
رها:
«تو چرا؟»
تهیونگ:
«منم تشنهام.»
رها:
«آهان.»
آن دو از سالن خارج شدند.
---
چند دقیقه بعد...
لیا در راهروی عمارت منتظر جونگکوک بود.
همین که جونگکوک رسید، گفت:
«باید باهات حرف بزنم.»
جونگکوک ایستاد.
«درباره چی؟»
لیا آهسته گفت:
«درباره آ.ت.»
جونگکوک:
«چی شده؟»
لیا اطرافش رو نگاه کرد.
«تو واقعاً نمیدونی خانواده آ.ت چه گذشتهای دارن؟»
جونگکوک:
«نه.»
لیا لبخند کوچیکی زد.
«پس بهتره قبل از اینکه زیادی بهش نزدیک بشی، بعضی چیزها رو بدونی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«منظورت چیه؟»
لیا جواب نداد.
فقط گفت:
«فردا بهت میگم.»
و از کنارش رد شد.
جونگکوک چند لحظه همانجا موند.
اما یک چیز ذهنش رو مشغول کرده بود:
تماس ناشناس آ.ت و حرفهای عجیب لیا نمیتوانست اتفاقی باشد.
و در طرف دیگر عمارت...
رها و تهیونگ کنار پنجره ایستاده بودند.
رها گفت:
«تو همیشه اینقدر آرومی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«نه. فقط کنار آدمهای جالب آروم میشم.»
رها چند ثانیه نگاهش کرد.
«این تعریف بود؟»
تهیونگ:
«شاید.»
رها لبخند زد.
«بد نبود.»
و هیچکدام خبر نداشتند که راز خانواده آ.ت قرار است خیلی زود زندگی هر چهار نفرشان را تغییر دهد.
- ۲۳۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط