رمان .. نمیدونم مردم یا زنده ام

چاقو رو برمی‌داره وهمین که می‌خواست بکوبه تو سر ایسامو لحظه ایچیرو لباس شو کشید
هاناتا با چشم های قرمز و ورقولمبیده وخنده ای عجیب به ما خیره شده بود
هاناتا با خنده ترسناک : واقعی فکر کردین من دوستتونم .
و چاقو رو پرت کرد سمت ایسامو جاخالی داد
و چاقو خورد تو صورت ایچیرو و صورتش از وسط نصف شد
دیدگاه ها (۰)

وقتی ذهن سمی داری

فرشته ی همسایه

برا اوتاکو ها و آرمی ها

آسیوا با لکنت گفت : ووووووووووو لللللی ......من : چطور ممکنه...

سناریو بلک پینک

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part¹⁸"دور تا دورش مه بود..جوری که نمیدونست ...

#سناریو#استری_کیدز #درخواستی #اسماتوقتی تو مهمونی لباس کوتاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط