{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



همان لحظه تهیونگ فهمید: حتی اگر تمام گذشته‌اش را فراموش کرده باشد، او دیگر نمی‌تواند رهایش کند.


تهیونگ از دکتر اجازه گرفت تا از او مراقبت کند.
آن شب او را به آپارتمان بزرگ اما خلوتش برد.
خانه‌ای که همیشه پر از سکوت بود، حالا با حضور او رنگ دیگری گرفته بود.


ا.ت وقتی بیدار شد، سردرگم به اطراف نگاه کرد.
چشمانش پر از ترس و حیرت بود.

— «من... من کجام؟ تو کی هستی؟»

تهیونگ آرام گفت:

— «اسمتو می‌دونم. روی گردنبندت نوشته شده... ا.ت. من... من همون کسی‌ام که کمکت کرد.»

ات چشم‌هایش پر از اشک شد.

— «هیچی یادم نمیاد... حتی اسممو اگه این گردنبند نبود هیچوقت نمی‌فهمیدم.»

تهیونگ لبخند کمرنگی زد.

— «لازم نیست عجله کنی. من کنارت می‌مونم.»


و همین شد آغاز روزهایی که در کنار هم سپری کردند.
تهیونگ برایش غذا می‌پخت، با او به پزشک می‌رفت، گاهی موسیقی می‌نواخت تا لبخندی روی ل*بش بیاورد و ا.ت، مثل کودکی که دوباره دنیا را کشف می‌کند، هر روز با شگفتی به همه‌چیز نگاه می‌کرد.



با گذشت هفته‌ها

چیزی بینشان شکل گرفت.
تهیونگ وقتی ا.ت می‌خندید، حس می‌کرد قلبش پرواز می‌کند.
وقتی خوابش می‌برد و سرش روی شانه‌اش می‌افتاد، انگار دنیا آرام می‌شد.

اما او هیچ‌وقت چیزی نمی‌گفت.
خودش را قانع می‌کرد که این فقط حس مسئولیت است.

شب‌ها وقتی ا.ت خواب بود، تهیونگ در اتاق کارش می‌نشست و با لپ‌تاپ به دنبال اطلاعاتی درباره او می‌گشت و سرانجام روزی حقیقت را پیدا کرد:
ا.ت ازدواج کرده بود.


تهیونگ شوکه شد.
ن*فسش بند آمد.
آن لحظه حس کرد دنیا روی سرش خراب شد.

نمی‌توانست باور کند ولی حتی با دانستن این حقیقت، نتوانست او را ترک کند.
تنها کاری که کرد این بود که سکوت کند... و عشقش را در دل نگه دارد.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم تهیونگ شوکه شد. ن*فسش بند آمد. آن لحظه حس کرد دنیا ...

پارت چهارم ( اخر )تهیونگ لبخندی زد، اما همزمان اشکی داغ روی ...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم پارت اول شب بارانی بود. آ...

می‌دونستید همچین معنی داره ؟؟؟البته ی معنی دیگه هم داره اینک...

پرنسس من ۱۳

پارت ۲۲سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت ش...

love Between the Tides⁷³من میرفتم عقب و اون نزدیک تر که خورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط