{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم



تهیونگ شوکه شد.
ن*فسش بند آمد.
آن لحظه حس کرد دنیا روی سرش خراب شد.

نمی‌توانست باور کند. ولی حتی با دانستن این حقیقت، نتوانست او را ترک کند.
تنها کاری که کرد این بود که سکوت کند... و عشقش را در دل نگه دارد.



روزها می‌گذشت

و تهیونگ با هر نگاه، بیشتر در دام عشقی می‌افتاد که می‌دانست ممنوع است.
گاهی نیمه‌شب‌ها بیدار می‌شد و به چهره آرام ا.ت خیره می‌ماند.
در دل می‌گفت:

— «اگه بفهمی شوهر داری... اگه همه چیز یادت بیاد... دیگه پیش من نمی‌مونی، نه؟»


ولی نمی‌دانست که ا.ت هم به همان اندازه دلش درگیر شده.
او نمی‌فهمید چرا، اما حس می‌کرد تهیونگ تنها کسی است که می‌تواند در کنارش آرام بگیرد.

یک شب بارانی، وقتی تهیونگ با گیتار نشسته بود و آرام زمزمه می‌کرد و موسیقی می‌نواخت، ا.ت اشک‌هایش را پنهانی پاک کرد.
قلبش به او گره خورده بود... بی‌آنکه بداند چرا.



سرانجام، شبی بارانی دیگر، تهیونگ نتوانست بیشتر مقاومت کند.
کنار پنجره ایستاده بودند.
قطره‌های باران آرام روی شیشه می‌لغزید. تهیونگ ن*فس ع*میقی کشید.

— «ا.ت... من نمی‌خواستم بگم. نمی‌خواستم بار اضافه روی دوشت بذارم. ولی دیگه نمی‌تونم... من عاشقت شدم.»

چشمان ا.ت گرد شد، بعد پر از اشک.
قلبش تند می‌زد.
با صدایی لرزان گفت:

— «من... نمی‌دونم چرا... ولی منم همین حسو دارم. انگار قلبم کنار تو خونه پیدا کرده.»

تهیونگ لبخندی زد، اما همزمان اشکی داغ روی گونه‌اش لغزید.
می‌دانست که باید همه‌چیز را بگوید.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۳)

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت 2

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط