{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میگویند:

میگویند:
مردی در حرم امامزاده ای اختیار ادرارش را
از کف داد و در صحن امام زاده ادرار کرد.
مردم خشمگین شدند
به سمت او هجوم برده و خواستند او را بکشند.
مرد که هوش و فراستی داشت
فریاد زد و گفت:ایها الناس!!
من قادر به ادرار کردن نبودم و امام مرا شفا داد!!!
به یک باره مردم ادرار او را به عنوان تبرک
به سر و صورت خود مالیدند.
آری مردم ما اینگونه اند و بس....!


""شادروان دهخدا""
دیدگاه ها (۱۹)

توی یک جمع نشسته بودم بی‌حوصله بودم. مجله‌ای برداشتم ورق زدم...

چه هوایی چه طلوعی جانم باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی ر...

خوب بودن زیاد سخت نیست …کافیست مهربانی کنی …زبانت که نیش ندا...

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفتروز دوم آمد و اسم مرا پرسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط