{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حافظا دادی نویدم روزگاری،غم مخور

حافظا دادی نویدم روزگاری،غم مخور
"گلبه ی احزان شود روزی گلستان "پس چه شد؟
زندگی گشته دَمادَم پر تلاطم، پر ملال
هر چه رِشتیم و سرودیم، سراسر پنبه شد
عهدِ ما با روزگارت پر تفاوت گشته شیخ
هر کجا رو مینمایی، از بلا آکنده شد
کوه و دریا و دمن انسان و حیوان جملگی
در عبس غلتان و نالان در هوس تابنده شد
هر که دارد حکمت و شور و صفای شاعری
کنج عزلت پیشه کرده عاشقی چون بنده شد
همچو مولانا بگردم تا بیابم شمسِ خویش
هر که جویا بود،حافظ! عاقبت یابنده شد

مسلم خزایی"ژاکاو"
دیدگاه ها (۱)

من از این بی کسی های غریب وسرد می ترسمخودم دریایی از دردم ول...

ترسم این است بیایی و صدایم نکنیکوهی از درد ببینی و دعایم نکن...

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیراین هبوط بی دلیل ، ا...

نگاهی نامسلمان،ناگهان انداختی ،رفتیندیدی سوختم،آتش به جان ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط