دیدم فقط بکی داره حرف میزنه برای همین همین طوری پراندم
دیدم فقط بکی داره حرف میزنه برای همین همین طوری پراندم
:« چرا فقط به آنیا گیر میدی؟ یعنی اینقدر از آنیا متنفری؟»
پسر دوم سرخ شد و گفت:« ن.نخیرم!!! چون..چون... چون تویی که فقط خنگییی!!!» (اسلاید دو (عکسش ساخته خودمه)
بعد راه افتاد و رفت.
نوچه هاش هم گفتن:« آفرین دامیان ساما! عالیی گفتید!!»
...راستی راستی من خنگم؟
بکی گفت:« آنیا جونم زنگ تفریح تمومه. لازم نیست به این احمقا اهمیت بدی. قبلا هم بهت گفتم حرف زدن با اینا فقط شان ما رو پایین میاره.»
رفتیم سرکلاس و معلم همون سوالات رو از بقیه بچه ها پرسید
نوبت پسردوم خیلی جذاب بود
حدود نیم ثانیه زمان برد، بلند شد گفت سی و هشت و نشست!
در همین حد!
پرش به زنگ آخر
بکی وسایلش را جمع کرد و گفت:« بدو آنیا !»
سریع همه چی رو جمع و جور کردم و گفتم:« اومدمم!»
با بکی رفتیم تو حیاط
بکی گفت:« عه. مارتا اومده.می خوای با ما بیای خانه؟»
گفتم:« آرهههه!»
بکی کیفش را به مارتا داد.
مارتا گفت:« سلام خانم.»
بکی گفت:« سلام مارتا. آنیا امروز با ما میاد.»
مارتا سری تکان داد و کیف منم گرفت.
وقتی رسیدیم خانه ما بکی گفت:« دوست داشتم بیام و لویدعزیزم رو ببینم. اما حیف که الان فیلم برلینت عاشق شروع میشه.»
گفتم:« پس من برم که از فیلمت جا نمونی.»
بکی دادزد« خدا نگهدارت آنیا جونممم!»
و رفت.
منم در را باز کردم و وارد شدم.
سلام مامان!
نمیدنی چقدرر خوشحالم که خانوادمون از هم نمی پاشههه
:« چرا فقط به آنیا گیر میدی؟ یعنی اینقدر از آنیا متنفری؟»
پسر دوم سرخ شد و گفت:« ن.نخیرم!!! چون..چون... چون تویی که فقط خنگییی!!!» (اسلاید دو (عکسش ساخته خودمه)
بعد راه افتاد و رفت.
نوچه هاش هم گفتن:« آفرین دامیان ساما! عالیی گفتید!!»
...راستی راستی من خنگم؟
بکی گفت:« آنیا جونم زنگ تفریح تمومه. لازم نیست به این احمقا اهمیت بدی. قبلا هم بهت گفتم حرف زدن با اینا فقط شان ما رو پایین میاره.»
رفتیم سرکلاس و معلم همون سوالات رو از بقیه بچه ها پرسید
نوبت پسردوم خیلی جذاب بود
حدود نیم ثانیه زمان برد، بلند شد گفت سی و هشت و نشست!
در همین حد!
پرش به زنگ آخر
بکی وسایلش را جمع کرد و گفت:« بدو آنیا !»
سریع همه چی رو جمع و جور کردم و گفتم:« اومدمم!»
با بکی رفتیم تو حیاط
بکی گفت:« عه. مارتا اومده.می خوای با ما بیای خانه؟»
گفتم:« آرهههه!»
بکی کیفش را به مارتا داد.
مارتا گفت:« سلام خانم.»
بکی گفت:« سلام مارتا. آنیا امروز با ما میاد.»
مارتا سری تکان داد و کیف منم گرفت.
وقتی رسیدیم خانه ما بکی گفت:« دوست داشتم بیام و لویدعزیزم رو ببینم. اما حیف که الان فیلم برلینت عاشق شروع میشه.»
گفتم:« پس من برم که از فیلمت جا نمونی.»
بکی دادزد« خدا نگهدارت آنیا جونممم!»
و رفت.
منم در را باز کردم و وارد شدم.
سلام مامان!
نمیدنی چقدرر خوشحالم که خانوادمون از هم نمی پاشههه
- ۷۱
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط