{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس
حال ویران مرا از بغض توفان ها بپرس
بغض من باران شد ویک شهر همدرد من است
حال و روزم را بیا از این خیابان ها بپرس
ریشه در آغوش من داری وعطرت سهم اوست
دردهای ریشه دارم را ز گلدان ها بپرس
رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوه ها
تیره و تار است، از آغوش فنجان ها بپرس
سالها دور خودم گشتم که پیدایت کنم
حال این سرگیجه هایم را ز میدان ها بپرس
حال و روزم را تمام شهرمان فهمیده اند
دردهایم را نه از من، بلکه از آن ها بپرس...
دیدگاه ها (۵۲)

نگاهم می کنی اما تماشایت تماشا نیستکه ازچشمان تو حتی کمی هم ...

رفتم که بفهمی قفست هم عددی نیستپرواز نکردن، سببش نابلدی نیست...

گیرم که به هر حال مرا برده ای از یادگیرم که زمان خاطره ها را...

من که دلتنگ توام بامن بمان ، دل دل نکنتا دلم خالیست ، درجای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط