حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس
حال ویران مرا از بغض توفان ها بپرس
بغض من باران شد ویک شهر همدرد من است
حال و روزم را بیا از این خیابان ها بپرس
ریشه در آغوش من داری وعطرت سهم اوست
دردهای ریشه دارم را ز گلدان ها بپرس
رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوه ها
تیره و تار است، از آغوش فنجان ها بپرس
سالها دور خودم گشتم که پیدایت کنم
حال این سرگیجه هایم را ز میدان ها بپرس
حال و روزم را تمام شهرمان فهمیده اند
دردهایم را نه از من، بلکه از آن ها بپرس...
دیدگاه ها (۵۲)

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرسحال ویران مرا از بغض توفا...

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرسحال ویران مرا از بغض توفا...

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرسحال ویران مرا از بغض توفا...

ای شب ماتم زده ی تشنگی! ای غرض ِ جادّه و سرگشتگی! مقصد این ...

سید مجتبی شجاعی

🌱🍒مرا یاد تو و آن کوچه ی بن بست خواهد کشتهوای بی کسی و این غ...

نومیدی

↚مــــاجــِـراے یـــِـکــــــ①ــــــ عـــِـشـــღــــق↛به روی...

زهر ترین زاویـــه ی شوکرانمرگ ترین حقه ی جادوگرانداغ ترین شه...

داستان کودک اندلسی قسمت دوم پدر و مادرم خیلى به من علاقه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط