یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده
حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن
دل ها همه سنگ شده ، خوشی ها کمرنگ شده
از تو پنهون نمونه بدجوری دلم برا قدیما تنگ شده

#نوستالژی
دیدگاه ها (۵)

#داستان_کوتاه ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﻠﯽ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ...

بانو! به خاطرِ کودکت، صدایت را در خانه بالا نَبَر، مردانگیِ ...

سربازان وارد روستائی شدند و به همه زنان تجاوز ڪردند به استثن...

#داستان_کوتاه ﻧﯿﻤﻪ شبی تعدادی دوست برای تفریح ﺑﻪﻗﺎﯾﻖ ﺳﻮﺍﺭﯼ ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط