Part
Part⁴⁵
ا.ت ویو:
ا.ت:تو کاری باهام کردی که توی قلبم یه احساس جدید بوجود بیاد..اون حس دوست داشتنه..یعنی اینکه...
راوی:
جونگ کوک با لبخندی گسترده به سمت جایی که ا.ت ایستاده بود رفت..هنگامی که دستان ا.ت را با دستان مردونش گرفت تازه فهمیده بود که چقدر دستانش کوچیک هستند..جوری که میتوانست کل انگشتانش را دور دست ا.ت بپیچد...جونگ کوک نگاهی عمیق به دختر روبرویش کرد..دختر را به سمت خودش کشاند و با گفتن«منم دوست دارم»این بازی را تموم کرد.. چشمان ا.ت از ذوق و هیجان برق میزد..جونگ کوک از ان فرصت استفاده کرد و بو*سه طولانی را با ا.ت اغاز کرد..او واقعا از ته دلش ا.ت را میبوسید..دنیای اطراف انها بی معنی بود..هیچ چیز نمیتوانست معنایی بیشتر از انها داشته باشد..هیچ چیز نمیتواند زیبایی بیشتری از این لحظه داشته باشد..باران سر تا پای انها را خیس اب کرده بود و این خیسی باعث شده بود بوسهای دلنشین تری به ارمغان بیاید..بو*سه اش مثل کوبیدن بال های پروانه نرم و لطیف بود..دستان کوچک ا.ت در دستان جونگ کوک فشرده میشدن..دستان جونگ کوک مثل یک دستکش دستان کوچک ا.ت را دربر گرفته بود..دستان ظریف ا.ت با ریتم عالی از دستانش جدا شد..نفس کم اوردن انها باعث جدا شدنشان شد..انها باید هوا را داخل ریه هاشان می کردند تا بو*سه طولانی تر و دلنشین تری را تجربه کنند...جونگ کوک درحالی که سینه هایش از کم اوردن نفس بالا و پایین میشد خیره به دختره زیبای روبروش بود از نظر او دلکندن از این ل*بهای شیرین و مست کننده واقعا کاری دشوار بود..ولی برای الان کافی بود
ا.ت ویو:
این بو*سه بعد از اون اعتراف..زیبا ترین بو*سه عمرم بود..زیر بارون بودیم و کاملا خیس شده بودیم..جونگ کوک دستمو گرفت و سمت عمارت برد..
ادامه دارد..
🍷حمایت فراموش نشه🍷
ا.ت ویو:
ا.ت:تو کاری باهام کردی که توی قلبم یه احساس جدید بوجود بیاد..اون حس دوست داشتنه..یعنی اینکه...
راوی:
جونگ کوک با لبخندی گسترده به سمت جایی که ا.ت ایستاده بود رفت..هنگامی که دستان ا.ت را با دستان مردونش گرفت تازه فهمیده بود که چقدر دستانش کوچیک هستند..جوری که میتوانست کل انگشتانش را دور دست ا.ت بپیچد...جونگ کوک نگاهی عمیق به دختر روبرویش کرد..دختر را به سمت خودش کشاند و با گفتن«منم دوست دارم»این بازی را تموم کرد.. چشمان ا.ت از ذوق و هیجان برق میزد..جونگ کوک از ان فرصت استفاده کرد و بو*سه طولانی را با ا.ت اغاز کرد..او واقعا از ته دلش ا.ت را میبوسید..دنیای اطراف انها بی معنی بود..هیچ چیز نمیتوانست معنایی بیشتر از انها داشته باشد..هیچ چیز نمیتواند زیبایی بیشتری از این لحظه داشته باشد..باران سر تا پای انها را خیس اب کرده بود و این خیسی باعث شده بود بوسهای دلنشین تری به ارمغان بیاید..بو*سه اش مثل کوبیدن بال های پروانه نرم و لطیف بود..دستان کوچک ا.ت در دستان جونگ کوک فشرده میشدن..دستان جونگ کوک مثل یک دستکش دستان کوچک ا.ت را دربر گرفته بود..دستان ظریف ا.ت با ریتم عالی از دستانش جدا شد..نفس کم اوردن انها باعث جدا شدنشان شد..انها باید هوا را داخل ریه هاشان می کردند تا بو*سه طولانی تر و دلنشین تری را تجربه کنند...جونگ کوک درحالی که سینه هایش از کم اوردن نفس بالا و پایین میشد خیره به دختره زیبای روبروش بود از نظر او دلکندن از این ل*بهای شیرین و مست کننده واقعا کاری دشوار بود..ولی برای الان کافی بود
ا.ت ویو:
این بو*سه بعد از اون اعتراف..زیبا ترین بو*سه عمرم بود..زیر بارون بودیم و کاملا خیس شده بودیم..جونگ کوک دستمو گرفت و سمت عمارت برد..
ادامه دارد..
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۴.۴k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط