part24
از لحضه اولی که جلوی در این خونه رسیدیم حس خوبی نداشتم دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود
+تو......میخوای همینجا بمونی؟
+یعنی....منظورم اینه که بهشون اعتماد داری؟
+میدونی که ما...
_آره برای مردم عجیب قریبیم
+و..خب اون بچه...
_عجیب قریب تر خب؟
+منظورم اینه که میتونم یه مدت پیشت بمونم....برای....برای
_سقط؟
+آره همون بمونم؟
+اصلا ولش کن پیشنهاد بیخودی بود فردا میام که..
_بمون
+چی؟
_تا وقتی که تکلیف بچه مشخص بشه پیشم بمون
+وخب من قراره پیش این مثلا دوست چیکارت باشم؟
سرش و انداخت پایین و زیر لب آروم گفت
_پدر بچم
احتمالا انقدر آروم گفت کا فکر کرد نشنیدم ولی خب من اون کلمه رو کامل شنیدم و ته دلم گرم شد از اینکه اون کوچولو رو بچه خودش میدونه این جوری خطابش میکنه لبخند ناخواسته ای کنج لبم نشت و با همون گفتم
+اوهوم اگه این چیزیه که تو میخوای پیشت میمونم
(دوساعت بعد)
(ویو بورام)
حالا هممون توی پذیرایی کوچیک و دنج خونه جک و روزالی روی مبل های مینیمال و رنگارنگ شون نشسته بودیم خونه نقلی و گرم و رنگارنگ حس خوبی میداد
از وقتی نشسته بودیم فکرم درگیر بود درگیر جیمین
با اینکه میتونست ولم کنه و بره پیشم موند و من از این بابات ازش ممنونم واقعا برعکس قدیم ها دیگه به این خونواده حس خوبی نداشتم و یه حسی درونم مثل آژیر خطر برای اون کوچولو عمل میکرد و بودن جیمین خب چه طور بگم مثل یه تکنیسین بود که با پیدا کردن عیب آژیر خطر و خاموش میکرد
وایییییی اصلا اینا چیه دارم بهش فکر میکنم ایش مرتیکه نچسب(منظور جیمین)(بچم تهت تأثیر هرمون های بارداریه) اصن اشتباه کردم گفتم بمونه به هرحال که قراره دیگه هیچ وقت هم و نبینیم این بچه هم....این بچه هم
جک:هنوز این آقای جوان و معرفی نکردی عزیز دلم
با صدایی از افکارم خارج شدم و به دنیای واقعی برگشتم
+بورام؟
_او ببخشید متوجه نشدم چی گفتید
جک بابابزرگی و بم خندید و گفت:چی فکرت و درگیر کرده که این طور توش غرق شدی؟
_چیزی نیست...
نمیدونستم چی صداش کنم آجوشی؟جک؟یا مثل قدیم ها پدربزرگ
جک:راهت باش بورام مثل قدیم صدام کن
_باشه...پدربزرگ
جک لبخند مهربونی زد و گفت:جواب من و ندادی دختر جون این آقای جوان و معرفی نمی کنی
+تو......میخوای همینجا بمونی؟
+یعنی....منظورم اینه که بهشون اعتماد داری؟
+میدونی که ما...
_آره برای مردم عجیب قریبیم
+و..خب اون بچه...
_عجیب قریب تر خب؟
+منظورم اینه که میتونم یه مدت پیشت بمونم....برای....برای
_سقط؟
+آره همون بمونم؟
+اصلا ولش کن پیشنهاد بیخودی بود فردا میام که..
_بمون
+چی؟
_تا وقتی که تکلیف بچه مشخص بشه پیشم بمون
+وخب من قراره پیش این مثلا دوست چیکارت باشم؟
سرش و انداخت پایین و زیر لب آروم گفت
_پدر بچم
احتمالا انقدر آروم گفت کا فکر کرد نشنیدم ولی خب من اون کلمه رو کامل شنیدم و ته دلم گرم شد از اینکه اون کوچولو رو بچه خودش میدونه این جوری خطابش میکنه لبخند ناخواسته ای کنج لبم نشت و با همون گفتم
+اوهوم اگه این چیزیه که تو میخوای پیشت میمونم
(دوساعت بعد)
(ویو بورام)
حالا هممون توی پذیرایی کوچیک و دنج خونه جک و روزالی روی مبل های مینیمال و رنگارنگ شون نشسته بودیم خونه نقلی و گرم و رنگارنگ حس خوبی میداد
از وقتی نشسته بودیم فکرم درگیر بود درگیر جیمین
با اینکه میتونست ولم کنه و بره پیشم موند و من از این بابات ازش ممنونم واقعا برعکس قدیم ها دیگه به این خونواده حس خوبی نداشتم و یه حسی درونم مثل آژیر خطر برای اون کوچولو عمل میکرد و بودن جیمین خب چه طور بگم مثل یه تکنیسین بود که با پیدا کردن عیب آژیر خطر و خاموش میکرد
وایییییی اصلا اینا چیه دارم بهش فکر میکنم ایش مرتیکه نچسب(منظور جیمین)(بچم تهت تأثیر هرمون های بارداریه) اصن اشتباه کردم گفتم بمونه به هرحال که قراره دیگه هیچ وقت هم و نبینیم این بچه هم....این بچه هم
جک:هنوز این آقای جوان و معرفی نکردی عزیز دلم
با صدایی از افکارم خارج شدم و به دنیای واقعی برگشتم
+بورام؟
_او ببخشید متوجه نشدم چی گفتید
جک بابابزرگی و بم خندید و گفت:چی فکرت و درگیر کرده که این طور توش غرق شدی؟
_چیزی نیست...
نمیدونستم چی صداش کنم آجوشی؟جک؟یا مثل قدیم ها پدربزرگ
جک:راهت باش بورام مثل قدیم صدام کن
_باشه...پدربزرگ
جک لبخند مهربونی زد و گفت:جواب من و ندادی دختر جون این آقای جوان و معرفی نمی کنی
- ۱.۰k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط