برادر سختگیر و وحشی من...
p20_f2
هانا: آب میخوای؟(اروم و متعجب)
کوک: نه نه نه ممنون...
پسر چشماشو باز کرد و کوتشو و سوییچ رو از روی مبل و میز برداشت
هانا: حداقل آب بخور داری میسوزی
کوک: الان اوکیم..امیدوارم حالت خوب شه با اجازه بای
پسر بدون منتظر جواب موندن از در خونه رفت بیرون و هانا رو تو تعجب جا گذاشت دختر از تعجب چهار بار پلک زد شاید به خودش امد
هانا: برگام چه دادی کشید!
تک نگاهی به اسپرسو کوک کرد که نصفش مونده بود
گلا رو توی گلدون گذاشت و وسط میز قرار داد. جایی که کوک نشسته بود افتاد و انگار که افتاده باشه تو بغل کوک یهو بوی عطرش دورش پیچید
هانا: چرا واس من گل اورده؟
ویویی از فلش بک
هانا و کوک بهترین دوستای ا.ت بودن اما همو نمیشناختن و بعد از کاری که تهیونگ با ا.ت کرد رابطه ا.ت و کوک سردتر شده...ا.ت فکر میکرد هر کس دورشه میخواد روحشون بکشه و مورد تعرض قرارش بده
بازی و خنده و نوشتن درسا با کوک چیزی عادی بود اما قبل از اون اتفاق
کوک همچنان سعی داشت کنار ا.ت بمونه تا روح آسیب دیدش از بقیه هیولا نسازه...اما اون اولین بازی بود که هانا و کوک همو دیدن
ا.ت ویو
دستای هانا رو فشار میدادم و اونم انگار دوست نداشت که من برم انگار میترسید که باز چیزی سرم بیاد...حالا واقعا هانا هم حس منو داشت...کوک نزدیک و نزدیک تر میشد...قرار بود خواهر کوچیکشو با هم از دبستان بیارین و بعدش بریم تا فیلم مورد علاقش که بالاخره بعد از یکسال اکران شده بود رو تو ظهر ببینیم
هانا: ا.ت من نمیدونم این کیه تا حالا ندیدمش...نمیدونم واقعا نمیدونم که میتونم ولت کنم یا نه
ا.ت: منم نمیدونم...دیگه بعد از قضیه نمیتونم به دید قبلی به کوک نگاه کنم..اونم وقتی یه شباهتی به کیم تهیونگ عوضی داره
هانا: ا.ت یه فکری دارم
ا.ت: چی؟
هانا: اگه بگی امروز کسی نیس پیش من باشه و حالم خوب نیسته...میزاره باهات بیام؟
ا.ت: نمیدونم...امیدوارم
کوک بهم رسید و لبخندی زد
کوک: بدو اینا منتظره
ا.ت: ب..باشه
کوک تک نگاهی به هانا انداخت و به ا.ت اشاره کرد که دیر میشه
ا.ت: جونگکوک!
کوک: بله؟
هانا: وایسا خودم میگم...(کوک تعجبی نگاه هانا کرد)اهم من هانام...دوست صمیمی ا.ت می...
کوک: چییی؟من چیم پس؟
ا.ت: نه نه جفتتون هم ارزشید برام
قیافه جونگکوک گرفته شد
کوک: ادامه بده
هانا: امروز حالم بده میخوام هر جور شده کنار ا.ت باشم قول میدم مزاحم گردشتون نمیشم فقط کنار ا.ت میایستم
جنگکوک چشماشو تنگ کرد...هانا صورتشو محکم و سمج گرفت
کوک: باشه بریم...ولی فکر کنم تو میترسی
هانا: ها؟
کوک: هیچی بریم
پایان فلش بک
اونروز کلی با هم هوش گذروندن و تا سالهای سال همو ندیدن اما با معرفتی های کوک همیشه تو سر هانا موند جوری که تو اولین نگاهی که داشتن شناختش اما فکر نمیکرد که دوقلوی ا.ت باشه
هانا: آب میخوای؟(اروم و متعجب)
کوک: نه نه نه ممنون...
پسر چشماشو باز کرد و کوتشو و سوییچ رو از روی مبل و میز برداشت
هانا: حداقل آب بخور داری میسوزی
کوک: الان اوکیم..امیدوارم حالت خوب شه با اجازه بای
پسر بدون منتظر جواب موندن از در خونه رفت بیرون و هانا رو تو تعجب جا گذاشت دختر از تعجب چهار بار پلک زد شاید به خودش امد
هانا: برگام چه دادی کشید!
تک نگاهی به اسپرسو کوک کرد که نصفش مونده بود
گلا رو توی گلدون گذاشت و وسط میز قرار داد. جایی که کوک نشسته بود افتاد و انگار که افتاده باشه تو بغل کوک یهو بوی عطرش دورش پیچید
هانا: چرا واس من گل اورده؟
ویویی از فلش بک
هانا و کوک بهترین دوستای ا.ت بودن اما همو نمیشناختن و بعد از کاری که تهیونگ با ا.ت کرد رابطه ا.ت و کوک سردتر شده...ا.ت فکر میکرد هر کس دورشه میخواد روحشون بکشه و مورد تعرض قرارش بده
بازی و خنده و نوشتن درسا با کوک چیزی عادی بود اما قبل از اون اتفاق
کوک همچنان سعی داشت کنار ا.ت بمونه تا روح آسیب دیدش از بقیه هیولا نسازه...اما اون اولین بازی بود که هانا و کوک همو دیدن
ا.ت ویو
دستای هانا رو فشار میدادم و اونم انگار دوست نداشت که من برم انگار میترسید که باز چیزی سرم بیاد...حالا واقعا هانا هم حس منو داشت...کوک نزدیک و نزدیک تر میشد...قرار بود خواهر کوچیکشو با هم از دبستان بیارین و بعدش بریم تا فیلم مورد علاقش که بالاخره بعد از یکسال اکران شده بود رو تو ظهر ببینیم
هانا: ا.ت من نمیدونم این کیه تا حالا ندیدمش...نمیدونم واقعا نمیدونم که میتونم ولت کنم یا نه
ا.ت: منم نمیدونم...دیگه بعد از قضیه نمیتونم به دید قبلی به کوک نگاه کنم..اونم وقتی یه شباهتی به کیم تهیونگ عوضی داره
هانا: ا.ت یه فکری دارم
ا.ت: چی؟
هانا: اگه بگی امروز کسی نیس پیش من باشه و حالم خوب نیسته...میزاره باهات بیام؟
ا.ت: نمیدونم...امیدوارم
کوک بهم رسید و لبخندی زد
کوک: بدو اینا منتظره
ا.ت: ب..باشه
کوک تک نگاهی به هانا انداخت و به ا.ت اشاره کرد که دیر میشه
ا.ت: جونگکوک!
کوک: بله؟
هانا: وایسا خودم میگم...(کوک تعجبی نگاه هانا کرد)اهم من هانام...دوست صمیمی ا.ت می...
کوک: چییی؟من چیم پس؟
ا.ت: نه نه جفتتون هم ارزشید برام
قیافه جونگکوک گرفته شد
کوک: ادامه بده
هانا: امروز حالم بده میخوام هر جور شده کنار ا.ت باشم قول میدم مزاحم گردشتون نمیشم فقط کنار ا.ت میایستم
جنگکوک چشماشو تنگ کرد...هانا صورتشو محکم و سمج گرفت
کوک: باشه بریم...ولی فکر کنم تو میترسی
هانا: ها؟
کوک: هیچی بریم
پایان فلش بک
اونروز کلی با هم هوش گذروندن و تا سالهای سال همو ندیدن اما با معرفتی های کوک همیشه تو سر هانا موند جوری که تو اولین نگاهی که داشتن شناختش اما فکر نمیکرد که دوقلوی ا.ت باشه
- ۳۰۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط