{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حصار گل سرخ

حصار گل سرخ
قسمت پنجم

متوجه غرغر های خالم برای دیر اومدن پلیس شدم.راهکار ها و پیشنهاداتی که مبنی بر شکایت و طلاق بودن.بعد از۴۰دقیقه پلیس رسید.منم از کنار چهارچوب در سرک میکشیدم تا چیزی رو از دست ندم.
پلیس یه نگاهی به زخم سر مامان انداخت و یادداشت کرد و بعد مامان با خاله رفتن درمانگاه نزدیک خونه برای پانسمان کردن زخمش.بعد از اون منم دیگه توانی برام نمونده بود و خوابم برد.
از فردای اون روز به مدت یک ماه اونجا بودیم.تو همون ماه اثاث کشی داشتن.اونجام انقدر از بیکاری لیدی‌باگ دیدم که حتی خاله هم میگفت بسه دیگه هی دختر کفشدوزکی،دختر دمپایی‌دوزکی!
منم پکر بهش نگاه میکردم که:سرگرمی دیگه ای داری برام؟
یه هفته بعد با خاله رفتیم خونه جدید برای تمیزکاری های قبل از اثاث کشی.خوش گذشت.چون یکاری برای انجام دادن داشتم.تفاوت سنی من با خالم۱۵سال بود.
چند روز بعدش هم اثاث کشی بود.روزهای بعدی همسایه خونه جدیدشون یه دختر همسن من بود که شد دوستم.تو حیاط می‌نشستم و اونم تو تراس و حرف میزدیم.
روزی که یه ماه از شروع دعوا گذشته بود،دخترخاله بابام که ادم معتمدی بود با شوهرش اومدن پیش ما برای وساطت و این حرفا.گفتن که کایارو پشیمونه و میخواد جبران کنه.فکر کنم مامان گفته بود اگه پشیمونه خودش پیشقدم بشه برای آشتی.اما اونا بیخیال نشدن و به صحبت ادامه دادن.بلاخره مامان،نه از دل خوش،اما راضی شد بیاد.ساک هارو جمع کردیم و باهاشون رفتیم.مسیر یه ساعت زمان برد.رفتیم بیرون شهر.برام سوال بود که چرا رفتیم بیرون از شهر.ولی تمایلی به پرسیدنش نداشتم.پس فقط سکوت کردم و به جاده خیره شدم.رسیدیم به مکان مدنظر.یه مجتمع مسکونی بود.یکی از واحد های داخل اون مجتمع مقصد بود.
دیدگاه ها (۰)

حصار گل سرخ قسمت ششمروز اول بابا میخواست از دل مامان دربیاره...

خیلی دوست دارم بکشمش ولی سبک خودکار بلد نیستم.

اسمشو میدونی۰-۰?

حاجیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط