حاجیا...
دیشب خواب دیدوم با یه نابغه خرپول نامزد کردوم...بعد یه خونه ویلایی خریده بید برام...بعد خدمتکار داش...بعد یه چندتا مزدور و رییسشون حمله کردن خونم...بعد منم حمله کردم...بعد دهن اون رییسشونو سرویس کردم...بعد باهم شکستشون دادیم...بعد رفتیم پارک...بعد اونجا یه عاااالمه موجود دیدیم و یه عااالمه جوجه و پاپی و اینا...بعد قبلا هم این صحنه رو تو خوابام دیده بودم ولی اجازه نمیدادن برم توش ولی اون منو اونجا برد...بعد پریدم یه جا دیگه...شهر لوازم خانگی...رفته بودیم برا کسی (دختر عمم ظاهرا) جهیزیه بگیریم...من و دختر خواهرمم اونجا بودیم هار هار میکندیدیم و چیزا رو نگا میکردیم...بعد یه جاییش رسیدم انگاری بک رومز...یه اتاقیم بود رییسش اونجا زندگی میککرد و اونجا یه تخت داشت...بعد یه نفر منو برد پیش ننه بابام...پیش ننه بابام آرامش نداشتم پیش اون مرتیکه داشتم...اممم...بعد تبدیل شدم به خانوم کوچولو...تو یه جاده...اونجا جنگ زده بود...بعد اومدن منو نجاتم دادن و منم مث همیشه هپی هپی هههپپپپییی...و میدونستم خوابم...قشنگ کنترلش تو دستم بود... و چیزای دیگه که یادم نماد.
خلاصه ایکه ایطو...راسی طرف ژنیا بود...
خلاصه ایکه ایطو...راسی طرف ژنیا بود...
- ۵۲۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط