بهمنزدیکنشو
#بهم_نزدیک_نشو.
#part2
از اون روز به بعد، هیونجین یه جور خاصتر شد.
نه اینکه کسی بیرون از ماجرا بفهمه؛ برای بقیه، هنوز همون استاد شیکپوش و آروم بود.
اما فلیکس… فلیکس یه چیز رو خوب حس میکرد:
هیونجین داره بیشتر از حد معمول بهش توجه میکنه.
مثلاً وقتی فلیکس وارد کلاس میشد، هیونجین خیلی کوتاه نگاهش میکرد، انگار داره وضعیتش رو میسنجه.
یا وقتی فلیکس جواب سؤال میداد، هیونجین سرش رو کمی کج میکرد و با همون لحن آروم میگفت:
«آفرین.»
همین یک کلمه، برای فلیکس زیادی اثر میکرد.
نه از جنس خوشآمدگویی معمولی… بیشتر از جنس چیزی که آدم رو از درون گرم میکنه و بعد یهو میفهمی زیادی بهش فکر کردی.
فلیکس خودش هم نمیفهمید چرا اینقدر دلش میخواست سر کلاس هیونجین بشینه.
چرا دوست داشت حرفهاش رو بیشتر بشنوه.
چرا هر بار استاد از کنارش رد میشد، یه موج خفیف توی سینهاش میدوید.
حسش عجیب بود.
نه ترس، نه عشق کامل…
یه چیزی بین این دوتا.
مثل وقتی که میدونی درِ یک اتاق قفل شده، ولی ته دلت میخوای ببینی پشتش چیه.
---
یک روز بعد از کلاس، فلیکس داشت وسایلش رو جمع میکرد که هیونجین نزدیک شد.
خیلی آروم، خیلی بیصدا.
فلیکس اول حتی نفهمید کی رسیده کنارش.
«فلیکس.»
فلیکس سریع سرش رو بالا آورد.
«بله استاد؟»
هیونجین نگاهش کرد و گفت:
«برگهات رو جا گذاشتی.»
فلیکس دست برد و برگه رو گرفت.
انگشتهاشون یه لحظه خیلی کوتاه به هم خورد.
خیلی کوتاه…
اما همین کافی بود که هیونجین برای یک ثانیه نفسش رو نگه داره.
فلیکس چیزی حس کرد.
یه سرمای ریز.
یه برق عجیب.
نه ترسناک، ولی غیرعادی.
سرش رو کمی کج کرد و پرسید:
«شما همیشه اینقدر ساکت راه میرید؟»
هیونجین خیلی خیلی کم لبخند زد.
«باید شلوغ راه برم؟»
فلیکس خندید.
«نه… فقط یه کم غیرعادی بود.»
هیونجین نگاهش رو از صورت فلیکس برنداشت.
و توی دلش گفت:
*تو هنوز خیلی چیزا رو غیرعادی ندیدی، پسر.*
اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد این بود که فلیکس داشت بهش نزدیک میشد.
نه فیزیکی…
عاطفی.
اون نگاههای کنجکاوش، اون سؤالهای سادهاش، اون خندههای کوچیکش…
همهشون مثل نخهای نازکی بودن که دور هیونجین میپیچیدن و اجازه نمیدادن ازش دور بشه.
و هیونجین، لعنتی، اصلاً مقاوم نبود.
فقط خوب قایم میکرد که چطور دلش هر بار با دیدن فلیکس از جا تکون میخوره.
#part2
از اون روز به بعد، هیونجین یه جور خاصتر شد.
نه اینکه کسی بیرون از ماجرا بفهمه؛ برای بقیه، هنوز همون استاد شیکپوش و آروم بود.
اما فلیکس… فلیکس یه چیز رو خوب حس میکرد:
هیونجین داره بیشتر از حد معمول بهش توجه میکنه.
مثلاً وقتی فلیکس وارد کلاس میشد، هیونجین خیلی کوتاه نگاهش میکرد، انگار داره وضعیتش رو میسنجه.
یا وقتی فلیکس جواب سؤال میداد، هیونجین سرش رو کمی کج میکرد و با همون لحن آروم میگفت:
«آفرین.»
همین یک کلمه، برای فلیکس زیادی اثر میکرد.
نه از جنس خوشآمدگویی معمولی… بیشتر از جنس چیزی که آدم رو از درون گرم میکنه و بعد یهو میفهمی زیادی بهش فکر کردی.
فلیکس خودش هم نمیفهمید چرا اینقدر دلش میخواست سر کلاس هیونجین بشینه.
چرا دوست داشت حرفهاش رو بیشتر بشنوه.
چرا هر بار استاد از کنارش رد میشد، یه موج خفیف توی سینهاش میدوید.
حسش عجیب بود.
نه ترس، نه عشق کامل…
یه چیزی بین این دوتا.
مثل وقتی که میدونی درِ یک اتاق قفل شده، ولی ته دلت میخوای ببینی پشتش چیه.
---
یک روز بعد از کلاس، فلیکس داشت وسایلش رو جمع میکرد که هیونجین نزدیک شد.
خیلی آروم، خیلی بیصدا.
فلیکس اول حتی نفهمید کی رسیده کنارش.
«فلیکس.»
فلیکس سریع سرش رو بالا آورد.
«بله استاد؟»
هیونجین نگاهش کرد و گفت:
«برگهات رو جا گذاشتی.»
فلیکس دست برد و برگه رو گرفت.
انگشتهاشون یه لحظه خیلی کوتاه به هم خورد.
خیلی کوتاه…
اما همین کافی بود که هیونجین برای یک ثانیه نفسش رو نگه داره.
فلیکس چیزی حس کرد.
یه سرمای ریز.
یه برق عجیب.
نه ترسناک، ولی غیرعادی.
سرش رو کمی کج کرد و پرسید:
«شما همیشه اینقدر ساکت راه میرید؟»
هیونجین خیلی خیلی کم لبخند زد.
«باید شلوغ راه برم؟»
فلیکس خندید.
«نه… فقط یه کم غیرعادی بود.»
هیونجین نگاهش رو از صورت فلیکس برنداشت.
و توی دلش گفت:
*تو هنوز خیلی چیزا رو غیرعادی ندیدی، پسر.*
اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد این بود که فلیکس داشت بهش نزدیک میشد.
نه فیزیکی…
عاطفی.
اون نگاههای کنجکاوش، اون سؤالهای سادهاش، اون خندههای کوچیکش…
همهشون مثل نخهای نازکی بودن که دور هیونجین میپیچیدن و اجازه نمیدادن ازش دور بشه.
و هیونجین، لعنتی، اصلاً مقاوم نبود.
فقط خوب قایم میکرد که چطور دلش هر بار با دیدن فلیکس از جا تکون میخوره.
- ۴۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط