{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراولمنمیکنی

#چرا_ولم_نمیکنی


#part6




جلسه‌ی سوم هنوز شروع نشده بود که تلفن هیونجین لرزید.

او معمولاً وسط روز به صفحه‌ی گوشی نگاه نمی‌کرد. قانون شخصی. کنترل.
اما این بار، فقط یک اسم کافی بود تا ضربانش نیم‌ثانیه از ریتم بیفتد.

مینسو.

نامی که قرار بود دفن شده باشد.

چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.
پیام کوتاه بود:

> «می‌تونیم حرف بزنیم؟ فقط یه بار. لازم دارم توضیح بدم.»

هیونجین لبخند نزد. اخم هم نکرد.
فقط همان حس قدیمی… همان کشش تحقیرآمیز و آشنا… زیر پوستش خزید.

یک هفته پیش گفته بود: *نمی‌خوام دوباره اون آدم باشم.*
اما بدنش حافظه داشت. و حافظه بی‌رحم‌تر از منطق است.

---

وقتی وارد مطب شد، فلیکس فوراً متوجه شد چیزی تغییر کرده.

ظاهر؟ بی‌نقص.
حالت چهره؟ کنترل‌شده.
اما انرژی؟ تیز. مثل سیمی که بیش از حد کشیده شده باشد.

«امروز اتفاقی افتاده.» فلیکس مستقیم گفت.

هیونجین نشست.
این بار دست‌هایش روی ران‌هایش نبود. مشت شده بود.

«آدم‌ها چرا وقتی همه‌چیز تموم میشه، برمی‌گردن؟»

فلیکس جواب نداد. فقط نگاه کرد.

هیونجین ادامه داد:
«پیام داده. می‌خواد توضیح بده.»
پوزخند کوتاهی زد.
«سه سال گذشته. توضیح الان به چه دردی می‌خوره؟»

«به نظر میاد هنوز مهمه.» فلیکس آرام گفت.

چشم‌های هیونجین تیره شد.
«نه. مهم نیست.»

مکث.

«پس چرا ضربانتون الان بالاتره؟»

سکوت.

هیونجین آهسته خندید. نه از شادی—از گیر افتادن.

«شما از کجا…»

«دست راستتون از وقتی نشستید، سه بار روی عضله‌ی پا ضرب گرفته.»

چند ثانیه فقط نفس رد و بدل شد.

هیونجین آرام گفت:
«می‌خواد بگه اشتباه کرده. که فشار روش بوده. که اون جمع… سوءتفاهم بوده.»
چشم‌هایش برای لحظه‌ای بسته شد.
«و بخشی از من لعنتی… هنوز می‌خواد باور کنه.»

این اعتراف، سنگین‌تر از قبلی بود.

فلیکس جلو خم نشد. فقط پرسید:
«اگر ببخشیدش، چی می‌ترسید اتفاق بیفته؟»

هیونجین بی‌درنگ جواب داد:
«اینکه دوباره همون آدم بشم. همونی که منتظر پیام می‌موند. همونی که اولویت نبود.»

«و اگر نبخشید؟»

مکث.

طولانی.

«اون‌وقت… شاید همیشه یه سؤال باز بمونه.»

و این همان گره بود.

نه عشق.
نه غرور.
ابهام.

فلیکس آرام گفت:
«گاهی ما دنبال توضیح نیستیم. دنبال اینیم که ارزشمون تأیید بشه.»

هیونجین نگاهش کرد. مستقیم.

«می‌خواید بگید من هنوز دنبال تأییدشم؟»

«می‌گم بخشی از شما می‌خواد بدونه قابل جایگزین نبود.»

ضربه دقیق بود.

چانه‌ی هیونجین سفت شد.

«و اگر بفهمم بودم چی؟»

فلیکس بدون مکث گفت:
«اون‌وقت بالاخره عزاداری می‌کنید. نه اینکه در حالت تعلیق بمونید.»

این جمله هوا را برید.

هیونجین نفس عمیقی کشید.
این بار واقعی‌تر از همیشه.

«اگر ببینمش…»
نگاهش کمی لرزید، خیلی کم.
«می‌ترسم بفهمم هنوز روی من اثر داره.»

فلیکس نرم گفت:
«اثر داشتن با کنترل داشتن فرق داره.»

سکوت.

طولانی. سنگین. صادق.

هیونجین بالاخره گوشی‌اش را از جیب درآورد.
به صفحه نگاه کرد.
پیام هنوز آنجا بود.

انگشتش روی صفحه مکث کرد.

نه پاسخ داد.
نه حذف کرد.

فقط صفحه را خاموش کرد.

«نمی‌دونم چی کار کنم.»
اولین بار بود که این جمله را بدون دفاع گفت.

فلیکس آرام پاسخ داد:
«برای اولین بار… تصمیم رو از روی ترس نگیرید. نه ترس از بازگشت، نه ترس از ضعف. فقط ببینید الانِ شما چی می‌خواد.»

هیونجین سرش را بالا آورد.

و این بار… در نگاهش نه یخ بود، نه غرور.

فقط دوگانگی.

جلسه تمام شد.

اما بیرون از آن اتاق، یک انتخاب منتظرش بود.

و بعضی انتخاب‌ها… درمان را جلو می‌برند.

یا همه‌چیز را برمی‌گردانند به نقطه‌ی صفر.

---
دیدگاه ها (۰)

#بهم_نزدیک_نشو. #part1 هیونگ هیونجین استاد دبیرستان بود… از ...

#بهم_نزدیک_نشو.#part2 از اون روز به بعد، هیونجین یه جور خاص‌...

#چرا_ولم_نمیکنی #part5یک هفته بعد.هیونجین دیر نیامد. زود هم...

#چرا_ولم_نمیکنی #part4هیونجین هنوز به کلمه‌ی «پنجره» فکر می‌...

مافیایه عشق P:20هیونجین وقتی به کاناپه رسید نشست و فلیکس رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط