{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهتان زن را مینگریستم هیکل نونوار و پرگوشتی داشت از چهره اش ...

45^
بهتان زن را مینگریستم . هیکل نونوار و پرگوشتی داشت ، از چهره اش میتوانستی بفهمی یک تخته اش کم است !
او ، از جا بلند و سلامش کرد . پرسید:« خوبی ساناز جان ؟ عمه خوبن ؟»
زن پا به زمین کوبید و با دو دست لباسش را نشان حضرت مهر داد ، پرسید خوشگل شده ام جوجو؟ انتظار تمجید و مرحبا در کلماتی که با لکنت ادا میکرد ، موج میزد . شازده شاخ شمشاد ما هم خندید و گفتش که بله ! چقدر شما زیبایید و همان هندوانه هایی که ساناز خانم میخواست را زیر بغلش گذاشت . ساناز با خنده و جیغ زیبای مرا به آغوش کشید و بین بازوان تپلش فشرد .
او ، خودش را از آغوش ساناز بیرون کشید تا دوباره احوال عمه و شوهر عمه اش را بپرسد . احتمال دادم ساناز دختر عمه اش باشد . از آنکه یک زن عقب مانده را آنچنان تحویل گرفت حسادتم گل کرد .
ساناز صندلی را عقب کشید و پرسید :« جوجو ؟ میشه ساناز اینجا بشینه؟»
او هم گفت که بله بفرمایید تا ساناز با صد ناز نشست . بعد هم یک لبخند خنگول و بچگانه تحویل او داد و او خنده اش گرفت . مهر من که تا پیش از رسیدن دختر عمه ی تپلویش در افکار خودش دمق شده بود ، با آمدن آن کودن خانم انگار سر حال شده بود و به ادا و اطفار هایش میخندید .
باشد ولی ، چرا من باید به یک عقب مانده حسادت بکنم ؟ آن همه مو با اتو فر کردم و برای یکدست شدن لاک ناخن هایم وقت گذاشتم تا تو اصلا مرا نبینی ؟
ساناز سرش را کج کرد و گفت :« جوجو! برام سیب پوست بگیر .» همینقدر دستوری . او هم چشمی گفت و دست به کار شد . ساناز جان ! شما داری به تمام برنامه های من مدفوع میکنی ! قرار بود امشب دل او را با زیبایی دلفریبم ببرم و امشب چشم از من برندارد ، نه آنکه مثل ننه برای شما سیب پوست بگیرد . برو گمشو ور دل مادرت تو را به خدا !
آن همه شیرینی که روی میز بود را بی خیال شد و عدل آمد پنجه انداخت در بشقاب من ، ناپلئونی و دانمارکی مرا با هم مشت کرد و برداشت . او دست ساناز را گرفت لب پایینش را به دندان :« عه ! ساناز دست تو بشقاب بقیه نکن .» بعد با من چشم در چشم شد . گفت :« ببخشید . بچست .» آن زن با آن هیکل و هندوانه هایی که نصفش را از دکلته اش بیرون انداخته بود بچه بود ؟ میدانستم منظورش از بچه ، سن عقل نداشته ساناز است ، لذا لبخندی زدم که مثلا خیلی با شعور هستم و اشکالی ندارد .
او هم خندید . قربان خنده اش .
سیبش را دو نیم کرد نیمی را دست دست ساناز داد و نیم دیگر را به من تعارف کرد . با نیش باز از دستش گرفتم . اشتباه نکنم شیرین ترین سیبی بود که در تمام عمرم خوردم ، شیرین تر از عسل .
چشمش به سن بود و لبخند کمرنگی روی لبهایش داشت . لبخندی که فقط شادی و رضایت در آن نمایان نبود ، شاید اندکی حسرت و غم داشت ، اندکی دلتنگی .
داشت سیما را مینگریست که در حال رقصیدن بود . نمیدانم به چه فکر میکرد اما ، از امشب خانواده ی افشار ها کوچک تر میشد . از امشب فقط خودش بود و سارا .

_مینا ، هفتم آوریل ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۴)

46^ساناز با ذوق بچگانه ای سمت او برگشت تا بگوید :« ساناز دوس...

47^سن را نشانش داد ، گفت :« همه دارن میرقصن . ساناز هم میخو...

44^امشب عروسی سیما بود . از عصر ، در تکاپوی آراستن خود بودم ...

43^بهار شده ، زندگانی سیما هم !دو روز پیش ، رفته بودیم خرید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط