بهار شده زندگانی سیما هم
43^
بهار شده ، زندگانی سیما هم !
دو روز پیش ، رفته بودیم خرید برای عروسی سیما . سارا نیامده بود ، مدرسه داشت . او هم سرکار بود . من بودم ، سیما و خاله اش ، آریا و مادرش .
به وضعیت سیما غبطه خوردم . فکر عروسی ، با غم هایش همان کرده بود که باران با ماشین های کثیف میکرد .
سیما ، اگر چه داغ پدر و مادر دیده بود ، که من هم دیده بودم ؛ اما مردهایی داشت که بودنشان دلگرمش میکردند . عاشقی داشت که به بهانه ی دیدن لبخندش از در آوردن هیچ گونه دلقک بازی مضایقه نمیکرد ، برادری داشت که نمیگذاشت آب توی دلش تکان بخورد . اما من چه ؟ هیچ کس مرا یا نمیخواست ، مثل او ، و یا آزار دادنم برایش از نان شب واجب تر بود ، مثل مهران و ساسان .
آن سه زن ، محو تماشای لباس های مزون و پرسش و پاسخ از صاحب مغازه بودند و من هم عقب تر ایستاده بودم و نگاهشان میکردم ؛ که آریا به من نزدیک شد و آهسته گفت :« شما نمیخوای چیزی بخری ؟» پوزخندی زدم و گفتم :« من پول این کفش و لباس ها رو ندارم . اینها خیلی گرونند .»
گفت :« شما انتخاب کن ، پولشو من میدم .» برگشتم و نگاهی عاقل اندر سفیه نثارش کردم . ابروهای سیاهش را کج کرد و گفت :« بلاخره از یک جا باید مخشو بزنی دیگه !» خنده ام گرفت ، هم از حرفش ، هم از ادا در آوردن و لحنش . پسره ی یک لا قبا ! آخر تو چه میدانی ! که او حتی مرا نمیبیند .
گفت :« موفق باشی !» سمت سیما رفت و در آغوشش کشید ، و همان شوخی های بی مزه ای که سیما بی دلیل به آنها میخندید .
لباس مجلسی ، جوراب شلواری ، کفش ، رنگ مو ، ادکلن و چند رقم لوازم آرایشی گرفتم . با خریدنشان ، برای عروسی سیما کمی هیجان دارم ولی ، بعد از آنکه سیما عروسی کند ، دیگر با چه بهانه به خانه ی پدری اش بروم ، به امید دیدار جناب معشوق ؟!
_ مینا ، دوم آوریل ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
بهار شده ، زندگانی سیما هم !
دو روز پیش ، رفته بودیم خرید برای عروسی سیما . سارا نیامده بود ، مدرسه داشت . او هم سرکار بود . من بودم ، سیما و خاله اش ، آریا و مادرش .
به وضعیت سیما غبطه خوردم . فکر عروسی ، با غم هایش همان کرده بود که باران با ماشین های کثیف میکرد .
سیما ، اگر چه داغ پدر و مادر دیده بود ، که من هم دیده بودم ؛ اما مردهایی داشت که بودنشان دلگرمش میکردند . عاشقی داشت که به بهانه ی دیدن لبخندش از در آوردن هیچ گونه دلقک بازی مضایقه نمیکرد ، برادری داشت که نمیگذاشت آب توی دلش تکان بخورد . اما من چه ؟ هیچ کس مرا یا نمیخواست ، مثل او ، و یا آزار دادنم برایش از نان شب واجب تر بود ، مثل مهران و ساسان .
آن سه زن ، محو تماشای لباس های مزون و پرسش و پاسخ از صاحب مغازه بودند و من هم عقب تر ایستاده بودم و نگاهشان میکردم ؛ که آریا به من نزدیک شد و آهسته گفت :« شما نمیخوای چیزی بخری ؟» پوزخندی زدم و گفتم :« من پول این کفش و لباس ها رو ندارم . اینها خیلی گرونند .»
گفت :« شما انتخاب کن ، پولشو من میدم .» برگشتم و نگاهی عاقل اندر سفیه نثارش کردم . ابروهای سیاهش را کج کرد و گفت :« بلاخره از یک جا باید مخشو بزنی دیگه !» خنده ام گرفت ، هم از حرفش ، هم از ادا در آوردن و لحنش . پسره ی یک لا قبا ! آخر تو چه میدانی ! که او حتی مرا نمیبیند .
گفت :« موفق باشی !» سمت سیما رفت و در آغوشش کشید ، و همان شوخی های بی مزه ای که سیما بی دلیل به آنها میخندید .
لباس مجلسی ، جوراب شلواری ، کفش ، رنگ مو ، ادکلن و چند رقم لوازم آرایشی گرفتم . با خریدنشان ، برای عروسی سیما کمی هیجان دارم ولی ، بعد از آنکه سیما عروسی کند ، دیگر با چه بهانه به خانه ی پدری اش بروم ، به امید دیدار جناب معشوق ؟!
_ مینا ، دوم آوریل ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۹۳۶
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط