رمان جرعت و حقیقت پارت
رمان جرعت و حقیقت پارت ۱
ویو کوک امروز بخاطر کار پدرم به سئول میریم این اولین باری که میخوام به یه شهر بزرگ میریم
ویو تهیونگ
با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم گوشیمو برداشتم ساعت قطع کردم رفتم دستشویی کارای لازم رو انجام دادم و بعد رفتم لباس پوشیدم رفتم پایین صبحونه خوردم و بعد رفتم مدرسه رفتم سمت کلاس در کلاسو با لگد باز کردم
معلم: کیم تهیونگ مگه بهت در زدن یاد ندادن
ته : هرجور دلم بخواد میام تو به توهم هیچ ربطی نداره
و بعد رفت سر جاش نشست که یونگی گفت
یونگی: هی پسر شنیدی یه پسر جدید اومده که همه رو عاشق خودش کرده
ته : برام مهم نیست
یونگی: باشه بابا بداخلاق
در همین هین پیش کوک
با بابام اومدیم مدرسه ثبت نام کردیم و بعد به سمت کلاس رفتم در زدم و با شنیدن بفرمایید رفتم داخل
معلم: بچه ها ایشون دانش آموز جدیده لطفاً خودتون رو معرفی کنید
کوک : سلام من جعون جونکوک هستم
معلم : برو جلوی تهیونگ بشین
کوک رفت جلوی تهیونگ نشست و معلم شروع کرد به درس دادن و کوک حواسش پیش معلم بود و ته همش داشت نگاش میکرد که زنگ خورد ته و یونگی باهم رفتن پیش بقیه بچهها
یونگی: بچهها تهیونگ کل مدت تو کلاس داشت به اون پسر جدیده نگاه میکرد
ته: نه خیر
نامی: نکنه عاشق شدی هان🤔🤔
ته : نه ولی میتونم اونو عاشق خودم اصلا بیاید شرط ببندیم
جیهوپ : سی ملیون میبندم نمیتونی
نامی: ۵۰ شرط میبندم میتونه
ته : تو چی یونگی
همه برگشتن طرفش یونگی نمیخواست قاطی بشه مونده بود چی بگه که یهو جیمین اومد دستشو گرفت و گفت
جیمی: پیشی میشه یه لحظه باهام بیای
( نکته جیمین و یونگی از قبل باهمن ولی به پسرا نگفته بودن )
یونگی: حتماً عروسک
نامی: جان این چه وضع صدا کردن هم دیگرس
جیمی : تو اول یاد بگیر به جین اعتراف کنی بعد به طرز صدا کردن من گیر بده
نامجون با چشمای درشت نگاه میکرد جیمینم دست یونگی رو گرفت برد
ادامه دارد.........
میدونم هم دیر گذاشتم و هم کم به بزرگی خودتون ببخشید🙂🙂
ویو کوک امروز بخاطر کار پدرم به سئول میریم این اولین باری که میخوام به یه شهر بزرگ میریم
ویو تهیونگ
با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم گوشیمو برداشتم ساعت قطع کردم رفتم دستشویی کارای لازم رو انجام دادم و بعد رفتم لباس پوشیدم رفتم پایین صبحونه خوردم و بعد رفتم مدرسه رفتم سمت کلاس در کلاسو با لگد باز کردم
معلم: کیم تهیونگ مگه بهت در زدن یاد ندادن
ته : هرجور دلم بخواد میام تو به توهم هیچ ربطی نداره
و بعد رفت سر جاش نشست که یونگی گفت
یونگی: هی پسر شنیدی یه پسر جدید اومده که همه رو عاشق خودش کرده
ته : برام مهم نیست
یونگی: باشه بابا بداخلاق
در همین هین پیش کوک
با بابام اومدیم مدرسه ثبت نام کردیم و بعد به سمت کلاس رفتم در زدم و با شنیدن بفرمایید رفتم داخل
معلم: بچه ها ایشون دانش آموز جدیده لطفاً خودتون رو معرفی کنید
کوک : سلام من جعون جونکوک هستم
معلم : برو جلوی تهیونگ بشین
کوک رفت جلوی تهیونگ نشست و معلم شروع کرد به درس دادن و کوک حواسش پیش معلم بود و ته همش داشت نگاش میکرد که زنگ خورد ته و یونگی باهم رفتن پیش بقیه بچهها
یونگی: بچهها تهیونگ کل مدت تو کلاس داشت به اون پسر جدیده نگاه میکرد
ته: نه خیر
نامی: نکنه عاشق شدی هان🤔🤔
ته : نه ولی میتونم اونو عاشق خودم اصلا بیاید شرط ببندیم
جیهوپ : سی ملیون میبندم نمیتونی
نامی: ۵۰ شرط میبندم میتونه
ته : تو چی یونگی
همه برگشتن طرفش یونگی نمیخواست قاطی بشه مونده بود چی بگه که یهو جیمین اومد دستشو گرفت و گفت
جیمی: پیشی میشه یه لحظه باهام بیای
( نکته جیمین و یونگی از قبل باهمن ولی به پسرا نگفته بودن )
یونگی: حتماً عروسک
نامی: جان این چه وضع صدا کردن هم دیگرس
جیمی : تو اول یاد بگیر به جین اعتراف کنی بعد به طرز صدا کردن من گیر بده
نامجون با چشمای درشت نگاه میکرد جیمینم دست یونگی رو گرفت برد
ادامه دارد.........
میدونم هم دیر گذاشتم و هم کم به بزرگی خودتون ببخشید🙂🙂
- ۱.۲k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط