چونش از شدت بغض میلرزید و در آن هوا بارانی تند و توفانی
چونش از شدت بغض میلرزید و در آن هوا بارانی تند و توفانی با گام های مثال دویدن میرفت دامن بزرگ آبی رنگ را به دست یافت تا بلکه گام هایش را تیز تر کند .. بلاخره به اقامتگاه رسید پلک زد تا اشک هایش سرازیر شوند تا بلکه نگاهش تیز تر شود .. نمیدمه جلو در با چشم های متعجب نگاهش کرد : بانو من این چه حالیست
سئونگ تند دست ندیمه را پس زد سپس وارد اقامتگاه شد جارچی همچون با نگاهش به بانو سئونگ فهماند که این دیگر چه حالیست ..
ولی سئونگ در حالتی نبود که بخواهد با این کلفت ها عمکلام بشه : امپراطور کجاست ؟
جارچی : ایشون کار مهمی داشتند و رفتند
بانو سئونگ تا حدی سرتق بود که با صدا بلند گفت: خفشووو بگو کجا رفته
تهیونگ: این صدا های بلند را مدیون کی هستیم
بانو سئونگ تند سمتش چرخید امپراطور تهیونگ با چهره گریون خواعرش تنها با جدیت دستش را پشت برد و در همان جا نگهداشت محکم گفت : بانو سئونگ اینجا چیکار میکنی با این حالت
بانو سئونگ تنها با شنیدن این جمله اشک ریخت سپس با لحن مقابل به تهیونگ گفت : امپراطور این واقعیت داره که باید با وزیر کشور جونگکوک ازدواج کنم ؟
تهیونگ به خوبی این صحنه را تصور کرده بود و میدانست جوا به اون چیست : بانو سئونگ همراهم بیا ..
سپس وارد اقامتگاه اش شد همراهش بانو سئونگ هم وارد شد .. تهیونگ بر روی صندلی اش نشست و چشم به خواعر گریون اش دوخت درست با صدا محکم گفت : خوب دلیل این گریه هات اینه اینکه بیایی و اینجا گریه کنی چی ایدت میشه
بانو سئونگ اشک هایش را محکم پاک کرد : من هیچ وقت با وزیر اعظم ازدواج نمیکنم میفهمید
تهیونگ: تو میدونی داری رو حرف امپراطور کشور حرف میزنی تیم دستور منع... سکوت کرد همچنین گلویش را تازه تر کرد سپس این بار بلند تر و محکم تر گفت : اگر یک دفع دیگر ترو اینگونه ببینم بلای بد تر از این حالت رو سرت میارم میدونی که میتونم .. با نا امیدی سخن آرامی یافت
بانو سئونگ: برادر .. من خواهر شما هستم
تهیونگ پسخند ای زد : منم پسر امپراطور بودم ... بانو سئونگ باز هم اشک ریخت سپس با گام های محکمش از اقامتگاه امپراطور خارج شد .. اشک ریخت و به آسمان تاریک چشم دوخت ٫ چرا .. با من اینکار کردی چرا... ٫
گواجین تند دست بانو سئونگ را گرفت سپس با ترس گفت : بانو لطفا بیایید امشب جشن داریم ولی شما هنوز آماده نشده آید .. برویم
آجونگ نفس تازه ای گرفت و به لباس مانند ملکه ای چشم دوخت ٫ هسگون فکرش را هم نمیکردم بخواهیم لباس ملکه خودم را ببپوشم ملکه منو ببخشید .. نمیتونم هیچگونه این مسئولیت را که به دوشم گذاشتن رو تا آخر داستان با خودم بیارم من یک ندیمه بیشتر نبودم همین ٫ دست هایش را ریز بلیز اش برد و تاج ملکه ای را بر سرش گذاشت جارچی با صدا محکمش گفت : امپراطور وارد میشود .. تمام ندیمه های سر خم کردن و ایستاد همچون آجونگ از روی زمین بلند شد و تنها چشم به زمین دوخت امپراتوری وارد اقامتگاه ملکه سابق شد
سئونگ تند دست ندیمه را پس زد سپس وارد اقامتگاه شد جارچی همچون با نگاهش به بانو سئونگ فهماند که این دیگر چه حالیست ..
ولی سئونگ در حالتی نبود که بخواهد با این کلفت ها عمکلام بشه : امپراطور کجاست ؟
جارچی : ایشون کار مهمی داشتند و رفتند
بانو سئونگ تا حدی سرتق بود که با صدا بلند گفت: خفشووو بگو کجا رفته
تهیونگ: این صدا های بلند را مدیون کی هستیم
بانو سئونگ تند سمتش چرخید امپراطور تهیونگ با چهره گریون خواعرش تنها با جدیت دستش را پشت برد و در همان جا نگهداشت محکم گفت : بانو سئونگ اینجا چیکار میکنی با این حالت
بانو سئونگ تنها با شنیدن این جمله اشک ریخت سپس با لحن مقابل به تهیونگ گفت : امپراطور این واقعیت داره که باید با وزیر کشور جونگکوک ازدواج کنم ؟
تهیونگ به خوبی این صحنه را تصور کرده بود و میدانست جوا به اون چیست : بانو سئونگ همراهم بیا ..
سپس وارد اقامتگاه اش شد همراهش بانو سئونگ هم وارد شد .. تهیونگ بر روی صندلی اش نشست و چشم به خواعر گریون اش دوخت درست با صدا محکم گفت : خوب دلیل این گریه هات اینه اینکه بیایی و اینجا گریه کنی چی ایدت میشه
بانو سئونگ اشک هایش را محکم پاک کرد : من هیچ وقت با وزیر اعظم ازدواج نمیکنم میفهمید
تهیونگ: تو میدونی داری رو حرف امپراطور کشور حرف میزنی تیم دستور منع... سکوت کرد همچنین گلویش را تازه تر کرد سپس این بار بلند تر و محکم تر گفت : اگر یک دفع دیگر ترو اینگونه ببینم بلای بد تر از این حالت رو سرت میارم میدونی که میتونم .. با نا امیدی سخن آرامی یافت
بانو سئونگ: برادر .. من خواهر شما هستم
تهیونگ پسخند ای زد : منم پسر امپراطور بودم ... بانو سئونگ باز هم اشک ریخت سپس با گام های محکمش از اقامتگاه امپراطور خارج شد .. اشک ریخت و به آسمان تاریک چشم دوخت ٫ چرا .. با من اینکار کردی چرا... ٫
گواجین تند دست بانو سئونگ را گرفت سپس با ترس گفت : بانو لطفا بیایید امشب جشن داریم ولی شما هنوز آماده نشده آید .. برویم
آجونگ نفس تازه ای گرفت و به لباس مانند ملکه ای چشم دوخت ٫ هسگون فکرش را هم نمیکردم بخواهیم لباس ملکه خودم را ببپوشم ملکه منو ببخشید .. نمیتونم هیچگونه این مسئولیت را که به دوشم گذاشتن رو تا آخر داستان با خودم بیارم من یک ندیمه بیشتر نبودم همین ٫ دست هایش را ریز بلیز اش برد و تاج ملکه ای را بر سرش گذاشت جارچی با صدا محکمش گفت : امپراطور وارد میشود .. تمام ندیمه های سر خم کردن و ایستاد همچون آجونگ از روی زمین بلند شد و تنها چشم به زمین دوخت امپراتوری وارد اقامتگاه ملکه سابق شد
- ۳۳۱
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط