تمام مقامات دربار چشم به وزیر جوان دوختند و با شوکه پچ پچ
تمام مقامات دربار چشم به وزیر جوان دوختند و با شوکه پچ پچ های دم گوش هم نموده بود...
( فلش بک )
جونگکوک جلو امپراطور روی زمین نشسته بود همچنین راجب آتش سوزی و مسمومیت ملکه سخن میگفتند
سری در برابر سخنان وزیر تکون داد و آروم گفت : ندیمه رو باید آدم کنیم و نباید وجود دختر وزیر داخلی در قصرم دیده بشود ..
جونگکوک سریتکون داد سپس با تصور از مقام های زیرک و حسود پلک میزد تا اینکه تهیونگ گفت : تو هم برایم کاری انجام بده
وزیر جونگکوک متعجب نگاهش کرد سپس منتظر گفت: شما جانم را بخواهید
تهیونگ به میز جلویش خیره ماند : با خواهرم بانو سئونگ ازدواج کنید ..
وزیر جونگکوک تنها پلک زد و ابرو بالا انداخت سپس نفس ای از ته قلبش کشید و همانند در حالت جدی گفت : من .. با بانو سئونگ ؟ ولی.. چرا در لیاقت خواهرتان مرا انتخاب کردین ؟ یه وزیر .. در حالی که خواستگاری های بانو سئونگ ولیعهد های کشور همسایه هستند ..
تهیونگ در حالت جدی گفت : چون چاره ای ندارم .... اگر شما قبول نکنید . بانو سئونگ را مجبورا به خواستگار پسر قبلیه هان درمیآورن
جونگکوک با زیرکی گفت : فکر خوبیست اینگونه نگرانی خواهرتان هم نمیافتد هم قبلیه هان هم وارد قصر نخواهد شد
تهیونگ: پس قوبل کردی؟
جونگکوک با ملایمت خندید : ولی یک بانو باید قبول کند نه یک مرد ..
تهیونگ همچنین به دوست صمیمی اش چشم دوخت و آروم خندید : ولی من این فرست قبول کردن خواستگاری را به شما دادم
هر دو در اتاق صدا خنده ها بالا به هم دیگر گوش میدادند
( پایان فلش بک )
( فلش بک )
جونگکوک جلو امپراطور روی زمین نشسته بود همچنین راجب آتش سوزی و مسمومیت ملکه سخن میگفتند
سری در برابر سخنان وزیر تکون داد و آروم گفت : ندیمه رو باید آدم کنیم و نباید وجود دختر وزیر داخلی در قصرم دیده بشود ..
جونگکوک سریتکون داد سپس با تصور از مقام های زیرک و حسود پلک میزد تا اینکه تهیونگ گفت : تو هم برایم کاری انجام بده
وزیر جونگکوک متعجب نگاهش کرد سپس منتظر گفت: شما جانم را بخواهید
تهیونگ به میز جلویش خیره ماند : با خواهرم بانو سئونگ ازدواج کنید ..
وزیر جونگکوک تنها پلک زد و ابرو بالا انداخت سپس نفس ای از ته قلبش کشید و همانند در حالت جدی گفت : من .. با بانو سئونگ ؟ ولی.. چرا در لیاقت خواهرتان مرا انتخاب کردین ؟ یه وزیر .. در حالی که خواستگاری های بانو سئونگ ولیعهد های کشور همسایه هستند ..
تهیونگ در حالت جدی گفت : چون چاره ای ندارم .... اگر شما قبول نکنید . بانو سئونگ را مجبورا به خواستگار پسر قبلیه هان درمیآورن
جونگکوک با زیرکی گفت : فکر خوبیست اینگونه نگرانی خواهرتان هم نمیافتد هم قبلیه هان هم وارد قصر نخواهد شد
تهیونگ: پس قوبل کردی؟
جونگکوک با ملایمت خندید : ولی یک بانو باید قبول کند نه یک مرد ..
تهیونگ همچنین به دوست صمیمی اش چشم دوخت و آروم خندید : ولی من این فرست قبول کردن خواستگاری را به شما دادم
هر دو در اتاق صدا خنده ها بالا به هم دیگر گوش میدادند
( پایان فلش بک )
- ۱۴۰
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط