{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلنشگاه وانیلی‌

دلنشگاه وانیلی‌
فیک تهکوک /پارت۴۰

تهیونگ : اوه این .. آره تو یه دعوا اینجور شد . درد نمیکنه تا وقتی که بهش فشار نیاد
پرستار : خیلی خب . یه سرم دیگه هم داری چند دیقه دیگه میام برات بزنمش (از اتاق رفت بیرون) 
تهیونگ : (با خودش حرف میزنه) هیی وانیل .‌ تو قول دادی میونی الان منو پیش یه مشت قاتل روانی تنها گذاشتی . اینا منو زنده نمیزارن ...

《تهیونگ گوشیش رو برداشت و به جونگ کوک زنگ زد ‌. سانی دستای کوک رو باز کرد و گوشیش رو به دستش داد》

سانی : تهیونگیه !
جونگ کوک : سلام
تهیونگ : کجا رفتی کوک
جونگ کوک : بیرون شهر
تهیونگ : چی ؟ چرا ؟ واسه چی ؟
جونگ کوک : __
تهیونگ : کوک .. چیزی شده
جونگ کوک : نه . همه چی خوبه . بیخیال تهیونگ
تهیونگ : گفتی اینجا میمونی کوک . پس کجا موندی
جونگ کوک : اومم__
تهیونگ : حالت خوبه ؟
جونگ کوک : آره
تهیونگ : مطمئنی ؟ 
جونگ کوک : آره
تهیونگ : پس هرجا هستی زود بیا وانیل کوچولو
جونگ کوک : باشه..
《پایان تماس》

《نه عادی نبود . مثل همیشه نبود . چرا بیخبر گذاشته رفته بیرون شهر ؟ قرار بود برگرده . چرا انقدر سرد جواب میده یا اصلا جواب نمیده . نه یه چیزی درست نبود معلومه کار سانیه.... خب تهیونگ به هرحال یه کاراگاه بود پس میتونست جونگ کوک رو پیدا کنه. از طریق یه شماره به همه چی رسید . به اون انبار به سانی به مین‌سو . گوشیه سانی رو هم‌ هک کرد . سانی تمام مدت که داشته برای کوک داستان میساخته صداش رو ظبت میکنه . تا وقتی دوباره میخواد دروغ بگه نزنه خراب کنه.. همه چیزو شنید . و حتی حرفای کوک رو یعنی داستانای خیالیه سانی رو باور کرد ؟ از روی تخت بلند شد . بدنش درد میکرد و حتی درد شونش بدتر شده بود . از اتاق اومد بیرون که پرستارا جلوشو گرفتن. سعی کرد از دستشون در بره ولی نشد . هرجوری که بود تهیونگ برگردوندن به اتاق اون آروم نمیشد پس دوباره یه آرامبخش با دوز بالا بهش زدن تا بلکه دو دیقه آروم بشینه 》

پرستار 1 : ولی این یکی بیمارمون خیلی آشفته‌اس
پرستار 2 : کاری نمیتونیم بکنیم
 پرستار3 : شاید بهتره بزاریم بره تا ببینیم دنبال چیه
پرستار 2 : شوخیت گرفته نمیتونیم مرخصش کنیم
پرستار 1 : تازه باید جئون بیاد تا بشه مرخصش کرد 
...

ویو انبار :

سانی : نظرت چیه شرط ببندیم کوک ؟
جونگ کوک : سره چی ؟ 
سانی : اگه مطمئنی تهیونگ اون کسی که من میگم نیست اینجا بمون تا بیادش .. اگرم فکر میکنی نمیاد دستو پاهاتو باز میکنم حتی در و پنجره هارم باز میزارم تا بری ولی دیگه بعدش قرار نیست تهیونگ رو ببینی
جونگ کوک : خب...
سانی : (تو ذهنش)"حتی همین الانم اعتمادش رو از دست داده"
جونگ کوک : قبوله "معلومه داره دروغ میگه . تهیونگ نمیتونه بیاد اون بستریه و فقط من میتونم اونو مرخص کنم"

(انگار این فیک داره طولانی میشه)
دیدگاه ها (۲۴)

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

𝖕𝖆𝖗𝖙20چند روز بعد، تهیونگ وارد دفتر شد. رنگش پریده بود.«جونگ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرسازظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط