{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دا یون ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²³]

*دا یون ویو*

باید فردا اینو به ا/ت نشون بدم. باید بفهمه با کی سروکار داره. بعد از مدتی توی اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم. نمیدونم چطوری... اما بالاخره صبح شد. بخاطر نخوابیدن کل شب، زیر چشمام کیسه‌های تیره به وجود اومده بود که باعث میشد شبیه تریاکی‌ها بنظر برسم. با فکرای درهم ریخته، آماده شدم و به مرکز رفتم. وقتی رسیدم و وارد دفترم شدم، بخاطر اینکه دیر اومدم، ساعت ۷:۴۵ دقیقه بود. مدتی به دیوار زل زدم و فقط فکر کردم. حتی خودم هم نمیدونستم به چی فکر میکنم. وقتی بالاخره به خودم اومدم، دیدم ساعت ۸ شده. سریع از اتاق بیرون رفتم و بدون در زدن وارد دفترش شدم و در رو بستم.

+عااا هی... ترسوندیم...
&شرمنده... ا/ت... باید یه چیز مهمیو به-

تا خواستم حرفمو کامل کنم که دوباره در باز شد و وقتی دیدم تهیونگ با لبخند وارد شد، ساکت شدم. لبخندش با دیدن من محو شد و با سردی بهم نگاه کردم.

&شاید... ب-بهتر بعدا بهت بگم.
+عاااام... باشه...

از اتاق بیرون رفتم و به دفترم برگشتم و دیدم بیمار خودم هم اومده. جلسه‌ام رو با حواس پرتی باهاش شروع کردم. بالاخره بعد از یه ابدیت ساعت ۹ شد. جلسه‌ام تموم شد و وقتی از دفترم بیرون رفتم، دیدم تهیونگ هم از دفتر ا/ت بیرون رفت و بعد از مرکز خارج شد. به سمت دفتر ا/ت رفتم و وارد شد.

*ا/ت ویو*

در حالی که سرم روی برگه‌های روی میزم بود، داشتم به تاتا فکر میکردم که یهو، وقتی کسی سریع و بدون در زدن، در دفترم رو باز کرد، یکم ترسیدم اما بعدش سرم رو از روی برگه‌های روی میزم بلند کردم و دیدم که دا یون با نگرانی به داخل دفترم اومد.

&ا-ا/ت... (با نگرانی)
+جانم؟ چیشده؟ چرا انقد نگرانی؟
&ببین... باید... راجب چیز... مهمی باهات صحبت کنم.
+راجب چی؟
&راجب تهیونگ...
+چی؟ تهیونگ دیگه کیه؟
&منظورم همون تاتاعه...
+آهااا... پس چرا بهش میگی تهیونگ؟
&خب مسئله همینه... اینکه تو هنوز نمیدونی اسمش تهیونگه و تمام مدت داشته بهت دروغ میگفته...
+چ-چی؟ چی داری میگی؟
&دارم میگم تهیونگ اون کسی نیست که تو فکر میکنی... اون یه عوضی به تمام معناعه...
+راجب تاتا درست صحبت کن.
&ا/ت... چرا نمیفهمی که تو توی خطری؟
+دا یون... چی داری میگی؟

کلافه چتری‌های جلوی صورتش رو به عقب هل داد و گوشیش رو از توی جیبش درآورد و نمیدونم چیکار کرد اما بعدش یه عکس از تاتا که توی خیابون با چاقوی خونی بود، بهم نشون داد. نفسم یه لحظه بند اومد.

&نگاه کن... این همون تاتا نیست؟
+آ-آره...
&پس چرا اینجا نوشته کیم تهیونگ؟
+چی؟
&اگه متن پایینشو بخونی میفهمی که این کیم تهیونگه... میفهمی این خطرناک ترین مافیای دنیاست... میفهمی تهیونگ شب کریسمس علاوه بر اینکه پدرومادرش رو کشته... یه زن دیگه هم کشته... یادت میاد شب کریسمس یه زنه توسط یه مرد... پایین خونت کشته شد؟ اون روانی تهیونگ بود.

نمیتونستم این حرفش رو تحمل کنم و سریع بلند شدم و دستامو مشت کردم و محکم روی میز کوبیدم.

+بس کن! (با داد)
&ا/ت...
+حرف دهنتو بفهم... تاتا همچین آدمی نیست... از کجا مطمئنی خودشه؟ شاید همزاد داشته باشه.
&همزاد؟ ا/ت این مسخره بازیو-
+خفه شو! (با داد)
&نکنه واقعا به اون عوضی اعتماد داری؟
+معلومه که دارم... اون خیلی مهربون و صادقه... اون هیچوقت همچین کاری نمیکنه...
&ا/ت... همه میدونن که تهیونگ...
+یه بار دیگه میگم... اسمش تاتاعه... نه تهیونگ.

یهو بهم نزدیک شد و شونه‌هام رو محکم گرفت و من رو تکون داد.

&معلومه چت شده؟ اون عوضی باهات چیکار کرده؟

یهو از حرفش، دستاش رو از روی شونه‌هام برداشتم و هلش دادم.

&ا/ت...
+از دفتر من گمشو بیرون‌... (با داد)
&معلومه چی داری میگی؟
+گفتم برو بیرون.

امیدوارم خوشتون بیاد قشنگام... حمایت فراموش نشه... لطفا فالو یادتون نره حتما از این پیج و پیج دومم حمایت کنین واقعا احساس میکنم دیگه حمایت نمیکنین فقط چند نفر دارن حمایت میکنن... به هر حال امیدوارم هر چه زودتر ۹۰۰ تایی بشیم. قربونتون بشم قشنگام🌚💅
تا پارت بعدی بدرود🤍🎀
شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
دیدگاه ها (۲۵)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²²]*جیهوپ ویو*@میخوام... میخوام همه فک...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²¹]*تهیونگ ویو*بین گفتن حرفش، بین دستم...

Part 14ا،ت ویو رفتم در و وا کردم و دیدم داخلش کلی لباس هست ه...

liar part: 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط