تهیونگ ویو
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²¹]
*تهیونگ ویو*
بین گفتن حرفش، بین دستم تکون میخورد که با گذاشتن تیزی چاقو روی شاهرگش، متوقف شد.
-اگه انقد نگران خواهر کوچولوتی... پس چرا داری پروندمو ادامه میدی؟ فکر میکنی اگه شبا به خونه بری میتونی ازش محافظت کنی؟
وقتی اینو گفتم، چشماش گرد شد.
@تو از کجا...
-من همه چیو میدونم... هر چیزی... به هر حال... اگه این پرونده رو ادامه بدی... علاوه بر ا/ت... کل آدمای مهم زندگیتو با همین دستای خودم میکشم.
چاقو رو روی رگش فشار دادم و خط قرمزی روی گردنش گذاشتم. بعدش ازش فاصله گرفتم و قبل از اینکه از کوچه بیرون برم، گفتم.
-حواست باشه چیکار میکنی... دیوار موش داره... موش هم گوش داره...
و بعد با حس پیروزی از اونجا بیرون رفتم و چاقو رو بستم و توی جیبم گذاشتم.
*جیهوپ ویو*
وقتی بالاخره ولم کرد و رفت، نفس راحتی کشیدم، اما حالا از دستم در رفته بود.
تهدیدای تهیونگ من رو بدجوری میترسوند، آخه اون هر چی میگفت در جا انجامش میداد. اگه واقعا نتونم از ا/ت و بقیه محافظت کنم چی؟
حرف آخرش رو طوری با اطمینان گفت که یه لحظه به دوستام و همکارام فکر کردم. اگه واقعا اونا با تهیونگ همدست با شن چی؟ دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم. حتی به خودم. اما... خیلی دلم میخواد برم پیش ا/ت اما اگه چهرمو ببینه قطعا میفهمه اتفاقی افتاده. میتونم بهش زنگ بزنم اما میدونم صدام بدجوری میلرزه. میتونم پیام بدم اما نمیخوام نگرانش کنم. گوشیمو از توی جیبم درآوردم و به دا یون پیام دادم.
@سلام دا یون... جیهوپم.
بعد از مدتی که فقط به صفحهی گوشی نگاه کردم، بالاخره صدای پیامک اومد.
&سلام اوپا!
@میگم... حالت خوبه؟
&آره... خوبم مرسی...
@حال ا/ت چی؟ اونم خوبه؟
&آره خوبه... اتفاقا کنارمه... چیزی شده؟ آخه چون بهش پیام ندادی پرسیدم.
@نه چیزی نیست... فقط سرم شلوغ بود و خب نتونستم به خودش پیام بدم...
&آهااان...
پیامشو سین زدم و از اینکه هردو سالم هستن خوشحال شدم، ولی هنوز اون دلشوره رو توی دلم دارم. لعنت بهت کیم.
با ناامیدی به اداره برگشتم. توی راه فقط با خودم فکر کردم. باید با پروندش چیکار کنم؟ استعفا بدم؟ به همین زودی؟ نه... نمیتونم... من تازه دارم میفهمم چطوری دستگیرش کنم و گیرش بندازم، اما اگه واقعا همهی افراد مهم زندگیمو از دست بدم چی؟ ا/ت... سومین... دا یون...
آخه مگه اونا چه گناهی دارن که عضو از افراد مهم زندگیمو هستن و بخاطر همین باید کشته بشن؟
قبل از اینکه دستت بهشون بخوره... خودم میکشم.
بالاخره بعد از ابدیتی طولانی، به اداره رسیدم. وارد شدم و مستقیم به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم. نه به هیچکس نگاه کردم و نه با هیچکس صحبت کردم، مخصوصا سومین. فقط به صندلیم تکیه دادمو و سرم رو بالا بردم و چشمام رو بستم.
$هی رفیق!
با شنیدن صدای سومین، سرمو پایین آوردم، چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم.
@هممم...
$خوبی؟
@آره... (آروم در حد زمزمه)
$عااام... مطمئنی؟
@آره.. فقط سرم بیش از حد درد میکنه...
$پس یکم بخواب.
@مهممم...
دوباره سرمو روبه سقف کردم و چشمامو بستم، اما نخوابیدم. فقط به عواقب ادامه دادن و ندادن پرونده فکر کردم. بعد از ساعتها فکر کردن، چشمام رو که باز کردم، با تاریک بودن بیرون اداره مواجه شدم. شب شده بود. توی این مدت فکرامو کرده بودم و میدونستم باید چیکار کنم. بلند شدم و به سمت دفتر سومون رفتم. در زدم و وقتی "بیا تو" رو شنیدم، در رو باز کردم و وارد شدم.
@سلام رئیس!
×سلام... خب... پروندهی تهیونگ تا کجا پیش رفت؟
@راستش... اومدم باهاتون راجب همین صحبت کنم.
×خب... بگو میشنوم.
@راستش... رئیس لی... من و تیمم دیگه قادر به ادامه دادن این پرونده نیستیم.
×چی؟ (با داد)
@خب... ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم... ازتون میخوام که نا رو از این پرونده برکنار کنین.
×چی داری میگی؟ اصن میفهمی داری چی میگی؟ تو کسی بودی که تمام این مدت این پرونده رو میخواستی و سخت سرش بودی... حالا... میخوای کنار بکشی؟ (با داد)
@میدونم که خودم مسئولیتش رو قبول کردم... اما میدونم که اعضای تیمم این رو نمیخوان... ولی من میخوام اونا بفهمن که اونا این پرونده ادامه نمیدن.
×اونا؟ منظورت از اونا چیه؟
امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلا... امروز به مناسبت روز دختر براتون تا هر جایی که نوشتم میزارم ولی حمایت فراموش نشه.
بدرود عزیزانم☺️🤍
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
*تهیونگ ویو*
بین گفتن حرفش، بین دستم تکون میخورد که با گذاشتن تیزی چاقو روی شاهرگش، متوقف شد.
-اگه انقد نگران خواهر کوچولوتی... پس چرا داری پروندمو ادامه میدی؟ فکر میکنی اگه شبا به خونه بری میتونی ازش محافظت کنی؟
وقتی اینو گفتم، چشماش گرد شد.
@تو از کجا...
-من همه چیو میدونم... هر چیزی... به هر حال... اگه این پرونده رو ادامه بدی... علاوه بر ا/ت... کل آدمای مهم زندگیتو با همین دستای خودم میکشم.
چاقو رو روی رگش فشار دادم و خط قرمزی روی گردنش گذاشتم. بعدش ازش فاصله گرفتم و قبل از اینکه از کوچه بیرون برم، گفتم.
-حواست باشه چیکار میکنی... دیوار موش داره... موش هم گوش داره...
و بعد با حس پیروزی از اونجا بیرون رفتم و چاقو رو بستم و توی جیبم گذاشتم.
*جیهوپ ویو*
وقتی بالاخره ولم کرد و رفت، نفس راحتی کشیدم، اما حالا از دستم در رفته بود.
تهدیدای تهیونگ من رو بدجوری میترسوند، آخه اون هر چی میگفت در جا انجامش میداد. اگه واقعا نتونم از ا/ت و بقیه محافظت کنم چی؟
حرف آخرش رو طوری با اطمینان گفت که یه لحظه به دوستام و همکارام فکر کردم. اگه واقعا اونا با تهیونگ همدست با شن چی؟ دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم. حتی به خودم. اما... خیلی دلم میخواد برم پیش ا/ت اما اگه چهرمو ببینه قطعا میفهمه اتفاقی افتاده. میتونم بهش زنگ بزنم اما میدونم صدام بدجوری میلرزه. میتونم پیام بدم اما نمیخوام نگرانش کنم. گوشیمو از توی جیبم درآوردم و به دا یون پیام دادم.
@سلام دا یون... جیهوپم.
بعد از مدتی که فقط به صفحهی گوشی نگاه کردم، بالاخره صدای پیامک اومد.
&سلام اوپا!
@میگم... حالت خوبه؟
&آره... خوبم مرسی...
@حال ا/ت چی؟ اونم خوبه؟
&آره خوبه... اتفاقا کنارمه... چیزی شده؟ آخه چون بهش پیام ندادی پرسیدم.
@نه چیزی نیست... فقط سرم شلوغ بود و خب نتونستم به خودش پیام بدم...
&آهااان...
پیامشو سین زدم و از اینکه هردو سالم هستن خوشحال شدم، ولی هنوز اون دلشوره رو توی دلم دارم. لعنت بهت کیم.
با ناامیدی به اداره برگشتم. توی راه فقط با خودم فکر کردم. باید با پروندش چیکار کنم؟ استعفا بدم؟ به همین زودی؟ نه... نمیتونم... من تازه دارم میفهمم چطوری دستگیرش کنم و گیرش بندازم، اما اگه واقعا همهی افراد مهم زندگیمو از دست بدم چی؟ ا/ت... سومین... دا یون...
آخه مگه اونا چه گناهی دارن که عضو از افراد مهم زندگیمو هستن و بخاطر همین باید کشته بشن؟
قبل از اینکه دستت بهشون بخوره... خودم میکشم.
بالاخره بعد از ابدیتی طولانی، به اداره رسیدم. وارد شدم و مستقیم به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم. نه به هیچکس نگاه کردم و نه با هیچکس صحبت کردم، مخصوصا سومین. فقط به صندلیم تکیه دادمو و سرم رو بالا بردم و چشمام رو بستم.
$هی رفیق!
با شنیدن صدای سومین، سرمو پایین آوردم، چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم.
@هممم...
$خوبی؟
@آره... (آروم در حد زمزمه)
$عااام... مطمئنی؟
@آره.. فقط سرم بیش از حد درد میکنه...
$پس یکم بخواب.
@مهممم...
دوباره سرمو روبه سقف کردم و چشمامو بستم، اما نخوابیدم. فقط به عواقب ادامه دادن و ندادن پرونده فکر کردم. بعد از ساعتها فکر کردن، چشمام رو که باز کردم، با تاریک بودن بیرون اداره مواجه شدم. شب شده بود. توی این مدت فکرامو کرده بودم و میدونستم باید چیکار کنم. بلند شدم و به سمت دفتر سومون رفتم. در زدم و وقتی "بیا تو" رو شنیدم، در رو باز کردم و وارد شدم.
@سلام رئیس!
×سلام... خب... پروندهی تهیونگ تا کجا پیش رفت؟
@راستش... اومدم باهاتون راجب همین صحبت کنم.
×خب... بگو میشنوم.
@راستش... رئیس لی... من و تیمم دیگه قادر به ادامه دادن این پرونده نیستیم.
×چی؟ (با داد)
@خب... ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم... ازتون میخوام که نا رو از این پرونده برکنار کنین.
×چی داری میگی؟ اصن میفهمی داری چی میگی؟ تو کسی بودی که تمام این مدت این پرونده رو میخواستی و سخت سرش بودی... حالا... میخوای کنار بکشی؟ (با داد)
@میدونم که خودم مسئولیتش رو قبول کردم... اما میدونم که اعضای تیمم این رو نمیخوان... ولی من میخوام اونا بفهمن که اونا این پرونده ادامه نمیدن.
×اونا؟ منظورت از اونا چیه؟
امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلا... امروز به مناسبت روز دختر براتون تا هر جایی که نوشتم میزارم ولی حمایت فراموش نشه.
بدرود عزیزانم☺️🤍
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
- ۴.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط