{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتنامجون

#تکپارت.نامجون

برای ادامه تحصیل به کره سفر کردم و ۴ ماهی میشد که آنجا اقامت میکردم و میرفتم دانشگاه و می یومدم همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت ولی انگار یه چیزی این وسط درست نبود

فصل بهار بود و گل ها تازه شکوفه کرده بودن و منم داشتم بین گل برگ هایی که آهسته میریختن روی زمین قدم میزدم و به مغازه ها نگاه میکردم یه مغازه کتاب فروشی خیلی بزرگ دیدم که روی شیشه اش نوشته بود ۶۰ درصد تخفیف روی تک تک کتاب هامون برای جمع‌ کردن مغازه

یادش اومد که چند کتابی که از شهر خودش آورده بود تا بخونه رو تموم کرده و الان به یه کتاب خوب نیاز داره برای همین رفت توی کتاب فروشی که تخفیف گذاشته بود

وارد مغازه شد یه تم قهوه و سبز داشت گل و گیاه ها سر تا سر مغازه رو خوشبو کرده بودن و کتاب های قدیمی رو اول آز همه چیده بودن که یه حال و هوای نوستالژی بده تمام قفسه های کتابخونه با چوب قهوه سوخته چیده شده بود و چون کتاب ها رو رنگا رنگ کنار هم چیده بودن و یه آرامش خاصی داشت انگار که توی این فضا میتونی خودت را جای شخصیت اصلی داستان بزاری و باهاش زندگی کنی

کتاب ها رو گشت و یه کتاب قطور چشمش را گرفت ولی طبقه بالا کتابخونه بود قد بلندی کرد که بهش برسه ولی نشد تلاش کرد تلاش کرد ولی نشد که یه سایه بلند ردش افتاد و دستی کتاب را برداشت و بهش داد

یه مرد قد بلند و خوشتیپ بود که اون چال گونه اش زیباییش را چند برابر کرد

ا.ت : ممنون ازتون
م.... : کاری نکردم خانم کوچولو

بعدش رفت منم مقدمه و پشت کتاب رو خوندم وتصمیم گرفتم بخرمش رفتم که حساب کنم که با حرفی که فروشنده زد شوکه شدم

فروشنده : ولی این کتاب قبل حساب شده
ا.ت : مگه میشه کی این رو حساب کرده
فروشنده : یه آقایی قد بلندی این کتاب را حساب کرد
ا.ت : باشه ممنونم

از کتاب خونه اومد بیرون که همون مرد را دید که داشت دوچرخه اش را آماده میگرد سریع رفت جلوش رو گرفت

ا.ت : آقا بزارید پول کتاب رو بهتون برگردونم
نامجون : نه نیازی نیست این هدیه من به شما
ا.ت : آخ اینطوری که نمیشه
نامجون : چرا نشه
ا.ت : واقعا ممنونم ازتون
نامجون : میشه به جای پول کتاب دوست دخترم باشی
ا.ت : چرا که نه

شمارش رو بهم داد و تو این مدت هم دیگه رو اصلا ندیدم ولی باهم کلی حرف می زدیم

#مروا
دیدگاه ها (۰)

چه خوب که دارمت

چه خوب که دارمت

#سناریودرخواستی وقتی مافیا و سایکو هستن و عاشق ما میشن ولی م...

#سناریودرخواستیوقتی پسرت ۱۸ سالش شد و از گونه ما رو میبوسه ن...

Part 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط