{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۵


ویو ا / ت

چشمام رو کم کم باز کردم ...
ساعت. ۱۱:۴۵ . بود.....
از رو تخت بلند شدم که یکدفعه موج درد شدیدی از شکمم حس کردم ...
رفتم به تقویم نگا کردم و دیدم بلههههه امروز روز شروع پریودیمه ....
سریع رفتم دستشویی و کار های لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون ..‌‌...
رفتم تو اتاقم و یکم تو گوشی گشتم...
کم کم داشت حوصلم سر می‌رفت ..
ساعت . ۱۲:۲۲ . بود ....
رفتم پایین تا ببینم اجوما چیکار می‌کنه ...

ا / ت : سلام ( بی حال )

اجوما : سلام دخترم
ارباب رفتن شرکت ولی گفتن زود برمیگردن

ا / ت : آها

اجوما : گرسنت که نیست ؟

ا / ت : یکم

اجوما : صبحانه روی میز غذا خوری حاضره برو بخور

ا / ت : چشم

اجوما : خانم چیزی شده ؟
آخه سرحال نیستین

ا / ت : نه...
چیز مهمی نیست

رفتم سر میز صبحونه نشستم و شروع کردم به غذا خوردن .....

۲ ساعت بعد

با چرخش کلید سرم رو سمت در چرخوندم ....
کوک بود ....
سمتم اومد و نشست کنارم و بغلم کرد .....

کوک : بهتری ؟ ( نگران )

ا / ت : امممم
بد نیستم

کوک : یعنی خوب نیستی ؟

ا / ت : نمی‌دونم

کوک : بگو کجات درد می‌کنه

ا / ت : یکم زیر دلم تیر می‌کشه

کوک : دراز بکش

آ / ت : چی

کوک : دراز بکش تا ماساژت بدم

ا / ت : نه کوک ...
خدمتکار ها میفهمن ولش کن

کوک : بزار بفهمن چه ربطی داره

ا / ت : ولی....

کوک : ولی بی ولی

ا / ت : باش

دراز کشیدم و کوک دلم رو ماساژ میداد....
از دستاش که زیر دلم میرقصید حس خوبی می‌گرفتم .....

چند مین بعد کوک هم اومد کنارم دراز کشید و هردو به خواب رفتیم ......


ادامه در پارت ۲۶
شرط : ۱۴ لایک . ۸ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮part : 5 ویو کوکشروع کردم به زدن پماد...... از ...

قشنگا شب پارت جدید دوتا رمان رو میزارم پس منتظر باشید 🌟🌼

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط