{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرونده ی باز

پرونده ی باز....؟
فصل اول
p3

ماشین سیاه بلک‌پینک، مثل یه شبح توی تاریکی شهر می‌غلتید. ترافیک کم‌کم داشت باز می‌شد و خیابون‌ها خلوت‌تر می‌شدن. منطقه‌ی تجاری، با برج‌های عظیم و چراغ‌های نئونی که انگار هیچ‌وقت خاموش نمی‌شدن، حالا حسّ غریبی پیدا کرده بود. انگار یه پرده‌ی ضخیم از سکوت و انتظار، روی همه‌ی اون زرق و برق کشیده شده بود.

«لیسا، سرعت رو یه کم کمتر کن.» جنی گفت و از شیشه‌ی بغل به بیرون خیره شد. «اینجا دیگه جایِ کلانتری نیست. باید بیشتر مراقب باشیم.»

لیسا بدون اینکه حرفی بزنه، فرمون رو آروم چرخوند و وارد یه خیابون فرعی شد که بیشتر پر بود از انبارهای قدیمی و ساختمان‌های اداریِ متروکه. چراغ‌های کم‌جونِ تیرهای برق، سایه‌های بلند و ترسناکی روی آسفالتِ ترک‌خورده می‌انداخت.

«خب، طبقِ نقشه‌یِ اینترنتی که جیسو فرستاد، انبارِ مورد نظر این اطرافه.» لیسا گفت و سرعت رو به بیست کیلومتر در ساعت رسوند. «ولی هنوز هیچ‌چیزی... هیچ‌چیزی که نشونه‌یِ یه جرمِ جدی باشه، نمی‌بینم.»

رزی که از پنجره‌ی عقب بیرون رو نگاه می‌کرد، ناگهان گفت: «وایسا... وایسا! اونجا رو ببینین!»

همه سرشون رو به سمتی که رزی اشاره می‌کرد برگردوندن. چند تا ماشینِ سیاه و شاسی‌بلند، با فاصله‌های نامنظم، کنارِ یه انبارِ بزرگ و قدیمی پارک شده بودن. ماشین‌ها مدل بالا بودن، ولی هیچ‌کدوم آرمِ مشخصی نداشتن. انگار عمدی بود که شناخته نشن.

جیسو با تعجب گفت: «اینا دیگه کین؟ پلیس نیستن، چون یونیفرم ندارن. وایسادن انگار که منتظرِ کسی باشن... یا دارن مراقبِ اوضاع می‌شن.»

جنی پلک زد. «مدل ماشین‌ها آشناست. انگار... شبیه ماشین‌هایِ امنیتیِ گروه‌هایِ بزرگِ تفریحی باشن. مثلاً...»

«مثلاً گروه‌هایی که قراردادهایِ سنگینِ هنری دارن و نگرانِ امنیتِ اموالِ فکری‌شون هستن؟» لیسا جمله‌ی جنی رو کامل کرد و با یه لبخندِ کج گفت: «یادته اون شایعه‌ای که پخش شد؟ که چند وقت پیش، چندتا طرحِ اولیه برایِ آلبومِ جدیدِ **بی‌تی‌اس** لو رفته بود؟ و گفته می‌شد که یه رقیبِ سرسخت داره سعی می‌کنه اون طرح‌ها رو بدزده؟»

«منظورت اینه که این ماشینا متعلق به تیمِ امنیتیِ خودِ بی‌تی‌اس باشن؟» جیسو پرسید و صدایِ تعجبش بلندتر شد. «ولی چرا اینجا؟ اونم تویِ این ساعت؟»

رزی با تردید گفت: «شایدم ربطی نداشته باشه. شاید فقط یه شرکتِ امنیتیِ خصوصیه که با انباردارها قرارداد داره.»

جنی با دقت به اطراف نگاه کرد. «شایدم. ولی این منطقه... همین‌طور که نزدیک می‌شیم، حسِ غریبی داره. انگار همین الان هم یه نفر اینجا بوده. یه چیزی اینجا اتفاق افتاده، ولی هنوز ردش پاک نشده.»

لیسا ماشین رو پشت یه ساختمونِ نیمه‌کاره پارک کرد و چراغ‌ها رو خاموش کرد. «خب، حالا که اینجاییم، باید ببینیم چه خبره. ولی بدونِ نقشه جلو نمی‌ریم.»

جیسو سریع گوشیش رو برداشت و شروع به تایپ کرد. «یه نقشه‌یِ قدیمی از این منطقه پیدا کردم. این انبار... خیلی بزرگه. و طبقِ این نقشه، یه ورودیِ پشتی هم داره که ظاهراً متروکه مونده. شاید اونجا بتونیم بدونِ جلبِ توجه وارد بشیم.»

جنی سری تکون داد. «عالیه. ما از ورودیِ پشتی می‌ریم. شما دوتا (لیسا و رزی) اینجا تویِ ماشین بمونین و اوضاع رو چک کنین. اگه لازم شد، حواسِ اون ماشین‌هایِ بیرون رو پرت کنین. ما (جنی و جیسو) هم وارد می‌شیم.»

لیسا با خنده گفت: «نگرانِ حواس‌پرتی نباشین. بلدم چطور سرگرم‌شون کنم.»

جنی و جیسو از ماشین پیاده شدن. هوایِ سردِ شب، تویِ صورتشون خورد. صدایِ باد که بینِ ساختمون‌هایِ بلند می‌پیچید، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد. انگار خودِ شهر هم نفسش رو حبس کرده بود و منتظرِ اتفاقی بود که قرار بود بیفته.

جنی به جیسو نگاه کرد. «آماده‌ای؟»

جیسو لبخندِ کم‌رنگی زد. «همیشه.»

و به سمتِ تاریکیِ پشتِ ساختمونِ متروکه حرکت کردن. هنوز صحنه‌ی اصلیِ جرم ازشون فاصله داشت، اما سایه‌هایِ پشتِ این ماجرا، کم‌کم داشتن خودشون رو نشون می‌دادن.


و این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پرونده ی باز....؟ فصل اولp2از کافه که بیرون اومدن، باد سردی ...

پرونده ی باز....؟ فصل اول p1هوای سئول در آستانه‌ی غروب، مثل ...

و اینجا به این نتیجه می رسم در ادیت زدن هنری ندارم😂 #ادیت#بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط