عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۷ | کمین
نور فلش دوربینها یکی پس از دیگری روشن میشد.
آت کنار جونگکوک ایستاده بود و لبخندی ساختگی روی لب داشت؛ اما نگاهش بیوقفه جمعیت را بررسی میکرد.
ناگهان چشمش به مردی افتاد که کلاه مشکی به سر داشت.
چهرهاش بین جمعیت گم بود...
اما چیزی در رفتارش عجیب به نظر میرسید.
آت آهسته گفت:
«جونگکوک... اون مرد رو میبینی؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش را برگرداند پرسید:
«کدوم؟»
«کلاه مشکی، کنار ستون سمت راست.»
جونگکوک با یک نگاه کوتاه او را پیدا کرد.
مرد همان لحظه تلفنش را پایین آورد.
جونگکوک فهمید.
«حرکت نکن.»
آت اخم کرد.
«چرا؟»
«چون اون خبرنگار نیست.»
ناگهان صدای آژیر امنیتی هتل بلند شد.
جمعیت به هم ریخت.
محافظها فوراً اطراف جونگکوک و آت حلقه زدند.
جونگکوک دست آت را گرفت.
«با من بیا.»
آت دستش را پس نکشید.
هر دو وارد راهروی مخصوص کارکنان شدند.
صدای قدمهای زیادی از پشت سرشان شنیده میشد.
آت نفسزنان گفت:
«این نقشه از قبل طراحی شده بود.»
جونگکوک جواب داد:
«آره.»
«پس چرا ما رو آوردی اینجا؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
«چون میخواستم بدونم دشمن چقدر به ما نزدیکه.»
آت با عصبانیت نگاهش کرد.
«تو دیوونهای!»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«احتمالاً.»
همان لحظه صدایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو ایستادند.
یک نفر آرام از تاریکی بیرون آمد.
آت آماده دفاع شد.
اما مرد ماسکش را پایین کشید.
مینهو.
«رئیس، مسیر خروج امنه.»
جونگکوک نفس راحتی کشید.
«پس اون مرد کجاست؟»
مینهو سرش را تکان داد.
«فرار کرد.»
آت با تعجب گفت:
«چی؟»
مینهو یک پاکت سیاه به جونگکوک داد.
«این رو جا گذاشت.»
جونگکوک پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک کارت بود.
روی کارت، همان نماد تاج سیاه دیده میشد.
پشت کارت نوشته شده بود:
«اولین هشدار تمام شد.»
آت آرام گفت:
«یعنی هنوز تموم نشده...»
جونگکوک کارت را مچاله کرد.
«نه.»
نگاهش سرد شد.
«تازه شروع شده.»
آت به او خیره شد.
برای اولین بار، ترس واقعی را در نگاه جونگکوک دید.
نه برای خودش...
برای او.
و همین موضوع بیشتر از هر چیزی ذهنش را درگیر کرد.
چرا رئیس بیرحم خاندان جئون باید اینقدر نگران جان او باشد؟
آت هنوز جوابش را نمیدانست.
اما یک چیز را خوب فهمیده بود:
این ازدواج دیگر فقط یک قرارداد نبود.
حالا جان هر دویشان به هم گره خورده بود.
پایان پارت ۷ 🖤🥀
یه خبر خوب
تا پس فردا این فیک و تموم میکنم و قراره یه فیک آپ کنم که مطمئنم عاشقش میشین
#عقدی_که_قلب_را_دزدید
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_جدید
#رمان_آنلاین
#فیکشن
#فیک
#فیکشن_کرهای
#فیکشن_جونگکوک
#جونگکوک
#جئون_جونگکوک
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه
#عشق
#ازدواج_اجباری
#عقد_اجباری
#داستان_عاشقانه
#رمان_کرهای
#ویسگون
#اکسپلور
#اکسپلور_ویسگون
#پربازدید
#ویو
#رمان_پرطرفدار
پارت ۷ | کمین
نور فلش دوربینها یکی پس از دیگری روشن میشد.
آت کنار جونگکوک ایستاده بود و لبخندی ساختگی روی لب داشت؛ اما نگاهش بیوقفه جمعیت را بررسی میکرد.
ناگهان چشمش به مردی افتاد که کلاه مشکی به سر داشت.
چهرهاش بین جمعیت گم بود...
اما چیزی در رفتارش عجیب به نظر میرسید.
آت آهسته گفت:
«جونگکوک... اون مرد رو میبینی؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش را برگرداند پرسید:
«کدوم؟»
«کلاه مشکی، کنار ستون سمت راست.»
جونگکوک با یک نگاه کوتاه او را پیدا کرد.
مرد همان لحظه تلفنش را پایین آورد.
جونگکوک فهمید.
«حرکت نکن.»
آت اخم کرد.
«چرا؟»
«چون اون خبرنگار نیست.»
ناگهان صدای آژیر امنیتی هتل بلند شد.
جمعیت به هم ریخت.
محافظها فوراً اطراف جونگکوک و آت حلقه زدند.
جونگکوک دست آت را گرفت.
«با من بیا.»
آت دستش را پس نکشید.
هر دو وارد راهروی مخصوص کارکنان شدند.
صدای قدمهای زیادی از پشت سرشان شنیده میشد.
آت نفسزنان گفت:
«این نقشه از قبل طراحی شده بود.»
جونگکوک جواب داد:
«آره.»
«پس چرا ما رو آوردی اینجا؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
«چون میخواستم بدونم دشمن چقدر به ما نزدیکه.»
آت با عصبانیت نگاهش کرد.
«تو دیوونهای!»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«احتمالاً.»
همان لحظه صدایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو ایستادند.
یک نفر آرام از تاریکی بیرون آمد.
آت آماده دفاع شد.
اما مرد ماسکش را پایین کشید.
مینهو.
«رئیس، مسیر خروج امنه.»
جونگکوک نفس راحتی کشید.
«پس اون مرد کجاست؟»
مینهو سرش را تکان داد.
«فرار کرد.»
آت با تعجب گفت:
«چی؟»
مینهو یک پاکت سیاه به جونگکوک داد.
«این رو جا گذاشت.»
جونگکوک پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک کارت بود.
روی کارت، همان نماد تاج سیاه دیده میشد.
پشت کارت نوشته شده بود:
«اولین هشدار تمام شد.»
آت آرام گفت:
«یعنی هنوز تموم نشده...»
جونگکوک کارت را مچاله کرد.
«نه.»
نگاهش سرد شد.
«تازه شروع شده.»
آت به او خیره شد.
برای اولین بار، ترس واقعی را در نگاه جونگکوک دید.
نه برای خودش...
برای او.
و همین موضوع بیشتر از هر چیزی ذهنش را درگیر کرد.
چرا رئیس بیرحم خاندان جئون باید اینقدر نگران جان او باشد؟
آت هنوز جوابش را نمیدانست.
اما یک چیز را خوب فهمیده بود:
این ازدواج دیگر فقط یک قرارداد نبود.
حالا جان هر دویشان به هم گره خورده بود.
پایان پارت ۷ 🖤🥀
یه خبر خوب
تا پس فردا این فیک و تموم میکنم و قراره یه فیک آپ کنم که مطمئنم عاشقش میشین
#عقدی_که_قلب_را_دزدید
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_جدید
#رمان_آنلاین
#فیکشن
#فیک
#فیکشن_کرهای
#فیکشن_جونگکوک
#جونگکوک
#جئون_جونگکوک
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه
#عشق
#ازدواج_اجباری
#عقد_اجباری
#داستان_عاشقانه
#رمان_کرهای
#ویسگون
#اکسپلور
#اکسپلور_ویسگون
#پربازدید
#ویو
#رمان_پرطرفدار
- ۱۸۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط