عقدی که قلب را دزدید
عقدی که قلب را دزدید
پارت ۵ | سایه پشت پنجره
آت چند ثانیه به تاریکی باغ خیره ماند.
همانجا بود.
مردی با لباس مشکی، درست پشت درختهای انتهای باغ.
«جونگکوک...»
لحن آت آنقدر جدی بود که جونگکوک فوراً برگشت.
«چی شده؟»
آت به سمت پنجره اشاره کرد.
«یکی اونجاست.»
جونگکوک بدون معطلی به پنجره نزدیک شد.
اما...
هیچکس نبود.
فقط شاخههایی که زیر باران تکان میخوردند.
جونگکوک تلفنش را بیرون آورد.
«مینسو، باغ غربی رو ببند. هیچکس از عمارت خارج نشه.»
چند ثانیه بعد، محافظها تمام محوطه را محاصره کردند.
آت دست به سینه کنار پنجره ایستاد.
«گفتم که به محافظ احتیاج ندارم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«و منم نگفتم این کارو فقط برای تو انجام میدم.»
آت ابرویی بالا انداخت.
«پس برای چی؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«کسی وارد خونه من شده، بدون اینکه اجازه داشته باشه.»
نگاهش سرد شد.
«این یعنی اعلان جنگ.»
...
نیم ساعت بعد...
یکی از محافظها وارد اتاق شد.
«رئیس، کسی رو پیدا نکردیم.»
جونگکوک اخم کرد.
«دوربینها؟»
«سه دوربین باغ غربی دقیقاً برای هفت دقیقه قطع شده بودن.»
آت سریع به سمتش برگشت.
«هفت دقیقه؟»
محافظ سر تکان داد.
«بله. و یه چیز دیگه پیدا کردیم.»
پاکت مشکی کوچکی را روی میز گذاشت.
جونگکوک دستکش پوشید و پاکت را باز کرد.
داخلش...
یک کارت سفید بود.
روی آن تصویر همان تاج سیاه و مار دیده میشد.
زیرش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این ازدواج، آغاز سقوط شماست.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
آت کارت را برداشت.
«پس واقعاً دنبال جلوگیری از ازدواج ما هستن.»
جونگکوک آرام گفت:
«یا میخوان ما اینطور فکر کنیم.»
آت نگاهش کرد.
«منظورت چیه؟»
جونگکوک به کارت اشاره کرد.
«اگر هدفشون کشتن ما بود، امشب فرصت داشتن.»
«پس چرا وارد عمارت شدن؟»
«برای ترسوندنمون.»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
«و کسی که میخواد دو خاندان قدرتمند رو بترسونه... احتمالاً چیزهایی میدونه که ما نمیدونیم.»
آت چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«پس پیداشون میکنیم.»
جونگکوک برگشت.
«ما؟»
آت با اعتمادبهنفس جواب داد:
«فکر کردی چون قراره عروس خاندان جئون بشم، میشینم یه گوشه تا شما مردها همهچی رو حل کنید؟»
لبخندی گوشه لب جونگکوک نشست.
«بالاخره سر یه چیزی توافق کردیم.»
«زیاد خوشحال نشو.»
...
نیمهشب...
آت هنوز خوابش نبرده بود.
صدای رعد در اتاق پیچید.
بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
وقتی وارد شد، جونگکوک را دید که پشت میز نشسته و چند پرونده مقابلش باز است.
آت نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
«تو نمیخوابی؟»
«تو هم که نخوابیدی.»
آت بدون جواب، لیوانی آب برداشت.
اما نگاهش روی یکی از عکسهای روی میز ثابت ماند.
عکس مردی با کت خاکستری.
زیر آن نوشته شده بود:
کانگ دوهیون — ناپدیدشده از سال ۲۰۱۱
آت لیوان را روی میز گذاشت.
«این کیه؟»
جونگکوک چند لحظه به عکس خیره ماند.
«کسی که پدرم فکر میکنه پانزده سال پیش مرده.»
«و تو فکر نمیکنی مرده باشه؟»
جونگکوک پرونده را بست.
«امشب اثر انگشتش روی کارتی پیدا شد که توی باغ گذاشته بودن.»
چشمان آت گرد شد.
«یعنی...»
جونگکوک آهسته گفت:
«یه مرده، بعد از پانزده سال برگشته.»
ناگهان تلفن آت لرزید.
شماره ناشناس.
پیام را باز کرد.
فقط یک عکس بود.
آت با دیدنش خشکش زد.
عکسی قدیمی از پدر آت، پدر جونگکوک و کانگ دوهیون که کنار یکدیگر ایستاده بودند.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«قبل از اینکه با جئون جونگکوک ازدواج کنی، از پدرت بپرس پانزده سال پیش چه اتفاقی افتاد.»
آت آرام سرش را بالا آورد.
جونگکوک از حالت چهرهاش فهمید اتفاقی افتاده.
«چی شده؟»
آت گوشی را روی میز گذاشت.
جونگکوک عکس را دید.
لبخند از صورتش محو شد.
آت آرام گفت:
«فکر کنم خانوادههامون خیلی بیشتر از چیزی که بهمون گفتن، از این ماجرا خبر دارن.»
و آن شب...
برای اولین بار، جونگکوک و آت فهمیدند شاید دشمن واقعی بیرون از خاندانهایشان نباشد.
شاید تمام این سالها...
درست کنارشان زندگی کرده باشد.
پایان پارت ۵ 🖤👑
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۵ | سایه پشت پنجره
آت چند ثانیه به تاریکی باغ خیره ماند.
همانجا بود.
مردی با لباس مشکی، درست پشت درختهای انتهای باغ.
«جونگکوک...»
لحن آت آنقدر جدی بود که جونگکوک فوراً برگشت.
«چی شده؟»
آت به سمت پنجره اشاره کرد.
«یکی اونجاست.»
جونگکوک بدون معطلی به پنجره نزدیک شد.
اما...
هیچکس نبود.
فقط شاخههایی که زیر باران تکان میخوردند.
جونگکوک تلفنش را بیرون آورد.
«مینسو، باغ غربی رو ببند. هیچکس از عمارت خارج نشه.»
چند ثانیه بعد، محافظها تمام محوطه را محاصره کردند.
آت دست به سینه کنار پنجره ایستاد.
«گفتم که به محافظ احتیاج ندارم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«و منم نگفتم این کارو فقط برای تو انجام میدم.»
آت ابرویی بالا انداخت.
«پس برای چی؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«کسی وارد خونه من شده، بدون اینکه اجازه داشته باشه.»
نگاهش سرد شد.
«این یعنی اعلان جنگ.»
...
نیم ساعت بعد...
یکی از محافظها وارد اتاق شد.
«رئیس، کسی رو پیدا نکردیم.»
جونگکوک اخم کرد.
«دوربینها؟»
«سه دوربین باغ غربی دقیقاً برای هفت دقیقه قطع شده بودن.»
آت سریع به سمتش برگشت.
«هفت دقیقه؟»
محافظ سر تکان داد.
«بله. و یه چیز دیگه پیدا کردیم.»
پاکت مشکی کوچکی را روی میز گذاشت.
جونگکوک دستکش پوشید و پاکت را باز کرد.
داخلش...
یک کارت سفید بود.
روی آن تصویر همان تاج سیاه و مار دیده میشد.
زیرش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این ازدواج، آغاز سقوط شماست.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
آت کارت را برداشت.
«پس واقعاً دنبال جلوگیری از ازدواج ما هستن.»
جونگکوک آرام گفت:
«یا میخوان ما اینطور فکر کنیم.»
آت نگاهش کرد.
«منظورت چیه؟»
جونگکوک به کارت اشاره کرد.
«اگر هدفشون کشتن ما بود، امشب فرصت داشتن.»
«پس چرا وارد عمارت شدن؟»
«برای ترسوندنمون.»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
«و کسی که میخواد دو خاندان قدرتمند رو بترسونه... احتمالاً چیزهایی میدونه که ما نمیدونیم.»
آت چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«پس پیداشون میکنیم.»
جونگکوک برگشت.
«ما؟»
آت با اعتمادبهنفس جواب داد:
«فکر کردی چون قراره عروس خاندان جئون بشم، میشینم یه گوشه تا شما مردها همهچی رو حل کنید؟»
لبخندی گوشه لب جونگکوک نشست.
«بالاخره سر یه چیزی توافق کردیم.»
«زیاد خوشحال نشو.»
...
نیمهشب...
آت هنوز خوابش نبرده بود.
صدای رعد در اتاق پیچید.
بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
وقتی وارد شد، جونگکوک را دید که پشت میز نشسته و چند پرونده مقابلش باز است.
آت نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
«تو نمیخوابی؟»
«تو هم که نخوابیدی.»
آت بدون جواب، لیوانی آب برداشت.
اما نگاهش روی یکی از عکسهای روی میز ثابت ماند.
عکس مردی با کت خاکستری.
زیر آن نوشته شده بود:
کانگ دوهیون — ناپدیدشده از سال ۲۰۱۱
آت لیوان را روی میز گذاشت.
«این کیه؟»
جونگکوک چند لحظه به عکس خیره ماند.
«کسی که پدرم فکر میکنه پانزده سال پیش مرده.»
«و تو فکر نمیکنی مرده باشه؟»
جونگکوک پرونده را بست.
«امشب اثر انگشتش روی کارتی پیدا شد که توی باغ گذاشته بودن.»
چشمان آت گرد شد.
«یعنی...»
جونگکوک آهسته گفت:
«یه مرده، بعد از پانزده سال برگشته.»
ناگهان تلفن آت لرزید.
شماره ناشناس.
پیام را باز کرد.
فقط یک عکس بود.
آت با دیدنش خشکش زد.
عکسی قدیمی از پدر آت، پدر جونگکوک و کانگ دوهیون که کنار یکدیگر ایستاده بودند.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«قبل از اینکه با جئون جونگکوک ازدواج کنی، از پدرت بپرس پانزده سال پیش چه اتفاقی افتاد.»
آت آرام سرش را بالا آورد.
جونگکوک از حالت چهرهاش فهمید اتفاقی افتاده.
«چی شده؟»
آت گوشی را روی میز گذاشت.
جونگکوک عکس را دید.
لبخند از صورتش محو شد.
آت آرام گفت:
«فکر کنم خانوادههامون خیلی بیشتر از چیزی که بهمون گفتن، از این ماجرا خبر دارن.»
و آن شب...
برای اولین بار، جونگکوک و آت فهمیدند شاید دشمن واقعی بیرون از خاندانهایشان نباشد.
شاید تمام این سالها...
درست کنارشان زندگی کرده باشد.
پایان پارت ۵ 🖤👑
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳۲۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط