بررسی شعر صاعقه از علی سورنا

بررسی شعر «صاعقه» از (علی سورنا)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر از همان سطرهای آغازین، ذهن را به جای روایت خطی، وارد میدان تلاطم می‌کند. «صائقه» نه صرفاً نام، بلکه وضعیت است؛ حالتی از برق، شوک، جهش ناگهانی آگاهی. شاعر لحظه را واحد اصلی تجربه می‌گیرد؛ لحظه‌هایی که هم ثبت می‌شوند («قاب عکس»، «حافظه») و هم بلافاصله می‌سوزند. این دوگانگی، شالوده‌ی شعر است: ثبت و حذف، ماندن و رفتن، ساختن و سوختن.
....................................
شاعر از خود، پیکره‌ای مقاوم می‌سازد؛ نه انسانی ظریف، بلکه «کرگدن». این تصویر، آگاهانه خشن است؛ نمادِ زیستن در جهانی که با ناز و تأمل نمی‌شود از آن عبور کرد. شهر، دشمن پنهان است و شاعر با این جان‌سختی، آن را «تو دماغش می‌کشد». زندگی در این شعر چیزی نیست که به سادگی مصرف شود؛ باید آن را از دست مرگ پس گرفت و حتی به رقص درآورد. همین‌جاست که امتناع از «پس دادن بلیت» معنا پیدا می‌کند: عقب‌نشینی در کار نیست.
در میانه‌ی شعر، به نقطه‌ای می‌رسیم که زندگی دیگر خواندنی نیست؛ زیستنی است با سوزاندن. شاعر وضعیت تعلیق را تصویر می‌کند: نه میل رفتن، نه توان ماندن. این حالت، بیماری نیست؛ «عفونت سرگردان» است، چیزی که از دل سنت بیرون آمده اما به آن تعلق ندارد. شک به لباس در سرما، استعاره‌ای دقیق از فروپاشی بدیهیات است؛ جایی که حتی نزدیک‌ترین چیزها هم مشکوک می‌شوند.
شعر، انسان را در برابر انتخاب‌های خشن می‌گذارد. پرسش بنیادین این‌جاست: برده شدن، نابودی، یا ایستادن؟ پاسخ شاعر روشن است؛ «باشم». بودن، حتی به قیمت جدا شدن از گله. این جدایی نه از سر خودنمایی، بلکه از وفاداری به خویشتن است. نقطه‌ی اوج این بخش، آن‌جاست که شاعر شکست بیرونی را می‌پذیرد اما پیروزی درونی را حفظ می‌کند: نشدم آن‌که می‌خواستید، شدم آن‌که می‌خواستم.
همخوان، نقش ضرباهنگ اندیشه را دارد. «این سیر فقط زخم ساده نیست» تأکیدی است بر اینکه رنج، سطحی و تصادفی نیست؛ ساختاری است. رد پا روی تیغ، تصویر زیستن آگاهانه در خطر است. پرسش‌های همخوان، داوری نمی‌کنند؛ آینه می‌گیرند. قهرمان‌سازی، تظاهر، یا ساختن معنا با حرکت؟ خواب‌ماندن یا رفتن؟ شعر، مخاطب را ناچار به پاسخ می‌کند.
در بخش دوم، لحن صریح‌تر و اجتماعی‌تر می‌شود. آزادی، بهایی دارد و سقوط، بخشی از آن است. شاعر منطق رایجِ «امنیت بی‌هزینه» را به سخره می‌گیرد. یا بردگیِ آراسته، یا سقوطِ بی‌واهمه. این‌جا، جهانِ قانون‌سازان در غبار تصویر می‌شود؛ کسانی که اخلاق را برای ناتوانان می‌سازند، نه برای رهایی.
شاعر خود و هم‌نسلانش را موجوداتی دوپاره معرفی می‌کند: نیمی خطر، نیمی تباهی. اما نکته این‌جاست که زنده مانده‌اند. نه با اطاعت، بلکه با جنگیدن. نفی انحصار، افتخارهای دروغین و دسته‌بندی‌های تحمیلی، شعر را از سطح فردی به بیانی جمعی می‌برد. «مهره‌ی چوبی نبودن» یعنی نپذیرفتن نقش‌های از پیش تعیین‌شده.
در ادامه، شعر به لحظه‌ی فرسودگی می‌رسد؛ جایی که شک، گناه را در جان می‌کارد. اما باز هم فرمان ایستادن صادر نمی‌شود. نگاه از بالا، ادعا، نجات‌بخشیِ تحمیلی، همه نفی می‌شوند. شاعر به نیروی درونی اشاره می‌کند؛ نیرویی که اگر به بت تبدیل شود، مرگ می‌آورد، اما اگر زیسته شود، نجات‌بخش است.
پایان شعر، به درک تلخی می‌رسد که در عین حال رهایی‌بخش است: زندگی، کمدی دردناکِ رقص است. نه تراژدی مطلق، نه خوش‌بینی ساده. فقط خودت می‌مانی و زخمت. و درست همان‌جا، دست دادن معنا پیدا می‌کند؛ نه از سر ترحم، بلکه از هم‌سطحی.
این شعر، بیانیه نیست؛ تجربه است. تجربه‌ی زیستن در مرز، بدون قهرمان‌سازی، بدون تسلیم. زخم، در آن ضعف نیست؛ نشانه‌ی حرکت است. و «صائقه»، همان لحظه‌ای‌ست که انسان می‌فهمد راه، خطرناک است، اما تنها راه است.
دیدگاه ها (۰)

بررسی شعر «طغیان» از (علی سورنا) ـــــــــــــــــــــــــــ...

بررسی شعر «آسایشگاه» از (علی سورنا) ــــــــــــــــــــــــ...

بررسی شعر «بندباز مست» از (علی سورنا) ــــــــــــــــــــــ...

ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند

می فهمی زندگی چقدر شبیه همان لحظه های آرامیست که روی یک خط ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط