همنوع
همنوع
زمان: یک روز گرم تابستان
مکان: یک چهار راه شلوغ
پیرزنی هشتاد ساله در حالی که لبه چادرش را به دهانش فرو برده و من که کیفی سنگین از یک روز پر از کار بر دوش دارم به اتفاق به سر چهار راه می¬رسیم.
ماشین¬ها بی امان و شتابان پا بر پدال گاز می¬فشارند تا زودتر عبور کنند بی آنکه حق تقدم ها را رعایت کنند و احوال آدمهایی را مثل ما که می¬خواهند از این چهار راه عبور کنند در نظر بگیرند. پیره زن از روی ناچاری و التماس دست چروکیده و نحیفش را از زیر چادر بیرون می¬آورد و با صدایی دورگه که فاقد هرگونه هورمون زنانه دوران جوانی¬اش باشد با صدایی مبهم و ملتمسانه از من می¬خواهد که او را به آنطرف چهار راه برسانم.
بی اختیار به یاد موضوع انشاهایی افتادم که در سالهای 49 و 50 مد شده بود و از شاگردان پشت نیمکت نشین می-خواستند که فواید گوسفند را شرح دهند و یا موضوعی درباره کمک به همنوع بنویسند.
هجوم فکر و خیال 40 سال پیش و از همه مهمتر کمک به یک آدم پیر و درمانده مرا به یاد شعری از فریدون مشیری انداخت که خطاب به پدرش می¬گوید آدمی که شب و روز بر روی شانه اسب نخوابیده است حالا در دنیای مدرن و جدید نمی¬تواند از این طرف به آنطرف خیابان گذر کند فلذا انگیزه¬ای محکم مرا بر آن داشت تا آرنج این پیره زن علیل و محتاط را بگیرم و برای یکبار هم که شده خدای خویش را از خود راضی گردانم و بر خود ببالم که برای اولین بار کار یک کار خیر در دنیایم مرتکب شدم.
وقتی که جلو اولین ماشین پراید سفید را گرفتم و خود و پیره زن را به سلامت از آن عبور دادم ناگهان آن عجوزه چنان آرنجش را از پنجه¬ام بیرون کشید و با غرغری که برایم مفهوم نبود شاید مرا نفرینی فرمود که گویی آدم بی ناموسی چون من توانسته بود دامن پاکش را لکه دار نماید!
چه لحظه سختی بود، ماشین، چهار راه، عجز، ناتوانی، پیری و کهولت و له شدن در زیر چرخ¬های اتومبیل و ارتحالی جانسوز و جانگداز برای بچه ها و نوه هایی که هر مرگی را می¬توانند باور کنند جز رفتن به زیر چرخ¬های یک اتومبیل. از طرفی چه کسی به فکر من بود که از نظر او، تا مرز تجاوز به عنف، پیش رفته بودم!!
این اولین بار است که له شدن یک پیره زن را خواستار شده¬ام!! پیره¬زنی که آرزو کردم در وسط همان چهار راه چنان جانی به عزرائیل بدهد که هیچ معشوقی دل به عاشق نداده است! تا من بتوانم بی اندیشه فردا و عقبی و بدون سئوال و جواب به هیچ فرشته¬ای خودم را به دالان تاریک متروی فردوسی برسانم و خودم را وارهانم از این همه بی غیرتی و لاابالی¬گری که در حق یک پیره¬زن مرتکب شدم.
برای اتهام زدن به یک مرد عابر بی گناهی چون من هیچوقت شتاب نکنید چون زندگی گذشته شما از آن خود شماست و آدمهایی چون من فقط حال را می¬بینند و به سلامت عبور دادن این عجوزه که اگر هیچ جایش کار نمی¬کرد ولی هنوز دو دستی چسبیده بود به تصورات و مدل¬های تصویری گذشته¬اش که ملا و مفتی و دین و ... برایش به تصویر کشیده بود. و من یک قربانی بودم، قربانی ذهن مریضی که خیال بهبودی و سلامت نداشت.
دو آرزوی کاملا متضاد در وسط یک چهار راه که اولی می¬خواست جانش و ایضا عفت¬اش را به ساحل امن برساند و دومی آرزوی مرگ و نابودی اندیشه¬ای را داشت که همه چیز را از دریچه محرم و نامحرم می¬دید.
زمان: یک روز گرم تابستان
مکان: یک چهار راه شلوغ
پیرزنی هشتاد ساله در حالی که لبه چادرش را به دهانش فرو برده و من که کیفی سنگین از یک روز پر از کار بر دوش دارم به اتفاق به سر چهار راه می¬رسیم.
ماشین¬ها بی امان و شتابان پا بر پدال گاز می¬فشارند تا زودتر عبور کنند بی آنکه حق تقدم ها را رعایت کنند و احوال آدمهایی را مثل ما که می¬خواهند از این چهار راه عبور کنند در نظر بگیرند. پیره زن از روی ناچاری و التماس دست چروکیده و نحیفش را از زیر چادر بیرون می¬آورد و با صدایی دورگه که فاقد هرگونه هورمون زنانه دوران جوانی¬اش باشد با صدایی مبهم و ملتمسانه از من می¬خواهد که او را به آنطرف چهار راه برسانم.
بی اختیار به یاد موضوع انشاهایی افتادم که در سالهای 49 و 50 مد شده بود و از شاگردان پشت نیمکت نشین می-خواستند که فواید گوسفند را شرح دهند و یا موضوعی درباره کمک به همنوع بنویسند.
هجوم فکر و خیال 40 سال پیش و از همه مهمتر کمک به یک آدم پیر و درمانده مرا به یاد شعری از فریدون مشیری انداخت که خطاب به پدرش می¬گوید آدمی که شب و روز بر روی شانه اسب نخوابیده است حالا در دنیای مدرن و جدید نمی¬تواند از این طرف به آنطرف خیابان گذر کند فلذا انگیزه¬ای محکم مرا بر آن داشت تا آرنج این پیره زن علیل و محتاط را بگیرم و برای یکبار هم که شده خدای خویش را از خود راضی گردانم و بر خود ببالم که برای اولین بار کار یک کار خیر در دنیایم مرتکب شدم.
وقتی که جلو اولین ماشین پراید سفید را گرفتم و خود و پیره زن را به سلامت از آن عبور دادم ناگهان آن عجوزه چنان آرنجش را از پنجه¬ام بیرون کشید و با غرغری که برایم مفهوم نبود شاید مرا نفرینی فرمود که گویی آدم بی ناموسی چون من توانسته بود دامن پاکش را لکه دار نماید!
چه لحظه سختی بود، ماشین، چهار راه، عجز، ناتوانی، پیری و کهولت و له شدن در زیر چرخ¬های اتومبیل و ارتحالی جانسوز و جانگداز برای بچه ها و نوه هایی که هر مرگی را می¬توانند باور کنند جز رفتن به زیر چرخ¬های یک اتومبیل. از طرفی چه کسی به فکر من بود که از نظر او، تا مرز تجاوز به عنف، پیش رفته بودم!!
این اولین بار است که له شدن یک پیره زن را خواستار شده¬ام!! پیره¬زنی که آرزو کردم در وسط همان چهار راه چنان جانی به عزرائیل بدهد که هیچ معشوقی دل به عاشق نداده است! تا من بتوانم بی اندیشه فردا و عقبی و بدون سئوال و جواب به هیچ فرشته¬ای خودم را به دالان تاریک متروی فردوسی برسانم و خودم را وارهانم از این همه بی غیرتی و لاابالی¬گری که در حق یک پیره¬زن مرتکب شدم.
برای اتهام زدن به یک مرد عابر بی گناهی چون من هیچوقت شتاب نکنید چون زندگی گذشته شما از آن خود شماست و آدمهایی چون من فقط حال را می¬بینند و به سلامت عبور دادن این عجوزه که اگر هیچ جایش کار نمی¬کرد ولی هنوز دو دستی چسبیده بود به تصورات و مدل¬های تصویری گذشته¬اش که ملا و مفتی و دین و ... برایش به تصویر کشیده بود. و من یک قربانی بودم، قربانی ذهن مریضی که خیال بهبودی و سلامت نداشت.
دو آرزوی کاملا متضاد در وسط یک چهار راه که اولی می¬خواست جانش و ایضا عفت¬اش را به ساحل امن برساند و دومی آرزوی مرگ و نابودی اندیشه¬ای را داشت که همه چیز را از دریچه محرم و نامحرم می¬دید.
- ۹۹۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط