THE KING OF LOVE

ویو یه هفته بعد
خبر رسیده بود که ماریا ح`ا°م^له هستش و پادشاه جیمین و تهیونگ بابت این موضوع خیلی خوشحال بودن . شاید ماریا دشمنه من باشه ولی خاستم برای خود شیرینی یه کیک بپزم . چند وقت بود آشپزی نکردم ولی دستور کیک مخصوصمو یادم مونده بود ‌. پس شروع کردم . موقع شام کیک رو جلوشون گذاشتم و گفتم
هانا . امیدوارم این شرینی کوچیک رو از من قبول کنین
شروع به خوردن کردم که ماریا همش بهم چپ چپ نگاه می کرد و من در عالم هپروت بودم . بعد شام پادشاه بهم گفت برم پیششون باهام کار دارن . وارد اتاق شدم و پادشاه رو دیدم تعظیم کردم . اومد رو به روم وایساد و شروع به حرف زدن کرد
جیمین . من و تهیونگ قراره برای سر زدن به مرز ها برای چند روز از اینجا بریم ازت می خوام اینجارو نو مدیریت کنی و اگه ماریا حرفی زد کاریش نداشته باشی اون الان ح.ا.م.ل.ه هستش و رفتارش دست خودش نیست چند نفر رو هم به عنوان خبر چین گذاشتم که اگه اتفاقی افتاد خبرم کنن ....مکثی کرد و گفت و همینطور بزرگ ترین وظیفت اینه که ...از خودت مراقبت کنی می تونی بری
هانا ویو
ناخدا گاه بغلش که متقابل بغلم کرد و من از خجالت آب شدم و محظ جدا شدن به سمت بیرون رفتم قلبم تند تند می زد مثل دیوونه ها می خندیدم و به سمت اتاقم می رفتم
فالور . ۱۲۰
لایک ۱۵
کامنت ۱۰ تا
اگه شرط ها عملی بشه براتون ۴ پارت می زارم
دیدگاه ها (۱۰)

مهم .

( فیک هیونجین )PART:1

سناریو

سناریو

Part:1ویو ا/ت:ساعت :6:00از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط