عشق در میان نفرت
𝑃𝑎𝑟𝑡9
̶ع̶ش̶ق̶ ̶د̶ر̶ ̶م̶ی̶ا̶ن̶ ̶ن̶ف̶ر̶ت̶➢
🛑🛑گزارش شده🛑🛑
ویو جونگکوک
بعد از اینکه رفتم به سمت ساحل تهیونگ هم پشت سرم اومد و طبق صحبت هایی که کردیم تصمیم گرفتیم بریم سمت عمارت هاثورن به موقع رسیدیم زمانی که رسیدیم مکس وینچستر هم بیرون عمارت بود زمانی که مارو دید خودش هم سوپرایز شد رفتیم سمتش و باهاش صحبت کردیم زمانی که حرف هامونو شنید گفت بیاین داخل تا راجبش بیشتر صحبت کنیم وقتی وارد شدیم و صحبت کردیم موافقت کرد ولی رأی قطعی رو حتما باید برادرزاده هاش میدادن
!پس وایستید که من برم برادر زاده هامو صدا کنم(تا بلند شد دید دوتا موجود خسته و خوالود دارن از پله ها با چشمای بسته میان پایین)
-+صبح بخیر عمو
(تالیا خودشو پرت کرد روی مبل و الیا رفت سمت آشپزخونه تا یه لیوان اب بخوره)
-الیا قول میدم یروزی گوشیتو میشکنم امروز روز تعطیلمون بود میخواستم که بخوابم
+فکر کردی خودم خیلی خوشم میاد قول میدم یروزی اون مردکی که هروز صبح زنگ میزنه رو میکشم
!بچهاا
+امروز اصلا عمو حوصله ی هیچ کاری رو ندارم تروخدا امروز ولمون کن
-وای الیا اگه بدونی چه خوابی دیدم!؟
+باز چه خواب عجیب غریبی دیدی؟
-داشتم خواب میدیدم دارم اون جئون شکم گنده رو میکشم بعد داشتم میرفتم سمت پسراش که یهو زنگ لعنتی گوشیت خورد اه
+نظرت چیه امروز به عنوان سرگرمی روز تعطیل عملیش کنیم
-+همزمان میخندن
ویو راوی
هنگام خندیدن دخترا یه صدای خنده ی نا آشنای ریز میاد الیا از آشپزخونه میره بیرون تا ببینه چه خبره که میبینه تهیونگ و جونگکوک اونجا نشستن زمانی که داشت آب میخورد آب میپره گلوش و بعد داد میزنه اینجا چه خبرههه؟
-وای ترو خدا داد نزن من هنوز جا واسه خوابیدن دارم با داد زدنت خوابم میپره(همون لحظه الیاآب میزیزه روش)
+تالیا بلند میشه که بپره به الیا که یهو با قیافه اون دوتا مواجه میشه
ویو راوی
صدای غر غر هاشون میره رو هوا که اینا اینجا چیکار میکنن که یهو عمو میگه که بچها باید باهاشون یک شراکت مخفیانه داشته باشید
-اصلا دلم نمیخواد به اون پیرمرد بوگندو دست شراکت بدم
+ مخفیانشو میتونم درک کنم چون اگه کسی بفهمه با اینا شراکت کردیم برامون یه پسرفته
ویو راوی
بچها به سمت پله روونه شدن و گفتن آقای وینچستر اگه حرف دیگه ای دارید میتونید داخل اتاق کارمون بگید عمو معذرت خواهی کرد و به سمت اتاق کار رفت و طبقه ی پایین رو ترک کرد
ویو تهیونگ
اینطور که از حرفاشون معلوم بود قرار نیست شراکت ساده ای داشته باشیم یه نگاهی به جونگکوک کرد هنوز داشت میخندید وای خدایا این بچه هیچ چیو جدی نمیگیره زدم به جونگکوک که بابا بس کن خودت دیدی که چجوری از ما متنفرن
$درسته ازما متنفرن ولی از پدر هامون بیشتر و باهم شروع کردن به خندیدن که دیدن دخترا اومدن پایین و آماده بودن که بریم
ویو دخترا
(داخل اتاق کار)
+عمو ما به هیچ وجه شراکتی با اونا نخواهیم داشت
!بچها به حرفم گوش بدید
-عمو ما بهت گوش میدیم ولی جواب ما به هر حال نه هست
!بچها اونا میخوان پدراشونو بکشن
+ وای عمو وای واقعا باور کردی این فقط یه تله س
!گفتم گوش کنید.... اوایل سالی که ما وارد مافیا شدیم هیچ کس دارای قدرت کامل نبود جز یکنفر جئون و کیم در طمع گرفتن قدرت از اون مرد فکر کردن میتونن گولش بزنن وارد یه جنگی شدن که آخرش معلوم بود و اونجا به طرز فجیعی همسراشونو جلوی پسراشون قربانی کردن
زمانی که بچها متوجه این قضیه شدن دلشون به رحم اومد ولی اصلا نشون ندادن آماده شدن و رفتن پایین
----------زمان حال----------
-هرکی با ماشین خودش میاد جیمسون و گریسون ماشینتون رو آماده کنید و پشت سر ما بیاید
+تهیونگ و جونگکوک هم جلوی ما میان و ما پشت سرشون حرکت میکنیم تا ببینیم باید کجا بریم
----------پرش زمانی به مقصد انبار اسکله----------
+ خب ما الان برای چی اومدیم اینجا؟
-چه سوال بجایی پرسیدی
¥بخاطر اینکه پدرامون قراره محموله ی اسلحه ی شریکشون رو بدزده و بندازه تقصیر یکی دیگه و ما قراره مدرک جمع کنیم و ببریم پیش مافیای روسیه الکساندر کوزنتسفه
ویو راوی
یهویی از دور صدای ویراژ دادن ماشین اومد و یه گرد و خاک زیادی به پاشد و از اون گردوخاک شروع کردن به تیراندازی تا جیمسون و گریسون اومدن بیان جلوی دخترا وایستند دیدن که جونگکوک و تهیونگ دخترا رو به آغوش خودشون میکشن
ویو الیا
تا اومدم که با تقنگم شروع به شلیک کنم در آغوش یکنفر کشیده شدم و یهو دیدم که......
ـــــــــــــــــــــــــــ
̶ع̶ش̶ق̶ ̶د̶ر̶ ̶م̶ی̶ا̶ن̶ ̶ن̶ف̶ر̶ت̶➢
🛑🛑گزارش شده🛑🛑
ویو جونگکوک
بعد از اینکه رفتم به سمت ساحل تهیونگ هم پشت سرم اومد و طبق صحبت هایی که کردیم تصمیم گرفتیم بریم سمت عمارت هاثورن به موقع رسیدیم زمانی که رسیدیم مکس وینچستر هم بیرون عمارت بود زمانی که مارو دید خودش هم سوپرایز شد رفتیم سمتش و باهاش صحبت کردیم زمانی که حرف هامونو شنید گفت بیاین داخل تا راجبش بیشتر صحبت کنیم وقتی وارد شدیم و صحبت کردیم موافقت کرد ولی رأی قطعی رو حتما باید برادرزاده هاش میدادن
!پس وایستید که من برم برادر زاده هامو صدا کنم(تا بلند شد دید دوتا موجود خسته و خوالود دارن از پله ها با چشمای بسته میان پایین)
-+صبح بخیر عمو
(تالیا خودشو پرت کرد روی مبل و الیا رفت سمت آشپزخونه تا یه لیوان اب بخوره)
-الیا قول میدم یروزی گوشیتو میشکنم امروز روز تعطیلمون بود میخواستم که بخوابم
+فکر کردی خودم خیلی خوشم میاد قول میدم یروزی اون مردکی که هروز صبح زنگ میزنه رو میکشم
!بچهاا
+امروز اصلا عمو حوصله ی هیچ کاری رو ندارم تروخدا امروز ولمون کن
-وای الیا اگه بدونی چه خوابی دیدم!؟
+باز چه خواب عجیب غریبی دیدی؟
-داشتم خواب میدیدم دارم اون جئون شکم گنده رو میکشم بعد داشتم میرفتم سمت پسراش که یهو زنگ لعنتی گوشیت خورد اه
+نظرت چیه امروز به عنوان سرگرمی روز تعطیل عملیش کنیم
-+همزمان میخندن
ویو راوی
هنگام خندیدن دخترا یه صدای خنده ی نا آشنای ریز میاد الیا از آشپزخونه میره بیرون تا ببینه چه خبره که میبینه تهیونگ و جونگکوک اونجا نشستن زمانی که داشت آب میخورد آب میپره گلوش و بعد داد میزنه اینجا چه خبرههه؟
-وای ترو خدا داد نزن من هنوز جا واسه خوابیدن دارم با داد زدنت خوابم میپره(همون لحظه الیاآب میزیزه روش)
+تالیا بلند میشه که بپره به الیا که یهو با قیافه اون دوتا مواجه میشه
ویو راوی
صدای غر غر هاشون میره رو هوا که اینا اینجا چیکار میکنن که یهو عمو میگه که بچها باید باهاشون یک شراکت مخفیانه داشته باشید
-اصلا دلم نمیخواد به اون پیرمرد بوگندو دست شراکت بدم
+ مخفیانشو میتونم درک کنم چون اگه کسی بفهمه با اینا شراکت کردیم برامون یه پسرفته
ویو راوی
بچها به سمت پله روونه شدن و گفتن آقای وینچستر اگه حرف دیگه ای دارید میتونید داخل اتاق کارمون بگید عمو معذرت خواهی کرد و به سمت اتاق کار رفت و طبقه ی پایین رو ترک کرد
ویو تهیونگ
اینطور که از حرفاشون معلوم بود قرار نیست شراکت ساده ای داشته باشیم یه نگاهی به جونگکوک کرد هنوز داشت میخندید وای خدایا این بچه هیچ چیو جدی نمیگیره زدم به جونگکوک که بابا بس کن خودت دیدی که چجوری از ما متنفرن
$درسته ازما متنفرن ولی از پدر هامون بیشتر و باهم شروع کردن به خندیدن که دیدن دخترا اومدن پایین و آماده بودن که بریم
ویو دخترا
(داخل اتاق کار)
+عمو ما به هیچ وجه شراکتی با اونا نخواهیم داشت
!بچها به حرفم گوش بدید
-عمو ما بهت گوش میدیم ولی جواب ما به هر حال نه هست
!بچها اونا میخوان پدراشونو بکشن
+ وای عمو وای واقعا باور کردی این فقط یه تله س
!گفتم گوش کنید.... اوایل سالی که ما وارد مافیا شدیم هیچ کس دارای قدرت کامل نبود جز یکنفر جئون و کیم در طمع گرفتن قدرت از اون مرد فکر کردن میتونن گولش بزنن وارد یه جنگی شدن که آخرش معلوم بود و اونجا به طرز فجیعی همسراشونو جلوی پسراشون قربانی کردن
زمانی که بچها متوجه این قضیه شدن دلشون به رحم اومد ولی اصلا نشون ندادن آماده شدن و رفتن پایین
----------زمان حال----------
-هرکی با ماشین خودش میاد جیمسون و گریسون ماشینتون رو آماده کنید و پشت سر ما بیاید
+تهیونگ و جونگکوک هم جلوی ما میان و ما پشت سرشون حرکت میکنیم تا ببینیم باید کجا بریم
----------پرش زمانی به مقصد انبار اسکله----------
+ خب ما الان برای چی اومدیم اینجا؟
-چه سوال بجایی پرسیدی
¥بخاطر اینکه پدرامون قراره محموله ی اسلحه ی شریکشون رو بدزده و بندازه تقصیر یکی دیگه و ما قراره مدرک جمع کنیم و ببریم پیش مافیای روسیه الکساندر کوزنتسفه
ویو راوی
یهویی از دور صدای ویراژ دادن ماشین اومد و یه گرد و خاک زیادی به پاشد و از اون گردوخاک شروع کردن به تیراندازی تا جیمسون و گریسون اومدن بیان جلوی دخترا وایستند دیدن که جونگکوک و تهیونگ دخترا رو به آغوش خودشون میکشن
ویو الیا
تا اومدم که با تقنگم شروع به شلیک کنم در آغوش یکنفر کشیده شدم و یهو دیدم که......
ـــــــــــــــــــــــــــ
- ۹.۰k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط