{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:④
تو تا چشمت به عمارت افتاد
گفتی: چه عمارت بزرگ و قشنگی احساس میکنم قبلا اینجا بودم!
(نویسنده)
تو ۱۸ سالت بود ولی تهیونگ ۳۱ سالش بود و تهیونگ یادش بود که تو وقتی بچه تر بودی اومده بودی اونجا]
تهیونگ: اهم اهم نه من تاحالا تورو اینجا ندیدم پس تو اینجا نبودی
تو:راستی تهیونگ تو چند سالته؟
تهیونگ:من ۳۱ سالمه تو چند سالته؟
تو: چی تو ۳۱ سالته و من کلا ۱۸ سالمه
تهیونگ: میای یچیزی نشونت بدم؟
تو: اره چرا که نه؟
تهیونگ: پس دنبالم کن
تو: باشه بریم
تهیونگ دویید رفت اونجا خیلی بزرگ بود توهم داشتی میدوییدی که که یجا خسته شدی و افتادی تهیونگ فهمید افتادی و اومد بقلت کرد بردت اونجایی که میخواستید برید
تهیونگ: لارا میخواستم یچیزی بهت بگم
تو: بگو چی میخواستی بگو
تهیونگ:میخواستم بگم من عاشقت شدم لارا
تو: چی واقعا داری میگی ولی تو که گفتی من از تو بدم میاد الان چیشد که نظرت عوض شد؟
تهیونگ: نمیدونم ولی من الان عاشقتم
تهیونگ خودشو نزدیک تو کردی و شروع کرد به مک زدن لبات و......
بقیه پارت بعد عشقای خاله💎
برای پارت بعد فقط ۵ تا لایک✨🎀
دیدگاه ها (۴)

part:⑤ شروع کرد ...

part:⑥ دکمه ی لباست رو ...

فالوش کنید🎀آیدی: @989395_4354

بچهااااا🎀بنظرتون چشمام قشنگه؟🥺🙃خودم که فکر نمیکنم قشنگ باشه!

Part:125هانی : ننه اسمش چقد عجیبه لارا ؛ چقد حق گفتی دخترکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط