پارت چهلوهفتم | یک شب آرام
پارت چهلوهفتم | یک شب آرام
پارک لارا
آشپزخونه کمکم پر شده بود از صدای خنده.
جونگکوک مشغول آماده کردن مواد بود و من هم کنارش ایستاده بودم و با جدیت سعی میکردم مفید باشم.
ـ لارا، اون چاقو رو بده.
ـ کدوم؟
ـ همونی که دستته.
به دستم نگاه کردم.
ـ آهااا... این؟
جونگکوک خندید.
ـ نه، اون یکی.
ـ خب از اول بگو کدومو میخوای!
ـ دارم میگم دیگه.
ـ خیلی دستور میدی آقای آشپز!
ـ چون دستیارم خطرناکه.
ـ من خطرناکم؟!
ـ دفعهی قبل که غذا درست کردی، من شنیدم خودت هم از غذات ترسیده بودی.
ـ اون موضوع رو فراموش کن!
جونگکوک خندید.
ـ باشه.
دوباره مشغول کار شدیم.
چند دقیقه بعد، نوبت من شد که یکی از مواد رو اضافه کنم.
با اعتمادبهنفس گفتم:
ـ بذار من بریزم.
جونگکوک با شک نگاهم کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ صددرصد.
ـ خب... آروم.
ـ بلدممم!
اما دقیقاً چند ثانیه بعد، کمی بیشتر از چیزی که باید ریختم.
جونگکوک چند لحظه به ظرف نگاه کرد.
بعد به من.
ـ گفتی بلدی؟
با خجالت گفتم:
ـ خب... یکم بیشتر شد.
ـ یکم؟
ـ خیلی؟
ـ خیلی.
هر دو زدیم زیر خنده.
ـ خب حالا درستش میکنیم!
جونگکوک گفت:
ـ دقیقاً.
بعد خودش کمکم کرد و دوباره همهچیز رو تنظیم کردیم.
وسط کار چند بار سر اینکه چه چیزی اضافه کنیم با هم بحث کردیم، چند بار هم همدیگه رو مسخره کردیم و خندیدیم.
بالاخره بعد از کلی دردسر، پاستا آماده شد.
جونگکوک بشقابها رو آورد.
ـ خب، بالاخره زنده موندیم.
ـ خیلی هم عالی شد!
ـ اینو باید بچهها تعیین کنن.
---
همه دور میز جمع شدن.
رُزا اولین لقمه رو خورد و چشمهاش گرد شد.
ـ وااای! خیلی خوبه!
میچا هم سریع گفت:
ـ جدی میگم، عالیه!
جیهان خندید.
ـ پس بالاخره امشب کسی راهی بیمارستان نمیشه.
همه خندیدن.
من با اخم مصنوعی گفتم:
ـ خیلی بامزهاین واقعاً.
لیام گفت:
ـ نه ولی جدی، پاستا خیلی خوب شده.
میچا به من نگاه کرد.
ـ لارا، تو چی کار کردی که این دفعه خراب نشد؟
ـ هیچی! استعدادم شکوفا شد.
جونگکوک خندید.
ـ بیشتر کار من بود.
ـ اِ! منم کمک کردم!
ـ قبول.
ـ پس سهم منم زیاده.
ـ خیلی خب، پنجاه درصد.
ـ هفتاد درصد!
ـ شصت.
ـ قبول!
جیهان خندید.
ـ ببین چه راحت سر پاستا معامله میکنن.
رُزا گفت:
ـ حداقل این یکی آخرش به دعوا نکشید.
همه دوباره خندیدن.
---
بعد از شام، ظرفها جمع شد و همه رفتن توی سالن.
رُزا گفت:
ـ خب، یه فیلم خندهدار ببینیم؟
لیام گفت:
ـ من موافقم.
جیهان:
ـ باشه.
میچا هم سریع کنار جیهان نشست.
ـ فقط چیزی نباشه که وسطش خوابم ببره.
ـ تو همیشه وسط فیلم خوابت میبره.
ـ دروغ نگو!
فیلم رو انتخاب کردیم و چراغهای سالن رو کم کردیم.
میچا توی بغل جیهان جا گرفت.
رُزا و لیام هم کنار هم نشستن.
من کنار جونگکوک بودم.
چند دقیقه اول، همه ساکت فیلم رو نگاه میکردیم.
بعد یه صحنهی خندهدار پخش شد و همه زدیم زیر خنده.
من خندیدم و ناخودآگاه کمی به جونگکوک نزدیکتر شدم.
چند دقیقه بعد، خیلی آروم سرم رو روی شونهش گذاشتم.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط کمی سرش رو به سمت من خم کرد.
ـ خوابت میاد؟
آروم گفتم:
ـ نه... فیلم خوبه.
ـ پس چرا سرت رو گذاشتی اینجا؟
ـ چون راحته.
لبخند زد.
ـ باشه.
دوباره چشمم به صفحه افتاد.
ـ این یارو چرا اینقدر احمقه؟
جونگکوک خندید.
ـ چون اگه عاقل بود، فیلم تموم میشد.
ـ راست میگی!
هر دو خندیدیم.
گاهی من دربارهی یه صحنه نظر میدادم و جونگکوک جوابم رو میداد و گاهی هم فقط با هم میخندیدیم.
بقیه هم غرق فیلم بودن.
ــــــــــــــــــــــــ
ادامش جا نشد تو کامنتا نوشتممم
پارک لارا
آشپزخونه کمکم پر شده بود از صدای خنده.
جونگکوک مشغول آماده کردن مواد بود و من هم کنارش ایستاده بودم و با جدیت سعی میکردم مفید باشم.
ـ لارا، اون چاقو رو بده.
ـ کدوم؟
ـ همونی که دستته.
به دستم نگاه کردم.
ـ آهااا... این؟
جونگکوک خندید.
ـ نه، اون یکی.
ـ خب از اول بگو کدومو میخوای!
ـ دارم میگم دیگه.
ـ خیلی دستور میدی آقای آشپز!
ـ چون دستیارم خطرناکه.
ـ من خطرناکم؟!
ـ دفعهی قبل که غذا درست کردی، من شنیدم خودت هم از غذات ترسیده بودی.
ـ اون موضوع رو فراموش کن!
جونگکوک خندید.
ـ باشه.
دوباره مشغول کار شدیم.
چند دقیقه بعد، نوبت من شد که یکی از مواد رو اضافه کنم.
با اعتمادبهنفس گفتم:
ـ بذار من بریزم.
جونگکوک با شک نگاهم کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ صددرصد.
ـ خب... آروم.
ـ بلدممم!
اما دقیقاً چند ثانیه بعد، کمی بیشتر از چیزی که باید ریختم.
جونگکوک چند لحظه به ظرف نگاه کرد.
بعد به من.
ـ گفتی بلدی؟
با خجالت گفتم:
ـ خب... یکم بیشتر شد.
ـ یکم؟
ـ خیلی؟
ـ خیلی.
هر دو زدیم زیر خنده.
ـ خب حالا درستش میکنیم!
جونگکوک گفت:
ـ دقیقاً.
بعد خودش کمکم کرد و دوباره همهچیز رو تنظیم کردیم.
وسط کار چند بار سر اینکه چه چیزی اضافه کنیم با هم بحث کردیم، چند بار هم همدیگه رو مسخره کردیم و خندیدیم.
بالاخره بعد از کلی دردسر، پاستا آماده شد.
جونگکوک بشقابها رو آورد.
ـ خب، بالاخره زنده موندیم.
ـ خیلی هم عالی شد!
ـ اینو باید بچهها تعیین کنن.
---
همه دور میز جمع شدن.
رُزا اولین لقمه رو خورد و چشمهاش گرد شد.
ـ وااای! خیلی خوبه!
میچا هم سریع گفت:
ـ جدی میگم، عالیه!
جیهان خندید.
ـ پس بالاخره امشب کسی راهی بیمارستان نمیشه.
همه خندیدن.
من با اخم مصنوعی گفتم:
ـ خیلی بامزهاین واقعاً.
لیام گفت:
ـ نه ولی جدی، پاستا خیلی خوب شده.
میچا به من نگاه کرد.
ـ لارا، تو چی کار کردی که این دفعه خراب نشد؟
ـ هیچی! استعدادم شکوفا شد.
جونگکوک خندید.
ـ بیشتر کار من بود.
ـ اِ! منم کمک کردم!
ـ قبول.
ـ پس سهم منم زیاده.
ـ خیلی خب، پنجاه درصد.
ـ هفتاد درصد!
ـ شصت.
ـ قبول!
جیهان خندید.
ـ ببین چه راحت سر پاستا معامله میکنن.
رُزا گفت:
ـ حداقل این یکی آخرش به دعوا نکشید.
همه دوباره خندیدن.
---
بعد از شام، ظرفها جمع شد و همه رفتن توی سالن.
رُزا گفت:
ـ خب، یه فیلم خندهدار ببینیم؟
لیام گفت:
ـ من موافقم.
جیهان:
ـ باشه.
میچا هم سریع کنار جیهان نشست.
ـ فقط چیزی نباشه که وسطش خوابم ببره.
ـ تو همیشه وسط فیلم خوابت میبره.
ـ دروغ نگو!
فیلم رو انتخاب کردیم و چراغهای سالن رو کم کردیم.
میچا توی بغل جیهان جا گرفت.
رُزا و لیام هم کنار هم نشستن.
من کنار جونگکوک بودم.
چند دقیقه اول، همه ساکت فیلم رو نگاه میکردیم.
بعد یه صحنهی خندهدار پخش شد و همه زدیم زیر خنده.
من خندیدم و ناخودآگاه کمی به جونگکوک نزدیکتر شدم.
چند دقیقه بعد، خیلی آروم سرم رو روی شونهش گذاشتم.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط کمی سرش رو به سمت من خم کرد.
ـ خوابت میاد؟
آروم گفتم:
ـ نه... فیلم خوبه.
ـ پس چرا سرت رو گذاشتی اینجا؟
ـ چون راحته.
لبخند زد.
ـ باشه.
دوباره چشمم به صفحه افتاد.
ـ این یارو چرا اینقدر احمقه؟
جونگکوک خندید.
ـ چون اگه عاقل بود، فیلم تموم میشد.
ـ راست میگی!
هر دو خندیدیم.
گاهی من دربارهی یه صحنه نظر میدادم و جونگکوک جوابم رو میداد و گاهی هم فقط با هم میخندیدیم.
بقیه هم غرق فیلم بودن.
ــــــــــــــــــــــــ
ادامش جا نشد تو کامنتا نوشتممم
- ۴۱۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط